{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝒫𝒶𝓇𝓉 15

𝒫𝒶𝓇𝓉 15
عقد با رئیس مافیا

آن شب، تهیونگ ات را به اتاقش برد.
ات پرسید:
«چرا منو آوردی اینجا؟»
تهیونگ گفت:
«چون از این لحظه، هیچ‌کس بدون اجازه من وارد این اتاق نمی‌شه.»
ات کمی نگران شد.
«فکر می‌کنی جاسوس می‌خواد به من آسیب بزنه؟»
تهیونگ لحظه‌ای سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«فکر نمی‌کنم.»
ات به او نگاه کرد.
تهیونگ ادامه داد:
«مطمئنم.»
ات نشست.
«پس باید چی کار کنیم؟»
تهیونگ کنار پنجره ایستاد.
«باید کاری کنیم جاسوس فکر کنه هنوز از وجودش خبر نداریم.»
ات لبخند کوچکی زد.
«یعنی یه تله؟»
تهیونگ برای اولین بار لبخند زد.
«بالاخره داری یاد می‌گیری چطور با من کار کنی.»
ات جواب داد:
«فقط امیدوارم آخرش خودم توی تله نیفتم.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«تا وقتی کنار منی، نمی‌ذارم.»
اما درست همان لحظه...
گوشی ات روی میز لرزید.
یک پیام ناشناس.
ات صفحه را باز کرد.
فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر می‌خواهی حقیقت خانواده‌ات را بدانی، فردا ساعت هشت شب، تنها به پل هان بیا.»
ات رنگش پرید.
تهیونگ گوشی را از دستش گرفت.
چشم‌هایش روی پیام ثابت ماند.
بعد آرام گفت:
«تو تنها جایی نمی‌ری.»
ات پرسید:
«حتی اگه درباره گذشته خانواده‌ام باشه؟»
تهیونگ به او نگاه کرد.
«خصوصاً به خاطر همین.»
اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند...
فرستنده‌ی پیام، از قبل قدم بعدی‌شان را پیش‌بینی کرده بود.
ادامه دارد... 🖤🔥
دیدگاه ها (۱)

عقد با رئیس مافیا 𝒫𝒶𝓇𝓉 14تهیونگ چند ثانیه به هانا خیره ماند....

𝒫𝒶𝓇𝓉 13عقد با رئیس مافیا ___________________________________...

𝒫𝒶𝓇𝓉 3 عقد با رئیس مافیا چند روز گذشت.ات فکر می‌کرد آن اتفاق...

𝒫𝒶𝓇𝓉 2 عقد با رئیس مافیا دو نفر از افراد تهیونگ به سمت ات آم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط