از دشمن تا عشق
از دشمن تا عشق
P:1
من اسمم میاست خوب من ناپدریم و مامانم با پدر مادر تئو دوستن منو تئو دشمنیم اصلا از هم دیگه خوشمون نمیاد.(نکته بگم این چند پارتی داخل دنیا جادو نیست)
تئو حالش خوب نبوده و خوب بیمارستانه مامانم منو فرستاده تا برم بهش سر بزنم اصلا دوست ندارم برم پیشش به هرحال بلند شدم دامن سفید بلندم رو پوشیدم همراه با یک یقه اسکی سفید و یک کت مشکی که از داخل خز های سفید داشت همراه با کتونی پوشیدم و موهای لخت پر کلاغی ام رو هم شونه کردم و باز گذاشتم یک ماشین گرفتم و به سمت بیمارستان رفتم به بیمارستان رسیدم به سمت اتاق تئو رفتم و در رو باز کردم.
تئو همچنان که روی تخت بود گفت :
« بهت نگفتم وقتی وارد جایی میخوای بشی باید در بزنی؟»
با لحنی مغرورانه گفتم:
«علیک سلام »
جوابی نداد و با نگاه منتظر نگاهم میکرد
« چیه مامانم گفت بیام بهت سر بزنم وگرنه اصلا دلم نمیخواست از نزدیکی اتاقت رد بشم!»
تئو اومد حرف بزنه که صداش گرفت با همون صدای گرفته گفت:
«آب بده»
به سمت میز کنار تخت رفتم یک لیوان آب براش ریختم و کمکش کردم بشینه و آب رو بهش دادم و کنارش روی تخت نشستم ، بعد از یکم نگاه های خیره تئو رو روی خودم حس میکردم کم کم دستگاه نشون میداد داره ضربان قلبش بالا میره که پرستار وارد اتاق شد اومد تئو رو چک کرد و زیر چشمی به من و تئو نگاه میکرد پرستار قبل از بیرون رفتن با شوخی گفت:
«کاپل خیلی قشنگی هستین!»
و رفت من تعجب کرده بودم تئو پوزخندی زده بود به تئو نگاه کردم با دیدن پوزخندش به بازوش زدم :
«نخند مسخره ، من میرم خدافظ»
با همون پوزخند گفت :
« خدافظ»
از اتاق بیرون زدم و به سمت خونه رفتم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم پارت اول 🤣👍🏻
عکس ندارممممممممم🎀
لایک:10
P:1
من اسمم میاست خوب من ناپدریم و مامانم با پدر مادر تئو دوستن منو تئو دشمنیم اصلا از هم دیگه خوشمون نمیاد.(نکته بگم این چند پارتی داخل دنیا جادو نیست)
تئو حالش خوب نبوده و خوب بیمارستانه مامانم منو فرستاده تا برم بهش سر بزنم اصلا دوست ندارم برم پیشش به هرحال بلند شدم دامن سفید بلندم رو پوشیدم همراه با یک یقه اسکی سفید و یک کت مشکی که از داخل خز های سفید داشت همراه با کتونی پوشیدم و موهای لخت پر کلاغی ام رو هم شونه کردم و باز گذاشتم یک ماشین گرفتم و به سمت بیمارستان رفتم به بیمارستان رسیدم به سمت اتاق تئو رفتم و در رو باز کردم.
تئو همچنان که روی تخت بود گفت :
« بهت نگفتم وقتی وارد جایی میخوای بشی باید در بزنی؟»
با لحنی مغرورانه گفتم:
«علیک سلام »
جوابی نداد و با نگاه منتظر نگاهم میکرد
« چیه مامانم گفت بیام بهت سر بزنم وگرنه اصلا دلم نمیخواست از نزدیکی اتاقت رد بشم!»
تئو اومد حرف بزنه که صداش گرفت با همون صدای گرفته گفت:
«آب بده»
به سمت میز کنار تخت رفتم یک لیوان آب براش ریختم و کمکش کردم بشینه و آب رو بهش دادم و کنارش روی تخت نشستم ، بعد از یکم نگاه های خیره تئو رو روی خودم حس میکردم کم کم دستگاه نشون میداد داره ضربان قلبش بالا میره که پرستار وارد اتاق شد اومد تئو رو چک کرد و زیر چشمی به من و تئو نگاه میکرد پرستار قبل از بیرون رفتن با شوخی گفت:
«کاپل خیلی قشنگی هستین!»
و رفت من تعجب کرده بودم تئو پوزخندی زده بود به تئو نگاه کردم با دیدن پوزخندش به بازوش زدم :
«نخند مسخره ، من میرم خدافظ»
با همون پوزخند گفت :
« خدافظ»
از اتاق بیرون زدم و به سمت خونه رفتم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم پارت اول 🤣👍🏻
عکس ندارممممممممم🎀
لایک:10
- ۳.۵k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط