{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نه غزل نوشته بودم نه ترانه ای سرودم

نه غزل نوشته بودم نه ترانه ای سرودم
که به حرمت سکوتم، تو به دیدنم بیائی

نه سراغ من گرفتی ، نه سخن به نامه گفتی
به همان بهانه ای که، نشنیده ای ندائی

من به چشم مانده در راه ،به دلی لبالب از«آه»
دیده ام که ره رسیده به تقاطع دوراهی

غصه ی دوباره ی من ، قلب پاره پاره ی من
مانده در حسرت رویت ،به سلامی ونگاهی

این شکسته قلب عاشق ،خون به سینه چون شقایق
زغمت چنان شکسته که نباشدش دوائی

شب بی ترانه ی من ، اشک عاشقانه ی من
میرود زغصه دل ، تا به درگه خدائی

توبرو که قلب شیدا ، گرچه جان سپرده درجا
سر نهد به دامن غم ، در فغان این جدائی...*
دیدگاه ها (۳)

عطر نفس هایت…عجیب تریڹ خواص دنیا را دارد…ڪہ تمامِ مڹ رامدهوش...

دوست داری از میان جمع پیدایت کنممن که می دانم تو می خواهی تم...

من چنان بی پر شدم ، از دوری ات . می سرایم ، نغمه ای ، در دور...

‌ قلمم باز هوای تو به جانش افتادلذت از تو نوشتن به سرش باز ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط