{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه داستان هیکاری

ادامه داستان هیکاری
بخش۷

.........
احساس تنهایی نمی‌کنم! اینجا… برام جالبه! اینجا برام خیلی آشناست.

توی عتیقه‌فروشی به راحتی قدم می‌زنم و به اشیاء قدیمی نگاه می‌کنم. هر کدوم یه داستان دارن. پر از رنگ، پر از طرح، و پر از بوهای عجیب و غریب. بوی چوب کهنه، بوی عطر قدیمی، و بوی خاک و فراموشی.
روی هر کدوم از وسایل قدیمی یه برچسب قیمت کهنه و رنگو رو رفته بود.

همین‌طور که راه می‌رفتم، ناگهان به یه قسمت تاریک می‌رسم که چراغی نداره و نمی‌شه درست داخلش رو دید. یه حس ترس بهم می‌گه که نباید برم اونجا. ولی نیروی کنجکاوی منو به اونجا میبره

روی زمین یه چیز کوچولو می‌درخشه. مثل یه ستاره گمشده توی تاریکی. خم شدم که برش دارم که پام به یه اسباب‌بازی قدیمی گیر می‌کنه و با کله می‌خورم زمین. یه لحظه همه‌جا سیاه می‌شه. بعد، یه چیزی محکم به سرم می‌خوره!
آخ!
خیلی درد می‌کنه!

یه دفتر بود با جلد صورتی که روش نوشته بود: «دفتر خاطرات هیکاری».
دیدگاه ها (۰)

کیا آبرنگ دوست دارن؟

پارت ۱۰

Part:5. #ریاست.عشقو اطرفو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط