{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#غریبه_آشنا

#غریبه_آشنا
#پارت_دوازدهم
از زبان بکهیون

دکتر کیم هرکاری که میتونست انجام داد تا سر پرستار ها ودکتر های اون بخشی که ئونسو بستریه رو گرم کنه تا زیاد متوجه حضور من نشن...من هم خیلی عادی سمت اتاقی که از قبل دکتر بهم گفته بود ئونسو اونجاست رفتم...خواستم در و باز کنم که صدای ئونسو رو شندیم...یکم در باز کردم انقدر که داخل اتاق رو ببینم...اون داشت با خودش حرف میزد...

+یعنی  میشه یه روزی توام از این در بیای داخل...یعنی میشه بیای پیشم...اگه رابطه ای بینمون بوده و تموم شده پس چرا من دوستت دارم...اگه هیچی نبوده پس معنی اون پیام ها و خاطره هایی که یادم میاد چیه؟!!کاشکی بیای پیشم...کاشکی بیای بهم بگی چی شده...بگی کجای این دنیا جای من بوده...من فقط تو رو یادم میاد...من نمیتونم تو رو پیدا کنم...ضعیف شدم...خیلی حالم بده...ولی تو چی؟تو چرا دنبال من نمیگردی...یعنی انقدر آدم بی ارزشی بودم برات که دنبالم نگشتی ببینی این سه ماهه کجا بودم...من از تمام این دنیا فقط تو رو یادم هست فقط تو رو....آخه تو کجای بکهیون؟!!کجایییی؟؟

ملحفه رو گذاشت رو صورتش...گریه میکرد...خاک تو سر من که باعث این اشکاش منم...باعث اینکه اینقد عذاب بکشه منم...در رو آروم باز کردم و کنارش نشستم...نمیدونم فهمید پیشش نشستم و به روی خودش نیاورد یا نفهمید اصلا...ولی من موهاشو ناز کردم و خم شدم کنار گوشش گفتم:
-من اینجام عزیزم...دیگه هیچ جا نمیرم...دیگه تنهات نمیزارم...
یه دفه ملحفه رو از رو صورتش کنار زد و خیره شد تو چشمام...چشمام که به چشمای اشکیش افتاد...گریم گرفت...صورتش چقد لاغر شده بود...رنگش عین گچ سفید شده بود...
من چیکار کردم با این دختر...ئونسو انگار هنوز باورش نشده بود که داره منو میبینه...دستاشو آورد بالا و گذاشت رو صورتم...
+بکـ ـ ـهیـ ـون،بگو واقعیه،بگو خواب نیستم...بگو تو واقعا اینجایی،کنارمی...
وقتی حرفاشو شنیدم دیگه نتونستم طاقت بیارم...دستمو گذاشتم زیر گردنش بغلش کردم و سرشو گذاشتم رو سینم...
-جان بکهیون...عمر بکهیون...هستم دورت بگردم...هستم...ببین اینجام...ببین بغلت کردم...ببین سرت رو سینه منه...
+کجا بودی بکهیون؟چرا تنهام گذاشتی؟یعنی تو نمیدونستی چه بلایی به سر من اومده؟
-ببخشید عزیزم،ببخشد...من نمیدونستم چه اتفاقی افتاده...ولی الان دیگه اینجام...دیگه تنهات نمیزارم...تا آخرش کنارتم...تا آخرش...

هق هق میکرد...بدنش میلرزید...دستاش سرد بودن...
-ئونسو،عزیزم،حالت خوبه؟
+اهوم،خوبم...حالا که تو هستی خوبم...

همینجوری تو بغلم نگهش داشتم...دست کشیدم رو سرش و موهاشو ناز کردم...براش آروم آروم آهنگ خوندم تا خوابش برد...دلم نمیومد از بغلم جداش کنم...دلم اندازه دنیا براش تنگ شده بود...
کاری از نویسنده گروه نویسندگان:
@forough_wolf
#Gharibeyeh ashena
#exo_my_planet
#exo
دیدگاه ها (۷)

#pic#kai#exo#exo_my_planet

#pic#chen#exo#exo_my_planet

#غریبه_آشنا#پارت_یازدهماز زبان ئونسودوباره یادم اومد...چطور ...

😄 🙈 😉 #exo#exo_my_planet

جایی که نیستی

عشق پنهان من

این کلیپ رو دیشب ساعت ۱۲ شب دیدم. یعنی لامصب طوری هوس خربزه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط