من ایمانم را خودم سوزاندم
_____________________________
من ایمانم را خودم سوزاندم
وقتی فهمیدم خدایی که مرا ساخت نمیدانست در دلِ مخلوقش چنین آتشی خواهد افتاد.
بعد، تو آمدی—
و من از خاکسترِ اعتقادم برای چشمانت معبد ساختم.
نامت را آهسته آهسته روی دیوارهای قلبم حک کردم
تا هر تپش، اذانِ پرستشت باشد.
من بنده شدم....
بندهی خدایی که حتی قدرتِ یک لبخند را هم از من دریغ کرد.
پاداشِ این همه سجده چه بود؟
تبعید.
نه به جهنمِ وعدهدادهشدهی آسمان—
که به جهنمِ ساکتِ سینهی تو.
جایی که نه آغوشی بود
نه رحمی
فقط سکوتی که آرام آرام پوستم را از روحم جدا میکرد.
بگو…
کدام خدا بندهاش را اینگونه با بیاعتنایی میکُشد؟
_____________________________
من ایمانم را خودم سوزاندم
وقتی فهمیدم خدایی که مرا ساخت نمیدانست در دلِ مخلوقش چنین آتشی خواهد افتاد.
بعد، تو آمدی—
و من از خاکسترِ اعتقادم برای چشمانت معبد ساختم.
نامت را آهسته آهسته روی دیوارهای قلبم حک کردم
تا هر تپش، اذانِ پرستشت باشد.
من بنده شدم....
بندهی خدایی که حتی قدرتِ یک لبخند را هم از من دریغ کرد.
پاداشِ این همه سجده چه بود؟
تبعید.
نه به جهنمِ وعدهدادهشدهی آسمان—
که به جهنمِ ساکتِ سینهی تو.
جایی که نه آغوشی بود
نه رحمی
فقط سکوتی که آرام آرام پوستم را از روحم جدا میکرد.
بگو…
کدام خدا بندهاش را اینگونه با بیاعتنایی میکُشد؟
_____________________________
- ۶۶
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط