{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من بودم که سرانجام،

من بودم که سرانجام،
او را کنار خود نشاندم،
من بودم که دستش را
به دست گرفتم،
و آخرِ سر من بودم که
با وجودِ خودداری او،
او را بوسیدم...
اما با این همه،
اگرچه چشم‌هایش گذاشتند که ببوسمشان،
لبانش گریختند...
نه تنها به بوسیدنِ من،
رغبت و حرارتی از خود نشان ندادند،
بلکه از پاسخ دادن به لبان من نیز خودداری کردند.
چرا؟
چرا؟
چرا؟
برای چه، او به قدرِ من،
شوق و نیاز عاشقانه نداشت؟

و افسوس که این سؤال،
فقط یک جواب می‌تواند داشته باشد
و آن چنین است:

"برای این که او معشوق است، نه عاشق"....
دیدگاه ها (۲)

اگر بنا بود تمامِ آدمهای رویِ زمیناز ابتدای خلقت تا آخرین رو...

زندگی تلخ ترین…خواب من است!خسته ام خسته از این خواب بلند

با من رجوع کنبه ابتدای جسمبه مرکز معطر یک نطفهبه لحظه ای که ...

وقتی تو نیستیشادی کلام نامفهومی استو دوستت می دارم رازی استک...

#تاج_و_طوفانپارت ۳۲: وقتی دیوارهای قصر لرزیدندبیرون قصر آشوب...

مقدمه.در شهری که شب‌هایش همیشه بوی ترس می‌داد، هیچ‌کس دیگر ب...

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈دختری که بوی رز می‌دادپارت چه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط