{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁵.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁵.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.

میا بشدت تحت تاثیر حرفاش قرار گرفته شده بود، چقدر این حسِ شیرینی که توی دلش طغیان کرده بود براش فوق‌العاده بود..هیچ وقت فکرش رو هم‌ نمیکرد روزی غیر از مادرش بتونه به کس دیگه ای پناه ببره ولی انگار تهیونگ اومده بود تو زندگیش تا اونو از ته چاه بیرون بکشه و بهش اطمینان خاطر بده:

_ تو تمام معادلات زندگیم رو بهم میریزی..تهیونگ!

تهیونگ نیشخند دوست داشتنی زد و بینیش رو به بینی دختر مالید:

_ و تو تمام زندگیم رو زیرورو کردی..قاصدک!

دختر خندید و با گذاشتن دستاش روی سینه‌ی عضلانی مرد کمی عقب هلش داد و خودش رو روی تخت بالا کشید:

_ گشنمه.

تهیونگ یه تای ابروش رو بالا انداخت و نگاهی به ساعت مچیش کرد:

_ ساعت نزدیکه دوازدهه..چرا شام نخوردی؟

میا با سوالش کمی این پا و اون پا کرد، اما بالاخره نگاهش رو ازش گرفت و آروم گفت:

_ چون منتظر جنابعالی بودم باهم سر میز بشینیم.

تهیونگ آهی از ته گلوش با کلافگی ساختگی بیرون داد و سرش رو به دو طرف تکون داد:

_ تو نباید همش منتظر من بمونی... سلامت جسمیت از هر شام دونفره‌ای مهم‌تره.

میا شونه ای بالا انداخت و با تخسی لب زد:

_ تقصیر خودته خب...زود تر بیا تا شام برام بی‌مزه نشه!

تهیونگ با تاسف سری تکون داد و با رفتن سمت در، با لبخند محوی دست چپش رو به پشت کمرش زد و با دست راست در اتاق رو باز کرد و با کمی خم شدن با صدای بمی گفت:

_ بفرمایید بانو، بریم سر میز.

دختر با حیرت خندید و با گرفتن گوشه‌ی دامنِ فرضیش تعظیم کوچیکی کرد و با اَدا لب زد:

_ خیلی ممنون موسیو!

تهیونگ لبخندش رو حفظ کرد و پشت سر میا سمت میزِ بزرگ وسط سالن رفتن و روبروی هم نشستن.
با وجود عمارتی عظیمی که داخلش بودن و میزی بزرگ که تنها دو نفر پشتش قرار داشتن شاید از نظر بقیه معذب کننده یا خسته کننده بنظر میومد، اما برای تهیونگ و میایی که شکوفه های دلشون تازه جوونه زده بود چیز آنچنانی نبود تا به چشم بیاد، و از همین سکوت خوششون میومد‌.

میا تکه ای از غذاش رو قورت داد و با کمی تردید که مطمعن نبود این سوال رو بپرسه یا نه بالاخره لب باز کرد:

_ تهیونگ؟

_ هوم؟

_ میگم...میشه کمی از، شغلت بهم بگی؟

تهیونگ خیره بهش گلس نوشیدنیش رو روی میز قرار داد و با ملایمت گفت:

_ یه شغله..پر ریسک و خطر.

میا با گیجی سر کج کرد:

_ پیشه واضح بگی؟ من واقعا کم صبرم و از حرفای گیج کننده بیزارم!

مرد به این عجولیت دختر تو گلو خندید و انگشتاش رو با انگشتای میا قفل کرد:

_ خطرناک‌تر از چیزی که فکر می‌کنی... و غیرقانونی‌تر از چیزی که تصورش رو داری.

میا مبهوت شده کمی روی میز خم شد:

_ تو..مافیایی؟!

تهیونگ نگاه کوتاهی به غذای بشقابش به بنظر آشتهاش کم کم داشت رو به کاهش میرفت انداخت و بعد دوباره به چشمای منتظر میا خیره شد:

_ مافیاها قابل پیش‌بینی‌ان؛ یه هدف مشخص دارن، سازمان‌یافته‌ان و معمولاً می‌دونی قدم بعدیشون چیه... اما من جزوشون نیستم. کار من با برنامه‌ریزی جلو می‌ره، ولی همیشه یه درصدی از ریسک و شکست همراهشه؛ بعضی وقت‌ها هم اتفاقی می‌افته که هیچ‌کس نمی‌تونه پیش‌بینیش کنه.

میا با تعجب گفت:

_ پس..دقیقا چیکار میکنی؟

تهیونگ دوباره کمی از نوشیدنیش رو خورد و با حوصله ادامه داد:

_ قاچاق مواد مخدر و اسلحه‌های غیرقانونی... از Glock و MP5 گرفته تا M16 و AK-47.

چشم‌های میا از تعجب گرد شد:

_ و..ولی..چرا توی همچین کار خطرناکی هستی تهیونگ! من نگرانم!

تهیونگ لبخند نرمی بهش زد، خوشحال بود بابت اینکه ازش نترسید و بهش گوش داد و حس خوشایند از اینکه نگرانشه:

_ نگران من نباش اتفاقی واسه من نمیوفته‌...اما این متاسفانه منکر تو نمیشه مخصوصا اینکه میدونن ازدواج کردم‌‌، اما نگران نباش تا من نفس میکشم چیزیت نمیشه، و در ضمن از هفته دیگه قراره باهم یه جایی بریم.

میا با کنجکاوی سریع پرسید:

_ کجا؟!

_ میفهمی قاصدک‌.

ادامه دارد...
من واقعا از این حمایت های کم ناراضیم، چیه که رمانای دیگه هر چند معمولی حمایت بیشتری از مال من دارن...اینطوری پیش بره متاسفانه باید از ویس برم😕
دیدگاه ها (۱۲)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁴. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.میا لبخند عمیقی ز...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴³. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.میا چند ثانیه فقط...

دردسرهای بچه داری پارت ۲

دوست پسر پرنده ای که دیر میاد خونه پارت ۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط