باز کن روسریت تا دل من وا بشود
باز کن روسریت تا دل من وا بشود
ابر طوفانی دل راهی دریا بشود
باز کن تا که سر انگشت خیالم با ناز
از سر حلقه ی مویت سربالا بشود
ما که رسوای جهانیم چه حاجت که شبی
مشت تنگ دل ما پیش شما وا بشود
دلربایی همگی مختص چشمان تو بود
وای از آن دم که لبت نیز فریبا بشود
بس که در داغ کویر دل خود سوخته ایم
ترسم آن است که وصل تو مهیا بشود
به خدا اشک غزل ها همه دامن گیرند
وای اگر قطره صفت راهی دریا بشود
شاخه مریم من باش و غزل کن شاید
حسرت تنگ تو در سینه ی من جا بشود.....
ابر طوفانی دل راهی دریا بشود
باز کن تا که سر انگشت خیالم با ناز
از سر حلقه ی مویت سربالا بشود
ما که رسوای جهانیم چه حاجت که شبی
مشت تنگ دل ما پیش شما وا بشود
دلربایی همگی مختص چشمان تو بود
وای از آن دم که لبت نیز فریبا بشود
بس که در داغ کویر دل خود سوخته ایم
ترسم آن است که وصل تو مهیا بشود
به خدا اشک غزل ها همه دامن گیرند
وای اگر قطره صفت راهی دریا بشود
شاخه مریم من باش و غزل کن شاید
حسرت تنگ تو در سینه ی من جا بشود.....
- ۹۳۱
- ۰۸ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط