نبیند اما زخم دلم قابل پوشاندن نبود و می‌ترسیدم اشک از چش

نبیند اما زخم دلم قابل پوشاندن نبود و می‌ترسیدم اشک از چشمانم چکه کند که به آشپزخانه رفتم.
پس از یک روز روزه‌داری تنها چند لقمه نان خورده بودم و حالا دلم نه از گرسنگی که از #دلتنگی برای حیدر ضعف می‌رفت.
💠 خلوت آشپزخانه فرصت خوبی بود تا کام دلم را از کلام شیرینش تَر کنم که با #رؤیای شنیدن صدایش تماس گرفتم، اما باز هم موبایلش خاموش بود.
گوشی در دستم ماند و وقتی کنارم نبود باید با عکسش درددل می‌کردم که قطرات اشکم روی صفحه گوشی و تصویر صورت ماهش می‌چکید.
💠 چند روز از شروع #عملیات می‌گذشت و در گیر و دار جنگ فرصت هم‌صحبتی‌مان کاملاً از دست رفته بود.
عباس دلداری‌ام می‌داد در شرایط عملیات نمی‌تواند موبایلش را شارژ کند و من دیگر طاقت این تنهایی طولانی را نداشتم.
💠 همانطورکه پشتم به کابینت بود، لیز خوردم و کف آشپزخانه روی زمین نشستم که صدای زنگ گوشی بلند شد. حتی #خیال اینکه حیدر پشت خط باشد، دلم را می‌لرزاند.
شماره ناآشنا بود و دلم خیالبافی کرد حیدر با خط دیگری تماس گرفته که مشتاقانه جواب دادم :«بله؟» اما نه تنها آنچه دلم می‌خواست نشد که دلم از جا کنده شد :«پسرعموت اینجاس، می‌خوای باهاش حرف بزنی؟»
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
دیدگاه ها (۲)

💗 قولی که شکستییک هفته گذشته بود.هفت روزی که ا.ت تلاش کرده ب...

مافیای من

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 5#لینو #فیکشنساعت ۹:۴۵ شب ـ عمارت ل...

به یُمن همین هدیه حیدری، #13رجب عقد کردیم و قرار شد #نیمه_شع...

یوسف راتکان می‌دادتا بلاخره نفسش برگشت، اما حلیه همچنان بی‌ه...

#زندگی_نامه_شهدا#شهدا_هویت_جاویدان_تاریخ#شهید_حیدر_جلیلوند ب...

نام کتاب:‌ ایست قلبینویسنده: مقصوده بخشنده _کاربر انجمن نوده...

💠 یکبار برای امتحان پوشیده و هنوز عطرش به یادگار مانده بود ک...

Rofile of the wolf...6

دیدار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط