من خون اشام نیستم P۱
Hi There😈 این اولین پستمه مقدمه رو اول بخونید بعد داستانو بریم شروع Let's go 😎
شب بود. خیابانهای خلوت. یونا داشت از کتابخونه برمیگشت خونه، کیپشو محکم بسته بود دور گردن. یهو از پشت صدای پایی شنید. برگشت. کسی نبود. ترسید و سریعتر قدم برداشت. از کنار کوچهای تاریک رد شد که یهو سایهای سریع مثل باد از پشت رسید و دستی محکم روی دهانش گذاشت. بوی خوشی آشنا... بوی عطرِ جونگکوک. ولی قبل از اینکه بتونه فریاد بزنه، احساس کرد نیشهای تیز و سردی به گردنش فرورفتن. درد تیرکشندهای کرد و بعد... همه چی تاریک شد.
---
وقتی به هوش اومد، سردرد شدیدی داشت. محیط کاملاً غریبه بود. یه اتاق تاریک، مدرن و سرد با دیوارهای سنگی خاکستری و نورهای آبی کمرنگ که از خطوط بین سنگها میزد. روی یه تخت سفت و فلزی دراز کشیده بود، با دستبندهای چرمی محکم که مچ دستهاش رو به تخت بسته بودن.
ترس وجودش رو فرا گرفت. نفسهاش تند و بریده بود. سعی کرد دستشو آزاد کنه، اما بندها محکم بودن. همینطور که با وحشت به اطراف نگاه میکرد، سایههایی از دور نزدیک شدن. چند نفر اومدن کنار تخت و ایستادن. چهرههاشون تو تاریکی کمرنگ مشخص بود. نامجون، یونگی، هوسوک، جیمین، تهیونگ، جین و... جونگکوک.
همشون با نگاههای سرد و بیاحساس بهش نگاه میکردن. صورتهاشون دیگه اون گرمی و شوخیهای همیشگی رو نداشت.
جین با لبخندی کوچک و نگران گفت: "بالاخره بیدار شدی. خوش اومدی، هانی."
یونا لرزید. صداش میلرزید: "اینجا... کجاست؟ شما... شما چرا اینجورین؟ جونگکوک... تو... تو منو زدی؟"
در همین موقع، در اتاق با صدای سنگینی باز شد و جونگکوک وارد شد. روی یه سینی استیل بزرگ، چیزهای عجیبی گذاشته بود: سرنگهای غولآسا با سوزنهای دراز و براق، لولههای شیشهای پر از مایع قرمز تیره، انبرکهای فلزی عجیب و چند وسیلهی فلزی دیگر که شکلهاشون فقط تو فیلمهای ترسناک دیده میشد.
یونا چشمهاش از ترس گشاد شد. فریاد زد: "نه! نه! این چیه؟ ولم کنین! کمک!"
جذاب ترین بخش ماجرا چیزی نیست جز بله درست حدس زدید
شروط:
لایک: ۵
کامنت: ۷
شب بود. خیابانهای خلوت. یونا داشت از کتابخونه برمیگشت خونه، کیپشو محکم بسته بود دور گردن. یهو از پشت صدای پایی شنید. برگشت. کسی نبود. ترسید و سریعتر قدم برداشت. از کنار کوچهای تاریک رد شد که یهو سایهای سریع مثل باد از پشت رسید و دستی محکم روی دهانش گذاشت. بوی خوشی آشنا... بوی عطرِ جونگکوک. ولی قبل از اینکه بتونه فریاد بزنه، احساس کرد نیشهای تیز و سردی به گردنش فرورفتن. درد تیرکشندهای کرد و بعد... همه چی تاریک شد.
---
وقتی به هوش اومد، سردرد شدیدی داشت. محیط کاملاً غریبه بود. یه اتاق تاریک، مدرن و سرد با دیوارهای سنگی خاکستری و نورهای آبی کمرنگ که از خطوط بین سنگها میزد. روی یه تخت سفت و فلزی دراز کشیده بود، با دستبندهای چرمی محکم که مچ دستهاش رو به تخت بسته بودن.
ترس وجودش رو فرا گرفت. نفسهاش تند و بریده بود. سعی کرد دستشو آزاد کنه، اما بندها محکم بودن. همینطور که با وحشت به اطراف نگاه میکرد، سایههایی از دور نزدیک شدن. چند نفر اومدن کنار تخت و ایستادن. چهرههاشون تو تاریکی کمرنگ مشخص بود. نامجون، یونگی، هوسوک، جیمین، تهیونگ، جین و... جونگکوک.
همشون با نگاههای سرد و بیاحساس بهش نگاه میکردن. صورتهاشون دیگه اون گرمی و شوخیهای همیشگی رو نداشت.
جین با لبخندی کوچک و نگران گفت: "بالاخره بیدار شدی. خوش اومدی، هانی."
یونا لرزید. صداش میلرزید: "اینجا... کجاست؟ شما... شما چرا اینجورین؟ جونگکوک... تو... تو منو زدی؟"
در همین موقع، در اتاق با صدای سنگینی باز شد و جونگکوک وارد شد. روی یه سینی استیل بزرگ، چیزهای عجیبی گذاشته بود: سرنگهای غولآسا با سوزنهای دراز و براق، لولههای شیشهای پر از مایع قرمز تیره، انبرکهای فلزی عجیب و چند وسیلهی فلزی دیگر که شکلهاشون فقط تو فیلمهای ترسناک دیده میشد.
یونا چشمهاش از ترس گشاد شد. فریاد زد: "نه! نه! این چیه؟ ولم کنین! کمک!"
جذاب ترین بخش ماجرا چیزی نیست جز بله درست حدس زدید
شروط:
لایک: ۵
کامنت: ۷
- ۴۳۸
- ۰۴ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط