{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت 19.

"ویو پارک دوین"

هرچی به آدرس نزدیک تر میشدیم..

دلشوره من بیشتر میشد..

نمیدونستم چرا..

ولی یه حس عجیب داشتم..

از اون حس هایی که آدم قبل از شنیدن یه خبر بزرگ میگیره..

داخل ماشین سکوت بود..

نه من حرفی میزدم..

نه جونگ کوک..

فقط صدای آروم موزیک توی ماشین پخش میشد..

و نور چراغ های خیابون از شیشه رد میشد..

+«استرس دارم.»

جونگ کوک بدون اینکه نگام کنه گفت:

_«منم.»

برگشتم سمتش..

+«واقعا؟»

_«بله.»

+«فکر نمیکردم تو استرس بگیری.»

_«منم آدمم.»

+«مطمئنی؟»

_«خانوم پارک.»

+«چیه؟»

_«الان وقتش نیست.»

+«باشه.»

حدود بیست دقیقه بعد...

ماشین آروم جلوی یه خونه بزرگ ایستاد..

و من ناخودآگاه چشمام گرد شد..

+«وای.»

جونگ کوک هم به خونه نگاه کرد..

_«بزرگه.»

+«خیلی بزرگه.»

خونه بیشتر شبیه عمارت بود..

تا خونه..

حیاط بزرگ..

پنجره های بلند..

و چراغ هایی که فضای گرمی ساخته بودن..

اما نمیدونم چرا..

برای من ترسناک بود..

از ماشین پیاده شدیم..

و سمت در ورودی رفتیم..

قبل از اینکه زنگ بزنیم..

در باز شد.

یه زن با موهای کوتاه و لبخند بزرگ پشت در ایستاده بود..

_«بالاخره اومدین!»

+«...»

_«...»

زن خندید..

_«من جنی ام.»

بعد برگشت داخل خونه..

و داد زد:

_«جیناااااا!»

_«اومدن!»

صدای یه نفر از داخل اومد:

_«واقعا؟!»

و چند ثانیه بعد..

یه زن دیگه تقریبا با دویدن خودش رو به در رسوند..

_«سلام!»

+«سلام.»

_«سلام.»

من و جونگ کوک تقریبا همزمان جواب دادیم..

اما چیزی که عجیب بود..

رفتار اون دوتا بود..

اونا ترسیده نبودن..

نگران نبودن..

حتی معذب هم نبودن..

انگار منتظر مهمون های عزیزشون بودن..

نه دو نفری که میتونستن ازشون شکایت کنن..

جینا لبخند زد..

_«بفرمایین داخل.»

+«ممنون.»

_«ممنون.»

وارد خونه شدیم..

داخل خونه از بیرونم بزرگ تر بود..

همه چیز مرتب..

تمیز..

و عجیب آشنا..

حداقل برای جونگ کوک..

وقتی نگاهم سمتش رفت..

متوجه شدم ایستاده..

و به یه قاب عکس روی دیوار خیره شده..

ابروهام جمع شد..

و نگاهم سمت همون قاب رفت..

یه عکس قدیمی بود..

خیلی قدیمی..

داخل عکس یه زن..

یه مرد..

و یه پسر بچه دیده میشد...

پسر بچه...

قلبم یه لحظه ایستاد..

+«جونگ کوک...»

جونگ کوک هیچ جوابی نداد..

فقط به عکس خیره شده بود..

انگار زمان براش متوقف شده بود..

جنی آروم نزدیک شد..

و به عکس نگاه کرد..

بعد خیلی آرام گفت:

_«بالاخره برگشتی خونه...»

سکوت..

جینا نفس عمیقی کشید..

و به میز شام اشاره کرد..

_«اول شام بخوریم.»

_«بعد همه چیز رو توضیح میدیم.»

+«همه چیز؟»

جنی اینبار مستقیم به جونگ کوک نگاه کرد..

و گفت:

_«همه چیز...»

_«حتی چیزهایی که بیست و هفت ساله ازش خبر نداری.»

و همون لحظه...

برای اولین بار...

رنگ از صورت جونگ کوک پرید...


200 لایک، 100 بازنشر
دیدگاه ها (۹)

همخونه اجباری.... پارت 20."ویو جئون جونگ کوک"_«حتی چیزهایی ک...

خب خب.. روزتون مبارک پرنسس های من🥹🫂قوی ترین ها.. و جسور ترین...

همخونه اجباری... پارت 18."ویو پارک دوین"بالاخره ساعت کاری تم...

همخونه اجباری... پارت 17."ویو کانگ بوراک"یه چیزی درست نبود.....

Help me

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط