{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من بودم که سرانجام،

من بودم که سرانجام،
او را کنار خود نشاندم،
من بودم که دستش را
به دست گرفتم،
و آخرِ سر من بودم که
با وجودِ خودداری او،
او را بوسیدم...
اما با این همه،
اگرچه چشم‌هایش گذاشتند که ببوسمشان،
لبانش گریختند...
نه تنها به بوسیدنِ من،
رغبت و حرارتی از خود نشان ندادند،
بلکه از پاسخ دادن به لبان من نیز خودداری کردند.
چرا؟
چرا؟
چرا؟
برای چه، او به قدرِ من،
شوق و نیاز عاشقانه نداشت؟

و افسوس که این سؤال،
فقط یک جواب می‌تواند داشته باشد
و آن چنین است:

"برای این که او معشوق است، نه عاشق"....
دیدگاه ها (۲)

007-پنهان در مه - پارت ۷۱

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌«کلمات، پرسه ‍زنان در گذر ثانیه‌ها رنگ باخته‌ان...

من بودم که سرانجام او را کنار خود نشاندم، من بودم که دستش را...

من بودم که سرانجام او را کنار خود نشاندم، من بودم که دستش را...

من بودم که سرانجام، او را کنار خود نشاندم، من بودم که دستش ر...

امشب می خواهم دلنوشته ای از باور نداشتن عشقم نسبت به من حرف...

نفس کم اورده بودم حس میکردم بین چیزی محصور شدم ...به زور چشم...

#داستانک فرشته ایی پیر، ماموریتی در زمین بر عهده داشت٬ فرشته...

یک بار در خانه‌ی خود توسط یک شخصیت اهریمنی مورد تهاجم قرار گ...

شراب سرخ پارت ۱۸🍷شوکه شدن جنی مرا در لذتی غرق کرد که گفتن ند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط