🖤 قراردادی که واقعی شد
🖤 قراردادی که واقعی شد
پارت ۸ | اتاق مخفی
— کجا؟
هانا هنوز به کلید توی دست جونگکوک خیره بود.
جونگکوک جواب نداد.
فقط به سمت انتهای راهرو رفت.
هانا پشت سرش راه افتاد.
— حداقل بگو داریم کجا میریم!
— اتاق پدرت.
هانا ایستاد.
— اون اتاق سالهاست قفله.
جونگکوک برگشت.
— میدونم.
— پس از کجا میدونی کلیدش اینه؟
جونگکوک چیزی نگفت.
همین بیشتر هانا رو عصبی کرد.
— جونگکوک!
— چون قبلاً این کلید رو دیدم.
هانا با تعجب نگاهش کرد.
— کی؟
— همون شب.
هانا نزدیکتر رفت.
— تو اون شب اونجا بودی؟
جونگکوک برای چند ثانیه سکوت کرد.
— آره.
هانا نفسش رو حبس کرد.
— پس چرا تا الان بهم نگفتی؟
— چون قرار نبود یادت بیاد.
— ولی الان یادم نمیاد!
جونگکوک آرام گفت:
— هنوز نه.
---
چند دقیقه بعد جلوی در اتاق ایستادند.
در قدیمی و سنگین بود.
جونگکوک کلید رو داخل قفل گذاشت.
تق.
در باز شد.
اتاق پر از پرونده و جعبههای قدیمی بود.
هانا با تعجب گفت:
— بابام اینجا چی نگه میداشته؟
جونگکوک چراغ رو روشن کرد.
روی دیوار چند عکس و نقشه نصب شده بود.
هانا جلو رفت.
روی یکی از عکسها خودش بود.
بعدی جونگکوک.
و چند عکس از آدمهایی که اصلاً نمیشناخت.
— اینا کیان؟
جونگکوک به یکی از عکسها اشاره کرد.
— این مرد، رئیس گروهیه که سالهاست دنبال توئه.
— چرا؟
— چون چیزی که تو داری، برای اونا خیلی ارزشمنده.
هانا اخم کرد.
— من که چیزی ندارم.
جونگکوک به گردنبندش نگاه کرد.
— مطمئنی؟
هانا پلاک رو لمس کرد.
— این؟
جونگکوک سرش رو تکون داد.
— داخل این گردنبند یه چیزی پنهان شده.
چشمهای هانا گرد شد.
— چی؟!
جونگکوک گردنبند رو از دستش گرفت.
پلاک رو دقیق بررسی کرد.
— باید بازش کنیم.
— چطوری؟
جونگکوک جعبهی ابزار کوچکی از روی میز برداشت.
بعد از چند دقیقه، قفل ریزی پشت پلاک باز شد.
داخلش یک قطعهی فلزی بسیار کوچک قرار داشت.
هانا با ناباوری گفت:
— این دیگه چیه؟
جونگکوک قطعه رو برداشت.
روی اون فقط چند حرف حک شده بود:
K-17
هانا گفت:
— معنیش چیه؟
جونگکوک جواب نداد.
چون ناگهان صدای باز شدن در اصلی خانه از پایین آمد.
هر دو ساکت شدند.
یک نفر وارد خانه شده بود.
صدای قدمها آرامآرام نزدیکتر میشد.
هانا با صدای خیلی آروم گفت:
— کسی اومده.
جونگکوک سریع چراغ رو خاموش کرد.
دستش رو جلوی هانا گرفت تا ساکت بمونه.
قدمها نزدیکتر شدند.
یکی جلوی در اتاق ایستاد.
دستگیره تکون خورد.
هانا نفسش رو حبس کرد.
در باز شد.
مردی وارد اتاق شد.
چند ثانیه اطرافش رو نگاه کرد.
بعد گوشیش رو درآورد و گفت:
— چیزی اینجا نیست.
صدای فردی از پشت تلفن آمد.
مرد جواب داد:
— مطمئنم جونگکوک هنوز چیزی پیدا نکرده.
هانا با شنیدن اسم جونگکوک چشمهاش رو بازتر کرد.
مرد از اتاق خارج شد.
وقتی صدای قدمها دور شد، جونگکوک آرام گفت:
— الان میفهمی چرا نمیخواستم بیای؟
هانا زیر لب گفت:
— آره...
بعد به قطعهی فلزی داخل دستش نگاه کرد.
— ولی حالا دیگه میخوام بدونم K-17 یعنی چی.
جونگکوک لبخند خیلی کوتاهی زد.
— منم.
همون لحظه گوشی جونگکوک لرزید.
یک پیام ناشناس.
فقط یک عکس.
عکس پدر هانا.
زیر عکس نوشته شده بود:
«اگه میخوای زنده ببینیش، K-17 رو پیدا کن.»
هانا به صفحهی گوشی خیره شد.
— بابام زندهست...
جونگکوک آرام گفت:
— و حالا میدونیم برای پیدا کردنش باید کجا رو بگردیم.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
پارت ۸ | اتاق مخفی
— کجا؟
هانا هنوز به کلید توی دست جونگکوک خیره بود.
جونگکوک جواب نداد.
فقط به سمت انتهای راهرو رفت.
هانا پشت سرش راه افتاد.
— حداقل بگو داریم کجا میریم!
— اتاق پدرت.
هانا ایستاد.
— اون اتاق سالهاست قفله.
جونگکوک برگشت.
— میدونم.
— پس از کجا میدونی کلیدش اینه؟
جونگکوک چیزی نگفت.
همین بیشتر هانا رو عصبی کرد.
— جونگکوک!
— چون قبلاً این کلید رو دیدم.
هانا با تعجب نگاهش کرد.
— کی؟
— همون شب.
هانا نزدیکتر رفت.
— تو اون شب اونجا بودی؟
جونگکوک برای چند ثانیه سکوت کرد.
— آره.
هانا نفسش رو حبس کرد.
— پس چرا تا الان بهم نگفتی؟
— چون قرار نبود یادت بیاد.
— ولی الان یادم نمیاد!
جونگکوک آرام گفت:
— هنوز نه.
---
چند دقیقه بعد جلوی در اتاق ایستادند.
در قدیمی و سنگین بود.
جونگکوک کلید رو داخل قفل گذاشت.
تق.
در باز شد.
اتاق پر از پرونده و جعبههای قدیمی بود.
هانا با تعجب گفت:
— بابام اینجا چی نگه میداشته؟
جونگکوک چراغ رو روشن کرد.
روی دیوار چند عکس و نقشه نصب شده بود.
هانا جلو رفت.
روی یکی از عکسها خودش بود.
بعدی جونگکوک.
و چند عکس از آدمهایی که اصلاً نمیشناخت.
— اینا کیان؟
جونگکوک به یکی از عکسها اشاره کرد.
— این مرد، رئیس گروهیه که سالهاست دنبال توئه.
— چرا؟
— چون چیزی که تو داری، برای اونا خیلی ارزشمنده.
هانا اخم کرد.
— من که چیزی ندارم.
جونگکوک به گردنبندش نگاه کرد.
— مطمئنی؟
هانا پلاک رو لمس کرد.
— این؟
جونگکوک سرش رو تکون داد.
— داخل این گردنبند یه چیزی پنهان شده.
چشمهای هانا گرد شد.
— چی؟!
جونگکوک گردنبند رو از دستش گرفت.
پلاک رو دقیق بررسی کرد.
— باید بازش کنیم.
— چطوری؟
جونگکوک جعبهی ابزار کوچکی از روی میز برداشت.
بعد از چند دقیقه، قفل ریزی پشت پلاک باز شد.
داخلش یک قطعهی فلزی بسیار کوچک قرار داشت.
هانا با ناباوری گفت:
— این دیگه چیه؟
جونگکوک قطعه رو برداشت.
روی اون فقط چند حرف حک شده بود:
K-17
هانا گفت:
— معنیش چیه؟
جونگکوک جواب نداد.
چون ناگهان صدای باز شدن در اصلی خانه از پایین آمد.
هر دو ساکت شدند.
یک نفر وارد خانه شده بود.
صدای قدمها آرامآرام نزدیکتر میشد.
هانا با صدای خیلی آروم گفت:
— کسی اومده.
جونگکوک سریع چراغ رو خاموش کرد.
دستش رو جلوی هانا گرفت تا ساکت بمونه.
قدمها نزدیکتر شدند.
یکی جلوی در اتاق ایستاد.
دستگیره تکون خورد.
هانا نفسش رو حبس کرد.
در باز شد.
مردی وارد اتاق شد.
چند ثانیه اطرافش رو نگاه کرد.
بعد گوشیش رو درآورد و گفت:
— چیزی اینجا نیست.
صدای فردی از پشت تلفن آمد.
مرد جواب داد:
— مطمئنم جونگکوک هنوز چیزی پیدا نکرده.
هانا با شنیدن اسم جونگکوک چشمهاش رو بازتر کرد.
مرد از اتاق خارج شد.
وقتی صدای قدمها دور شد، جونگکوک آرام گفت:
— الان میفهمی چرا نمیخواستم بیای؟
هانا زیر لب گفت:
— آره...
بعد به قطعهی فلزی داخل دستش نگاه کرد.
— ولی حالا دیگه میخوام بدونم K-17 یعنی چی.
جونگکوک لبخند خیلی کوتاهی زد.
— منم.
همون لحظه گوشی جونگکوک لرزید.
یک پیام ناشناس.
فقط یک عکس.
عکس پدر هانا.
زیر عکس نوشته شده بود:
«اگه میخوای زنده ببینیش، K-17 رو پیدا کن.»
هانا به صفحهی گوشی خیره شد.
— بابام زندهست...
جونگکوک آرام گفت:
— و حالا میدونیم برای پیدا کردنش باید کجا رو بگردیم.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۲۲۳
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط