○
○
آن عاشقان ِ شرزه که با شب نزیستند
رفتند و شهر ِ خُفته ندانست کیستند
فریادشان تَموُّج ِ شطّ ِ حیات بود
چون آذرخش در سخن ِ خویش زیستند
مرغان ِ پرگشودهی توفان که روز ِ مرگ...
...دریا و موج و صخره برایشان گریستند
میگفتی ای عزیز! سترون شدهست خاک
اینک ببین برابر ِ چشم ِ تو چیستند
هر صبح و شب به غارت ِ توفان روند و باز
باز آخرین شقایق ِ این باغ نیستند...
شفیعی_ کدکنی
آن عاشقان ِ شرزه که با شب نزیستند
رفتند و شهر ِ خُفته ندانست کیستند
فریادشان تَموُّج ِ شطّ ِ حیات بود
چون آذرخش در سخن ِ خویش زیستند
مرغان ِ پرگشودهی توفان که روز ِ مرگ...
...دریا و موج و صخره برایشان گریستند
میگفتی ای عزیز! سترون شدهست خاک
اینک ببین برابر ِ چشم ِ تو چیستند
هر صبح و شب به غارت ِ توفان روند و باز
باز آخرین شقایق ِ این باغ نیستند...
شفیعی_ کدکنی
- ۱.۶k
- ۲۵ دی ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط