{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مافیای دوست داشتنی من

مافیای دوست داشتنی من
𝐏𝐚𝐫𝐭:3

تو اتاق پشتی نور کمرنگ قدیمی روی دیوار های اجری میافتاد بوی قهوه سرد و چوب خیس فضارو پر کرده بود یونگی درو بست لحظهای ایستاد انگار داشت وزن کلمات رو تو ذهنش میسنجید لیا دستش رو از دست یونگی کشید و به سمت پنجره کوچک رفت که قطره های بارون روش میلغزید

لیا با صدای لرزان گفت:تو نمیفهمی...اونا دارن دنبالم میگردن اگر بمونم تو هم درگیر میشی من نمیخوام زندگیتو خراب کنم

یونگی اروم جلو رفت و پشت سرش ایستاد دستشو گذاشت رو شونه لیا و اروم چرخوندش تا روبهرویش بشه

یونگی:از روز اولی که تو اومدی تو این بار میدونستم که این فقد یه اتفاق ساده نیست تو اومدی و همچی عوض شد خطر؟ من سالهاست با خطر زندگی میکنم اما تو...تو اولین چیزی هستی که ارزش جنگیدن داره

لیا اشک تو چشمانش جمع شد

لیا:ولی اونا...

یونگی انگشتش رو روی لب لیا گذاشت

یونگی:امشب فقد بمون حرف بزنیم فردا...فردا باهم تصمیم میگیریم

بارون بیرون شدت گرفت و رعد بلندی زد یونگی لیارو بغل کرد اروم و محکم انگار میخواست تمام اون ترس هارو تو اون بغل نگه داره لیا سرشو گذاشت رو سینه یونگی و برای اولین بار اروم اروم اروم شد

تو دل یونگی اما هنوز سایهای از نگرانی میچرخید اون میدونست این عشق تازه،تازه اول راهشه و ممکنه همهچیز رو زیر و رو کنه


نویسنده:𝐌𝐚𝐫𝐚𝐥♡

شرط:
۳لایک
۵کامنت
۴بازنشر
دیدگاه ها (۲)

مرسی گوگولی🩷

مرسی بابت حمایت های گشنگت🌈

شبتون بخیر گوگولیا🩷ما ارمیای ایرانی روزها کلی از پسرا حمایت ...

گوگولیا🩷الان ساعت 00:46 هستش🩵من تا الان بیدار موندم و برای ش...

مافیای دوست داشتنی من𝐏𝐚𝐫𝐭:4یونگی دستش رو اروم دستش رو از پشت...

مافیای دوست داشتنی منPart:2باران هنوز بی امان میبارید و صدای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط