love with color blue p26
#هیونجین
#استری_کیدز
#هوانگ_هِرا
#رمان
ویو فیلیکس =
تقریبا دو ساعت از وقتی که قرار بود لارا بیاد دنبالم گذشته ...دیگه از صبر کردن خسته شدم از جام پاشدم و به سمت اتاق لارا رفتم ...بدون اینکه در بزنم در رو باز کردم که دیدم لارا تو بغل هیونجینه ...حس خوبی نداشتم ...عصبی شدم ...نمیخواستم اون صحنه رو ببینم ...حالم بد شد ..چرا اینجوری شدم ...من...من ...اصلا امکان نداره ...یه الف سخت دل میبازه ...چطور میتونم عاشق یه انسان بشم ..همینطور مات و بهوت مونده بودم که لارا از بغل هیونجین بیرون اومد...بغض کرده بودم...هیونجین چند جمله به لارا گفت و خواست از اتاق بیاد بیرون ..سریع با یه ورد خودمو غیب کردم...بعد از رفتن هیونجین ...بغضم رو خوردم و دوباره وردی خوندم و وارد اتاق لارا شدم ...
فیلیکس = هی لارا ..میبینم که لباست رو انتخاب کردی ...
لارا= هوم اره ...میخواستم بیام دنبالت که تو کمکم کنی ...ولی هیونجین سر راه بهم گفت که کمکم میکنه ..پس منم گفتم وقتت رو نگیرم وتا اینجا نکشونمت ...
فیلیکس = هوم...مطمئنم امشب شبیه فرشته ها میشی ..
لارا= مرسی ...//ذوقق// کاپلت رو انتخاب کردی برای امشب ..
فیلیکس = نه هنوز میخواستم از تو بخوام که کاپلم باشی ...
لارا= خب...میدونی لیکسی ..اممم..خیلی متاسفم ..هیونجین زود تر ازم درخواست کرد و منم...قبول کردم ...
فیلیکس = هوم باشه ...عیبی نداره ...کمک خواستی خبرم کن ....
لارا= حتما ...
فیلیکس میخواست بره که با صدای لارا متوقف شد ...
لارا= فیلیکس ...
فیلیکس = //برگشت سمت لارا// بله ...
تا فیلیکس برگشت لارا به سمتش رفت و در اغوش گرفتش ...
لارا = لطفا ازم ناراحت نباش...
فیلیکس = //لبخندی میزنه و سر دختر رو نوازش میکنه// نه من از دستت ناراحت نیستم ...
شرایط 25 لایک
15 کامنت
نوشته شده توسط🎀✨
https://wisgoon.com/hwang_hera
🚫✨به دلیل شخصی بودن این رمان خواهشمندیم از متن اسکیرین نگیرید، متن رو کپی نکنید و شیر هم نکنید، هر گونه کپی یا اسکی از روی جمله ها یا رمان من پیگرد قانونی دارد✨🚫
#استری_کیدز
#هوانگ_هِرا
#رمان
ویو فیلیکس =
تقریبا دو ساعت از وقتی که قرار بود لارا بیاد دنبالم گذشته ...دیگه از صبر کردن خسته شدم از جام پاشدم و به سمت اتاق لارا رفتم ...بدون اینکه در بزنم در رو باز کردم که دیدم لارا تو بغل هیونجینه ...حس خوبی نداشتم ...عصبی شدم ...نمیخواستم اون صحنه رو ببینم ...حالم بد شد ..چرا اینجوری شدم ...من...من ...اصلا امکان نداره ...یه الف سخت دل میبازه ...چطور میتونم عاشق یه انسان بشم ..همینطور مات و بهوت مونده بودم که لارا از بغل هیونجین بیرون اومد...بغض کرده بودم...هیونجین چند جمله به لارا گفت و خواست از اتاق بیاد بیرون ..سریع با یه ورد خودمو غیب کردم...بعد از رفتن هیونجین ...بغضم رو خوردم و دوباره وردی خوندم و وارد اتاق لارا شدم ...
فیلیکس = هی لارا ..میبینم که لباست رو انتخاب کردی ...
لارا= هوم اره ...میخواستم بیام دنبالت که تو کمکم کنی ...ولی هیونجین سر راه بهم گفت که کمکم میکنه ..پس منم گفتم وقتت رو نگیرم وتا اینجا نکشونمت ...
فیلیکس = هوم...مطمئنم امشب شبیه فرشته ها میشی ..
لارا= مرسی ...//ذوقق// کاپلت رو انتخاب کردی برای امشب ..
فیلیکس = نه هنوز میخواستم از تو بخوام که کاپلم باشی ...
لارا= خب...میدونی لیکسی ..اممم..خیلی متاسفم ..هیونجین زود تر ازم درخواست کرد و منم...قبول کردم ...
فیلیکس = هوم باشه ...عیبی نداره ...کمک خواستی خبرم کن ....
لارا= حتما ...
فیلیکس میخواست بره که با صدای لارا متوقف شد ...
لارا= فیلیکس ...
فیلیکس = //برگشت سمت لارا// بله ...
تا فیلیکس برگشت لارا به سمتش رفت و در اغوش گرفتش ...
لارا = لطفا ازم ناراحت نباش...
فیلیکس = //لبخندی میزنه و سر دختر رو نوازش میکنه// نه من از دستت ناراحت نیستم ...
شرایط 25 لایک
15 کامنت
نوشته شده توسط🎀✨
https://wisgoon.com/hwang_hera
🚫✨به دلیل شخصی بودن این رمان خواهشمندیم از متن اسکیرین نگیرید، متن رو کپی نکنید و شیر هم نکنید، هر گونه کپی یا اسکی از روی جمله ها یا رمان من پیگرد قانونی دارد✨🚫
- ۱۵۰
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط