می‌تونستم تا آخر عمر از عالم و آدم شکایت کنم.

می‌تونستم تا آخر عمر از عالم و آدم شکایت کنم.
می‌تونستم صبح تا شب سرنوشتم رو لعنت کنم و بد و بیراه بگم
که چرا نخواست، نشد و نموند.
اما ترجیح دادم به این فکر کنم که تقدیر،
چقدر مهربون بود که فرصت دیدنش رو بهم داد
شاید اگه نمی‌دیدمش،
هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم از زندگیم چی می‌خوام.
#دوست_داشتن_اتفاقیه_که_یه_بار_میفته.
یه نفر توی زندگیت میاد که مثل هیچ‌کس نیست.
اون روز برای دیدنش،
فقط باید خوش‌شانس باشی:)

#پویا_جمشیدی
دیدگاه ها (۹)

پشتِ دیوارِ سردتدو هفته گذشته بود.دو هفته‌ای که توی اون، من ...

واقعا بیزارم… از همه‌چیز.هر روز، کیری‌تر و تخمی‌تر از دیروز....

#عشق_ممنوعه‌_شبپارت یازدهم | انتخاب منزن هنوز جلوی در ایستاد...

گاهی خودمم نمی‌دونم دقیقاً چه حسی دارمفقط می‌دونم یه چیزی تو...

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆Part 36 (last part)اون شب شوگا کنار تخت رینا نشسته...

امروز تولد کسیه که شاید خودش هیچ‌وقت نفهمه چقدر حضورش توی زن...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 18صدایش برای لحظه‌ای لرزید، اما اد...

Forbidden love③ا/ت: یعنی چی بدن خودمه و هر لباسی دلم بخواد م...

چند پارتی

وقتی دیر میای خونه (Part 3) 🖤هنوز سرم پایین بود که دستش رو ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط