درخواستیخواهر چانی بعد چند وقت سونگمین رو میبینی و
درخواستی...خواهر چانی بعد چند وقت سونگمین رو میبینی و...(پارت آخر)
با حدس اینکه سونگمین پشت درِ، از جات پریدی در حالی که چان تو اون وضعیت خنده دار گیر کرده بود
دستش رو پشت سرش گذاشت و یکم فشار داد تا آب لای موهاش گرفته بشه
در باز کردی
بلاخره بعد از دوسال، این اولین باری بود که سونگمین رو دیدی
پریدی بغلش و اونم متقابلا بغلت کرد
+وایییی سونگمینا دلم تنگ شده بود...
×مگه نگفتی در رو روم باز نمیکنی؟
سرت رو از روی سینه ش برداشتی
خواستی حرفی بزنی که چان زودتر شروع کرد
_سونگمینا تو مشکلِ حافظه داری؟ ینی بعد از اینهمه مدت که اینو میشناسی هنوز نمیدونی این دختره یه روده راست تو شکمش نی_
حرفش برای بار چندم بخاطر تویی که سریع از سونگمین جدا شده بودی و با ارنجت محکم به شکمش ضربه زدی قطع شد...
_اخخخ... نا کارم کردی
+بهت گفته بودم باهام شوخی نکن
_اها درسته... یادم رفته بود وحشی هستی
دوییدی و رفتی پشت کمرش و این دفعه با ارنجت، به کمرش ضربه زدی...
از شوکی که بهش از درد وارد شد سر جاش وایستاد...
+اها پیرمردد... حالا میخوای چیکار کنی؟؟
چان این بار دیگه ساکت نموند...
سمتت اومد و مچ دستت رو گرفتو پیچوند...
تو هم بازوت رو دور گردنش انداختی و بهش فشار وارد کردی
سونگمین که از دیدن شما دوتا که عین تام و جری به جون هم دیگه افتاده بودید و داد میزدید ذوق کرده بود که سریع رفت روی مبل نشست و جوری که روی صندلی سینما نشسته... به شما دوتا نگاه میکرد
_ابلهه خفه شدم ولم کننن
+تا موهام رو ول نکنی منم ولت نمیکنممم
چان دیگه چاره ای نداشت تا توی همون وضعیتش، پاهات رو بگیره و تورو روی کولش بندازه...
+یااااا... بزارم پایینن...
چان حرفی نزد و تورو کنار سونگمین نشوند و بهش نگاه التماس گونه ای کرد و خودش رو ازت دور کرد...
میخواستی بلند شی بری دوباره بیوفتی به جون چان که سونگمین شونه هات رو گرفت...
×هیی... آروم باش...
نفس عمیقی کشیدی و چشمات رو بستی...
با شنیدن صدای بسته شدنِ در... چشمات رو یهو باز کردی و متوجه شدی که چان توی همون تایمِ کوتاه از دستت در رفته...
از همونجا داد زدی:
+کریستوفرررر... فک نکنی میتونی قسر در بری... مطمئن باش وقتی برگردی خونه میگیرمتو باهات مربایِ داشا...
سونگمین نزاشت حرفت رو ادامه بدی
×هیسس... بی ادب نباش[اخمی کرد]
+تو نمیخواد به من یاد بدی چجوری باشم[با دست هولش دادی]
×هی هی... ببین الان چان نیست... توهم که بعد از دوسال منو میبینی... نظرت چیه بجای اینکه بخوای دخل چان رو بیاری یکم باهام از کار هایی که تو این دوسال کردی بگی؟هوم؟
یکم فکر کردی...
+[با حالت نمایشی درستت رو روی لبت گذاشتی] ایده خوبیه... خب بزار از اینجا شروع کنم...
چند ساعت گذشت و تو یه بند داشتی از خاطره هات برای سونگمین میگفتی...
وسط حرفت بود که سونگمین یهو موبایلش رو برداشت...
توهم حرفت رو ادامه ندادی و میخواستی ببینی توی گوشیش چیکار میکنه...
سرت رو بردی کنار سرش و دیدی که رفت توی تماس ها و شماره ی یکی از اعضا رو گرفت...
موبایلش شروع کرد به بوق زدن...
+هیی چیکار میکنی؟ داشتم حرف میزدم...
جیسونگ گوشی رو برداشت...
(=جیسونگ)
=الو؟
×هی جیسونگ... چان اومده خوابگاه...نه؟
=اره... خیلی ترسیده بود... کاری باهاش کردی؟
×نه من کاری باهاش نکردم...[خنده ی ریزی کرد]
پیش خودت فکر کردی که چان به غیر از سونگمین، به بقیه اعضای نگفته که تو برگشتی؟
=کله اش خیس بود... راستش رو بگو... چیکارش کردی؟
×هیچی حالا داستانش مفصله... الان چان هیونگ کجاست؟
=رفت خوابید...
لبخندی زدی...
×اها... مرسی... فعلا
خداحافظی ای کردم و سونگمین تلفن رو قطع کرد...
توهم با ایده ای که به سرت زده بود، به حرفت ادامه دادی...
+هی سونگمینا... بهت گفتم که یه پسری ازم شماره خواست؟
سونگمین رگ غیرتیش بالا زد...
×چیی؟ کِی؟ کجا؟شماره شو بده دهنشو صاف کنمم...
لبخندی زدی...
+باشه...
موبایلش رو از دستش گرفتی و شماره ی خطِ دیگه چان رو که میدونستی سونگمین شماره ی اون خط رو نداره رو نوشتی...
گوشی رو به سمتش گرفتی و اون با شماره ای که نمیدونست شماره ی هیونگشه، زنگ زد...
با صدای اشنا و خوابالویی که شنید حسابی جا خورد...
_یااا... سونگمیناا... چتهه؟
×وای... تویی؟
بهت نگاه مرگباری کرد که برای یه لحضه از کارت پشیمون شدی...
_نمیفهمیی خوابم مردک؟
سونگمین ساکت موند...
_خیر سرم خواستم بعد یه مدت یکم بخوابم... اَه... خوابم پرید... گلابییی
و گوشی رو قطع کرد...
سونگمین دوباره به تو که ابروهات رو بالا داده بودی و لبخند دندونمایی زده بودی و ناخن هات رو بین دندونات گرفته بودی نگاه کرد
×کلتو میکنم
از جات بلند شدی و با تمام سرعت دویدی...
_________________________________________________________
خواستم بگم ادامه نداره...🙃
با حدس اینکه سونگمین پشت درِ، از جات پریدی در حالی که چان تو اون وضعیت خنده دار گیر کرده بود
دستش رو پشت سرش گذاشت و یکم فشار داد تا آب لای موهاش گرفته بشه
در باز کردی
بلاخره بعد از دوسال، این اولین باری بود که سونگمین رو دیدی
پریدی بغلش و اونم متقابلا بغلت کرد
+وایییی سونگمینا دلم تنگ شده بود...
×مگه نگفتی در رو روم باز نمیکنی؟
سرت رو از روی سینه ش برداشتی
خواستی حرفی بزنی که چان زودتر شروع کرد
_سونگمینا تو مشکلِ حافظه داری؟ ینی بعد از اینهمه مدت که اینو میشناسی هنوز نمیدونی این دختره یه روده راست تو شکمش نی_
حرفش برای بار چندم بخاطر تویی که سریع از سونگمین جدا شده بودی و با ارنجت محکم به شکمش ضربه زدی قطع شد...
_اخخخ... نا کارم کردی
+بهت گفته بودم باهام شوخی نکن
_اها درسته... یادم رفته بود وحشی هستی
دوییدی و رفتی پشت کمرش و این دفعه با ارنجت، به کمرش ضربه زدی...
از شوکی که بهش از درد وارد شد سر جاش وایستاد...
+اها پیرمردد... حالا میخوای چیکار کنی؟؟
چان این بار دیگه ساکت نموند...
سمتت اومد و مچ دستت رو گرفتو پیچوند...
تو هم بازوت رو دور گردنش انداختی و بهش فشار وارد کردی
سونگمین که از دیدن شما دوتا که عین تام و جری به جون هم دیگه افتاده بودید و داد میزدید ذوق کرده بود که سریع رفت روی مبل نشست و جوری که روی صندلی سینما نشسته... به شما دوتا نگاه میکرد
_ابلهه خفه شدم ولم کننن
+تا موهام رو ول نکنی منم ولت نمیکنممم
چان دیگه چاره ای نداشت تا توی همون وضعیتش، پاهات رو بگیره و تورو روی کولش بندازه...
+یااااا... بزارم پایینن...
چان حرفی نزد و تورو کنار سونگمین نشوند و بهش نگاه التماس گونه ای کرد و خودش رو ازت دور کرد...
میخواستی بلند شی بری دوباره بیوفتی به جون چان که سونگمین شونه هات رو گرفت...
×هیی... آروم باش...
نفس عمیقی کشیدی و چشمات رو بستی...
با شنیدن صدای بسته شدنِ در... چشمات رو یهو باز کردی و متوجه شدی که چان توی همون تایمِ کوتاه از دستت در رفته...
از همونجا داد زدی:
+کریستوفرررر... فک نکنی میتونی قسر در بری... مطمئن باش وقتی برگردی خونه میگیرمتو باهات مربایِ داشا...
سونگمین نزاشت حرفت رو ادامه بدی
×هیسس... بی ادب نباش[اخمی کرد]
+تو نمیخواد به من یاد بدی چجوری باشم[با دست هولش دادی]
×هی هی... ببین الان چان نیست... توهم که بعد از دوسال منو میبینی... نظرت چیه بجای اینکه بخوای دخل چان رو بیاری یکم باهام از کار هایی که تو این دوسال کردی بگی؟هوم؟
یکم فکر کردی...
+[با حالت نمایشی درستت رو روی لبت گذاشتی] ایده خوبیه... خب بزار از اینجا شروع کنم...
چند ساعت گذشت و تو یه بند داشتی از خاطره هات برای سونگمین میگفتی...
وسط حرفت بود که سونگمین یهو موبایلش رو برداشت...
توهم حرفت رو ادامه ندادی و میخواستی ببینی توی گوشیش چیکار میکنه...
سرت رو بردی کنار سرش و دیدی که رفت توی تماس ها و شماره ی یکی از اعضا رو گرفت...
موبایلش شروع کرد به بوق زدن...
+هیی چیکار میکنی؟ داشتم حرف میزدم...
جیسونگ گوشی رو برداشت...
(=جیسونگ)
=الو؟
×هی جیسونگ... چان اومده خوابگاه...نه؟
=اره... خیلی ترسیده بود... کاری باهاش کردی؟
×نه من کاری باهاش نکردم...[خنده ی ریزی کرد]
پیش خودت فکر کردی که چان به غیر از سونگمین، به بقیه اعضای نگفته که تو برگشتی؟
=کله اش خیس بود... راستش رو بگو... چیکارش کردی؟
×هیچی حالا داستانش مفصله... الان چان هیونگ کجاست؟
=رفت خوابید...
لبخندی زدی...
×اها... مرسی... فعلا
خداحافظی ای کردم و سونگمین تلفن رو قطع کرد...
توهم با ایده ای که به سرت زده بود، به حرفت ادامه دادی...
+هی سونگمینا... بهت گفتم که یه پسری ازم شماره خواست؟
سونگمین رگ غیرتیش بالا زد...
×چیی؟ کِی؟ کجا؟شماره شو بده دهنشو صاف کنمم...
لبخندی زدی...
+باشه...
موبایلش رو از دستش گرفتی و شماره ی خطِ دیگه چان رو که میدونستی سونگمین شماره ی اون خط رو نداره رو نوشتی...
گوشی رو به سمتش گرفتی و اون با شماره ای که نمیدونست شماره ی هیونگشه، زنگ زد...
با صدای اشنا و خوابالویی که شنید حسابی جا خورد...
_یااا... سونگمیناا... چتهه؟
×وای... تویی؟
بهت نگاه مرگباری کرد که برای یه لحضه از کارت پشیمون شدی...
_نمیفهمیی خوابم مردک؟
سونگمین ساکت موند...
_خیر سرم خواستم بعد یه مدت یکم بخوابم... اَه... خوابم پرید... گلابییی
و گوشی رو قطع کرد...
سونگمین دوباره به تو که ابروهات رو بالا داده بودی و لبخند دندونمایی زده بودی و ناخن هات رو بین دندونات گرفته بودی نگاه کرد
×کلتو میکنم
از جات بلند شدی و با تمام سرعت دویدی...
_________________________________________________________
خواستم بگم ادامه نداره...🙃
- ۲۰.۴k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط