چند پارتی: وقتی حالت بد میشه و..
چند پارتی: وقتی حالت بد میشه و..
Part¹
ساعت از دوازده گذشته بود و هنوز خبری از ا.ت نبود.
جونگکوک گوشیشو پرت کرد رو مبل و کلافه دستشو کشید لای موهاش. قشنگ پنجتا پیام آخرش هنوز «Seen» نخورده بود. همونجا بود که با خودش گفت: «دمت گرم واقعاً، یعنی انقدر واست مهم نیستم؟»
صدای چرخیدن کلید توی در که اومد، جونگکوک سریع از جاش بلند شد. ا.ت با قیافهی خسته وارد شد، ولی تا چشمش افتاد به جونگکوک که با اخم وایساده بود اون وسط، لبخندش ماسید.
جونگکوک نذاشت حتی سلام کنه:
_ «الان وقتِ اومدنه؟ واقعاً که! کل شب داشتم زنگ میزدم، کجا بودی که صدامو نمیشنیدی؟»
ا.ت چشماش از خستگی میسوخت. با بغض گفت:
_ «جونگکوک... با یونا و جینا بودم، گوشی رو سایلنت کرده بودم نفهمیدم، ببخشید...»
جونگکوک پوزخند زد، از اون پوزخندایی که قشنگ دل آدمو میسوزونه:
_ «سایلنت بودی؟ آره، همهش همین بهونه رو داری. برات مهم نبود من اینجا چه غلطی میکنم و چرا انقدر نگرانت بودم، درسته؟»
ا.ت حس کرد سرش داره گیج میره. چشمای جونگکوک انگار هی دورتر میشدن.
_ «جونگکوک... توروخدا الان وقتش نیست... خیلی خستهام...»
جونگکوک که خون به مغزش نرسیده بود، بلندتر داد زد:
_ «آره دیگه، همیشه همینه! تا کم میاری، خستهای و حوصله نداری. من این وسط چیام؟ پادریِ دمِ در؟»
ا.ت دیگه نشنید چی گفت. چشماش تار شد و کلِ خونه چرخید. فقط تونست یه "آخ"ِ کوتاه بگه و بعد، سنگین خورد زمین.
جونگکوک چند ثانیه اول فقط با تعجب نگاه کرد. فکر کرد ا.ت داره لجبازی میکنه. با لحنِ سرد گفت:
_ «ا.ت؟... پاشو، مسخرهبازی در نیار. فکر کردی با این کارا از زیر جواب دادن در میری؟»
ولی ا.ت حتی تکون نخورد. جونگکوک که تهِ دلش خالی شد، سریع دوید سمتش و زانو زد کنارش.
_ «ا.ت؟ ا.ت... بلند شو خوشگلم...»
دستشو گذاشت زیرِ سرِ ا.ت و صورتشو لمس کرد، ولی ا.ت سرد بود.
یهو زد زیرِ گریه. اشکاش همینطور میریخت رو صورتِ ا.ت.
_ «ا.ت... ا.تتتتت! بلند شو! من... من غلط کردم، عصبانی بودم یه چیزی گفتم... ا.ت التماست چشماتو باز کن...»
...
بفرمااا
اینم از فیک کوتاهمون
شرایطی نداره
Part¹
ساعت از دوازده گذشته بود و هنوز خبری از ا.ت نبود.
جونگکوک گوشیشو پرت کرد رو مبل و کلافه دستشو کشید لای موهاش. قشنگ پنجتا پیام آخرش هنوز «Seen» نخورده بود. همونجا بود که با خودش گفت: «دمت گرم واقعاً، یعنی انقدر واست مهم نیستم؟»
صدای چرخیدن کلید توی در که اومد، جونگکوک سریع از جاش بلند شد. ا.ت با قیافهی خسته وارد شد، ولی تا چشمش افتاد به جونگکوک که با اخم وایساده بود اون وسط، لبخندش ماسید.
جونگکوک نذاشت حتی سلام کنه:
_ «الان وقتِ اومدنه؟ واقعاً که! کل شب داشتم زنگ میزدم، کجا بودی که صدامو نمیشنیدی؟»
ا.ت چشماش از خستگی میسوخت. با بغض گفت:
_ «جونگکوک... با یونا و جینا بودم، گوشی رو سایلنت کرده بودم نفهمیدم، ببخشید...»
جونگکوک پوزخند زد، از اون پوزخندایی که قشنگ دل آدمو میسوزونه:
_ «سایلنت بودی؟ آره، همهش همین بهونه رو داری. برات مهم نبود من اینجا چه غلطی میکنم و چرا انقدر نگرانت بودم، درسته؟»
ا.ت حس کرد سرش داره گیج میره. چشمای جونگکوک انگار هی دورتر میشدن.
_ «جونگکوک... توروخدا الان وقتش نیست... خیلی خستهام...»
جونگکوک که خون به مغزش نرسیده بود، بلندتر داد زد:
_ «آره دیگه، همیشه همینه! تا کم میاری، خستهای و حوصله نداری. من این وسط چیام؟ پادریِ دمِ در؟»
ا.ت دیگه نشنید چی گفت. چشماش تار شد و کلِ خونه چرخید. فقط تونست یه "آخ"ِ کوتاه بگه و بعد، سنگین خورد زمین.
جونگکوک چند ثانیه اول فقط با تعجب نگاه کرد. فکر کرد ا.ت داره لجبازی میکنه. با لحنِ سرد گفت:
_ «ا.ت؟... پاشو، مسخرهبازی در نیار. فکر کردی با این کارا از زیر جواب دادن در میری؟»
ولی ا.ت حتی تکون نخورد. جونگکوک که تهِ دلش خالی شد، سریع دوید سمتش و زانو زد کنارش.
_ «ا.ت؟ ا.ت... بلند شو خوشگلم...»
دستشو گذاشت زیرِ سرِ ا.ت و صورتشو لمس کرد، ولی ا.ت سرد بود.
یهو زد زیرِ گریه. اشکاش همینطور میریخت رو صورتِ ا.ت.
_ «ا.ت... ا.تتتتت! بلند شو! من... من غلط کردم، عصبانی بودم یه چیزی گفتم... ا.ت التماست چشماتو باز کن...»
...
بفرمااا
اینم از فیک کوتاهمون
شرایطی نداره
- ۱۰۸
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط