ترک میکنی دختری را، که سراپا گناه بود، گناهِ دوست داشتن
ترک میکنی دختری را، که سراپا گناه بود، گناهِ دوست داشتنِ مَردی، از جنسِ آهن.. جهنم همین دنیــــــــــا شد، وقتی به جرمِ گناهِ کبیره ی، عشق بی سر اَنجامَت، کماکان میســـــوزم
چه با من کرده ای؟ که میانِ هیاهویِ جوانی، اینچنین افسرده ام
از تو به بعد، من سراپا بغضم.. گلویم زخم شد از بس، حسرت هایم را فرو بردم.. آرامشی از جنسِ آغوشت تجویز کن....
چه بی دریغ.. شش دُنگ وجودت را، در اختیارِ نفسهایم میگذاری، تو، هم میدانی من زیاده خواهم... همه ات گوارای وجودم باد
هر شب که غروب میکنی
تا صبح بیدارم...
نه برای دیدنت
میترسم...
میترسم از "تاریکی نبودنت"...
و این ترس شبانگاهی
آنقدر به خودخوری سو میدهد مرا
که انگشتی نمیگذارد
برای لمس صبحگاهیت...
گلی بردار
از گلدانی که یادت نبود آب بدهی
بگذار پژمردگی،دستانت را تجربه کنند
شاید روزی دلت به دریا زد
و آخرین قلاب
لب او را بوسید!!!!!!
چه با من کرده ای؟ که میانِ هیاهویِ جوانی، اینچنین افسرده ام
از تو به بعد، من سراپا بغضم.. گلویم زخم شد از بس، حسرت هایم را فرو بردم.. آرامشی از جنسِ آغوشت تجویز کن....
چه بی دریغ.. شش دُنگ وجودت را، در اختیارِ نفسهایم میگذاری، تو، هم میدانی من زیاده خواهم... همه ات گوارای وجودم باد
هر شب که غروب میکنی
تا صبح بیدارم...
نه برای دیدنت
میترسم...
میترسم از "تاریکی نبودنت"...
و این ترس شبانگاهی
آنقدر به خودخوری سو میدهد مرا
که انگشتی نمیگذارد
برای لمس صبحگاهیت...
گلی بردار
از گلدانی که یادت نبود آب بدهی
بگذار پژمردگی،دستانت را تجربه کنند
شاید روزی دلت به دریا زد
و آخرین قلاب
لب او را بوسید!!!!!!
- ۵۴۰
- ۱۳ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط