{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#همسر_اجباری #۳۰۵

#همسر_اجباری #۳۰۵
ههممم
دستی رو صورتم کشیدم آخه آریا داشت با اخم نگاهم میکرد فکر کردم سوتی دادم یا حرفی زدم....
مهمونا داشتن میرفتنو همه داشتن بدرقه اشون میکردن جزمنو آذین و آنا...
صدای فین فین آنا...
آنا:شما معلومه چه مرگتون شده ها...فکر کردین با این کارتون همه چی تمومه... شما نوبرشین واهلل .
داشت با بغض حرف میزد این دختر چقدر مهربونه...
-آنا جان آجی چرا ناراحتی من واقعا در حد آذین نبودم.
آذین با عصبانیت اومد سمتم و گفت
-با اینکه بزرگ تری و تو خانواده ما و تو خونه ما کسی نباید حرمت بزرگ ترارو بشکنه...اما...تو فقط از وقتی ابراز
عشق کردی... همش حرف حدو اندازه رو زدی ...قبول دارم عاشقی...عشقتم ثابت شده است.)صداش رنگ بغض
گرفت(
اما مجنون...اما دل باخته عاشقی حدو اندازه نمیشناسه... احسان بزار تا کسی نیست بهت بگم...االن که دیگه دیر
شده بهت بگم اگه تو فقط پاتو اینجا میزاشتی به عنوان خاستگار بله رو میگرفتی ...بابا هیچ وقت مخالفت نمیکرد
چون تورو میشناخت... حتی اگه ام مخالفت میکرد...من احسان من ..
نمیزاشتم...اماتو بهونت ابن نبود با از ما بهترون میگشتی...
-من..!!!!
- آره ...آره.تو....نگو نه که خودم چند روز باهم دیدمتون...
دیگه دستت واسم رو شد...من به راه تو میرم همونی که پولو مالک عشق گذاشتی...
رضا از تو خعییییلی پول دارتره.
خواستم حرفیبزنم که صدای در ورودی اومد... وعمو کیان اولین نفری بود که اومد داخل...
پشت سرش بقیه....
آذین لبخندی زدو گفت ممنون داداشی.اینو یه هفته دیگه بگو و بعد بدون هیچ نگاهی به جمع رفت سمت اتاقش..
چقدر امشب دوست داشتنی شده بود با این لباساش...
وقتی عصبی میشد دیدنی بود قیافه اش...اما این دفعه خنده ام نگرفت بغض گلومو گرفت...
به احترام عمو وایستادم که اول ایشون بشینه و اومدو نشست
-بشین پسرم...
بعد حرف زدن در مورد شرکت...که من هیچی رو نفهمیدم..فقط گاهی اوقات در جواب حرفای آریا و عمو. بله میگفتم
....فقط تو فکر حرف آذین بودم منو با کی دیده داشتم دیوونه میشدم...ریه ام حساس بود به سیگار به خاطر همین
همش سرفه میکرم امروز خیلی سیگار کشیدم... هه
آریا-احسان پاشو بریم دکتر معلوومه حالت خوب نیس.
نه ...نه ..خوبم...
هرچقدر آریا اسرار کرد دکتر نرفتم.
و بعد نیم ساعت منو مامانم با همه خدافظی کردیم و رفتیم سمت خونه...
مامانم رفت تو اتاق ولباساشو عوض کرد من هنوزم تو شک بودم که چرا آذین این کارو کرد...
رفتم و نشستم رو مبل
دیدگاه ها (۲)

#همسر_اجباری #۳۰۶سرفه امونمو برید اونقدر سرفه کرده بودم که د...

#همسر_اجباری #۳۰۷دلم واسش تنگ شده بود خیلی ....خیلی...دوست د...

#همسر_اجباری #۳۰۴روبروی بینیم.آنا نباید چیزی میگفت به آریابه...

#همسر_اجباری #۳۰۳آذین من...با یکی دیگه حرف بزنه واسه آینده ا...

Part ³-با خودم حرف می زدم هنوز غرق زیبایی انا بودم رو مو این...

اوسی مو فرفری/بعبی / ناهیدا هاگانزوکا پهههههه شما ها فکر کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط