یه دیالوگی بود...

یه دیالوگی بود...
‏شازده کوچولو پرسید: چرا آدما وقتی میفهمن بودنشون باعث دلگرمیته خودشونو ازت دریغ میکنن ؟!
روباه گفت: خب بالاخره یجایی باید معلوم بشه آدم نیستن دیگه.
شبتون بخیر..
دیدگاه ها (۳)

وقتی گرگینه بود📎پارت ۷(last part)۱ ماه بعد...تو این یک ماه ا...

خب حالا تعارف که نداریم با همحق هر چیزی که هست ، هر کدوم از ...

I'm not jealous part 41جیمین رفت و منو با کراش العامین تنها...

You are mine...⁴[ویو نیلا]بعد از اینکه همه رفتن،جونگکوک از ر...

((جوانه عشق درقلبی سنگی))part:17(ویو تهیونگ)از خونه که اومدی...

دلبرِ چشم‌قشنگِ من…بورکِ نازِ من 🧿بعضی آدما یه جوری وارد زند...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۴۶

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_5 فصل سوم | اتا...

Love and the moonPart28وارد شرکت شدیم کوک دستم محکم گرفته ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط