جادویی عشق part ۵۴
جادویی عشق part ۵۴
احتمالا کارگران
سريع وهول ازشون فاصله گرفتم که مچم رو نگیرن باغ رو دور زدم و اشفته برگشتم داخل عمارت و از پنجره نگاهشون
کردم
ذهنم اروم نمیگرفت.
کسی از این زمان منو نمیشناسه پس يكي اومده دنبالم.. يکي از زمان خودم..
قلبم ریخت.
شاید از شادي و شاید نگراني.
یه زن..
يعني
مامانه؟
چطور متوجه شده؟ چطور اومده؟
مارگارت نرم گونه وی رو بوسید و سوار کالسکه اش شد.
وی کمکش کرد سوار شه و بعد در کالسکه رو بست..
البرت رو نبرد.
از پنجره کالسکه نگاهش رو روی من کشید که خیره بودم بهش..
جنس نگاهش..
نمیدونم.. فقط حس بدي درباره اش داشتم..
رفت.
وی به چي من شك كرده بود؟وی به چي من شك كرده بود؟
چي ميخواست بگه که مارگارت جلوي دهنش رو گرفت؟
پشت سرش کالسکه رونالد پیداش شد.
شاد و خندون با نیش باز مثل همیشه..
اه..
کلافه روبرگردوندم..
با ورودش باز اخماي ويليام رفت تو هم..
من و امیلی با کالسکه ديگه اي و ونسا و برادرش هم با کالسکه اون راهي شدن و انا و جورج و دوتا نگهبان هم همراهمون اومدن.
وی هم با اسبش راه افتاد.
وارد منطقه جنگلي شديم و رونالد دستور برپا کردن چادر ها یه بند هم ور دل من حرف میزد.
اما ذهنم شدیداً در گیر مارگارت و اون زن بود.
جادویی عشق part ۵۳
اما من..
باید میدونستم این زن ..کیه
سرازیر شدم پایین..
لبخندي زد و سرتاپام رو نگاه کرد.
با لهجه شیرینش گفت: تو باید تایکا باشي.. درباره ات شنیدم..
گنگ نگاهی به وی انداختم و گفتم و شما.. مارگارت بذار خودم بگم مادر فولادزره همسر دوم و غير شرعي كنت
بزرگ..نامادري وی و اميلي و مادر البرت اتیش پاره..
و نرم خندید.
نمیدونم چرا اصلا خنده ام نگرفت
مارگارت با کنجکاوي خاصي :گفت: تو از کجا اومدي؟
-فرانسه..
نگاهي عجيب بهم انداخت و گفت:جاي خوبيه..
گیفتم گفتنلف
فيتلنينگاهي عجيب بهم انداخت و گفت:جاي خوبيه.. دو طرف شونه ام رو گرفت و گفت: افسووون عزیزم..حتما سفرت از
فرانسه خيلي خسته کننده بوده نه؟
چيزي توي صداش بود که میلرزوندم یه چیز که انگار
انگار میدونست..
خودم از این اعتراف دروني وا رفتم...
منم با کنایه خاصی :گفتم برعکس اندازه يك چشم بهم زدن لبخند عمیقی زد و گفت: اوووه چه عالي اما مسلما همه انرژیت رو
ازت گرفته...
حس میکردم کسی با مشت توی شکمم زد.
واقعا حس میکردم میدونه از کجا اومدم.
منظورش همه جادوم بود همه جادوم رو ازم گرفته بود. لرزون گفتم براي برگشتش چي رو پيشنهاد میدین؟ چشماشو باريك كرد و دستش رو روی نیم رخم گذاشت و گفت من بودم تلاش نمیکردم عزیزم
تنم لرزید.
نه..
وی گنگ :گفت درباره چی صحبت میکنین؟
نگاش کردم.
واقعا نمیدونست؟
مارگارت دستای وی رو گرفت و گفت مهم نیست..داشتم این بانو رو با بودن در اینجا آشنا میکردم..چند جمله اي بيرون صحبت کنیم؟ وی محکم گفت: حتما..
و دستش رو دور بازوی خودش پیچید که محکم گفتم با تمام احترام..اما من تلاش میکنم بانو مارگارت
چرخید سمتم و گفت: پشیمون میشی دختركم... مطمینم...
رو برگردوند و زدن بیرون.
حس میکردم جوون از تنم خارج شده..
این زن
يه حسي عجيبي
داشت..
نوع نگاهش حسی که به ادم میداد، لحن حرف زدنش.
انگار. واقعا میدونست من از کجا اومدم.
يعني
ممکنه ؟
ممکنه که بدونه؟
از پنجره نگاشون کردم.از پنجره نگاشون کردم.
به نظر صمیمانه صحبت میکردن..
به طرز عجيبي خيلي صميمي تر از نامادري و پسر بودن..
مدام خوابم جلوي چشمم میومد
دستش که سمت وی دراز شد و گفت:خوش اومدي عزير دلم..
به کجا خوش اومده؟
قلبم اروم نمیگرفت.
البرت از بالا جیغ زد:مااماان اومده..
و از کنارم دوید و رفت بیرون.
به مارگارت نگاه کردم که نرم پسرش رو بغل کرد و بعد البرت ازشون
دور شد و باز دوتايي مشغول صحبت شدن.
داشتم میترکیدم
باید میفهمیدم چي به هم میگن..
سعي زدم بیرون..
هول و با قدمهاي سريع و بي تفاوت ازشون سمت باغ رفتم. كمي توي باغ چرخیدم و اروم و محتاطانه از پشت نزدیکشون شدم.. اروم اروم قدم برداشتم و خودمو پشت درخت بلندي کشيدم.
مارگارت-خوب؟ وی خوب دیگه...
مارگارت-وی.
وی فقط گفتم یه جوریه..نوع نگاهش حرف زدنش..حتي..لباسهاي
روز اولش..
اینا دارن درباره کي حرف میزنم؟
وا رفتم..
من..
داشتن درباره من حرف میزدن
وی اشفته :گفت یه چیزي درباره این دختر وجود داره..این دختر.. یه دفعه مارگارت دستش رو روی دهنم وی گذاشت و جلوي حرف زدنش رو گرفت..
احتمالا کارگران
سريع وهول ازشون فاصله گرفتم که مچم رو نگیرن باغ رو دور زدم و اشفته برگشتم داخل عمارت و از پنجره نگاهشون
کردم
ذهنم اروم نمیگرفت.
کسی از این زمان منو نمیشناسه پس يكي اومده دنبالم.. يکي از زمان خودم..
قلبم ریخت.
شاید از شادي و شاید نگراني.
یه زن..
يعني
مامانه؟
چطور متوجه شده؟ چطور اومده؟
مارگارت نرم گونه وی رو بوسید و سوار کالسکه اش شد.
وی کمکش کرد سوار شه و بعد در کالسکه رو بست..
البرت رو نبرد.
از پنجره کالسکه نگاهش رو روی من کشید که خیره بودم بهش..
جنس نگاهش..
نمیدونم.. فقط حس بدي درباره اش داشتم..
رفت.
وی به چي من شك كرده بود؟وی به چي من شك كرده بود؟
چي ميخواست بگه که مارگارت جلوي دهنش رو گرفت؟
پشت سرش کالسکه رونالد پیداش شد.
شاد و خندون با نیش باز مثل همیشه..
اه..
کلافه روبرگردوندم..
با ورودش باز اخماي ويليام رفت تو هم..
من و امیلی با کالسکه ديگه اي و ونسا و برادرش هم با کالسکه اون راهي شدن و انا و جورج و دوتا نگهبان هم همراهمون اومدن.
وی هم با اسبش راه افتاد.
وارد منطقه جنگلي شديم و رونالد دستور برپا کردن چادر ها یه بند هم ور دل من حرف میزد.
اما ذهنم شدیداً در گیر مارگارت و اون زن بود.
جادویی عشق part ۵۳
اما من..
باید میدونستم این زن ..کیه
سرازیر شدم پایین..
لبخندي زد و سرتاپام رو نگاه کرد.
با لهجه شیرینش گفت: تو باید تایکا باشي.. درباره ات شنیدم..
گنگ نگاهی به وی انداختم و گفتم و شما.. مارگارت بذار خودم بگم مادر فولادزره همسر دوم و غير شرعي كنت
بزرگ..نامادري وی و اميلي و مادر البرت اتیش پاره..
و نرم خندید.
نمیدونم چرا اصلا خنده ام نگرفت
مارگارت با کنجکاوي خاصي :گفت: تو از کجا اومدي؟
-فرانسه..
نگاهي عجيب بهم انداخت و گفت:جاي خوبيه..
گیفتم گفتنلف
فيتلنينگاهي عجيب بهم انداخت و گفت:جاي خوبيه.. دو طرف شونه ام رو گرفت و گفت: افسووون عزیزم..حتما سفرت از
فرانسه خيلي خسته کننده بوده نه؟
چيزي توي صداش بود که میلرزوندم یه چیز که انگار
انگار میدونست..
خودم از این اعتراف دروني وا رفتم...
منم با کنایه خاصی :گفتم برعکس اندازه يك چشم بهم زدن لبخند عمیقی زد و گفت: اوووه چه عالي اما مسلما همه انرژیت رو
ازت گرفته...
حس میکردم کسی با مشت توی شکمم زد.
واقعا حس میکردم میدونه از کجا اومدم.
منظورش همه جادوم بود همه جادوم رو ازم گرفته بود. لرزون گفتم براي برگشتش چي رو پيشنهاد میدین؟ چشماشو باريك كرد و دستش رو روی نیم رخم گذاشت و گفت من بودم تلاش نمیکردم عزیزم
تنم لرزید.
نه..
وی گنگ :گفت درباره چی صحبت میکنین؟
نگاش کردم.
واقعا نمیدونست؟
مارگارت دستای وی رو گرفت و گفت مهم نیست..داشتم این بانو رو با بودن در اینجا آشنا میکردم..چند جمله اي بيرون صحبت کنیم؟ وی محکم گفت: حتما..
و دستش رو دور بازوی خودش پیچید که محکم گفتم با تمام احترام..اما من تلاش میکنم بانو مارگارت
چرخید سمتم و گفت: پشیمون میشی دختركم... مطمینم...
رو برگردوند و زدن بیرون.
حس میکردم جوون از تنم خارج شده..
این زن
يه حسي عجيبي
داشت..
نوع نگاهش حسی که به ادم میداد، لحن حرف زدنش.
انگار. واقعا میدونست من از کجا اومدم.
يعني
ممکنه ؟
ممکنه که بدونه؟
از پنجره نگاشون کردم.از پنجره نگاشون کردم.
به نظر صمیمانه صحبت میکردن..
به طرز عجيبي خيلي صميمي تر از نامادري و پسر بودن..
مدام خوابم جلوي چشمم میومد
دستش که سمت وی دراز شد و گفت:خوش اومدي عزير دلم..
به کجا خوش اومده؟
قلبم اروم نمیگرفت.
البرت از بالا جیغ زد:مااماان اومده..
و از کنارم دوید و رفت بیرون.
به مارگارت نگاه کردم که نرم پسرش رو بغل کرد و بعد البرت ازشون
دور شد و باز دوتايي مشغول صحبت شدن.
داشتم میترکیدم
باید میفهمیدم چي به هم میگن..
سعي زدم بیرون..
هول و با قدمهاي سريع و بي تفاوت ازشون سمت باغ رفتم. كمي توي باغ چرخیدم و اروم و محتاطانه از پشت نزدیکشون شدم.. اروم اروم قدم برداشتم و خودمو پشت درخت بلندي کشيدم.
مارگارت-خوب؟ وی خوب دیگه...
مارگارت-وی.
وی فقط گفتم یه جوریه..نوع نگاهش حرف زدنش..حتي..لباسهاي
روز اولش..
اینا دارن درباره کي حرف میزنم؟
وا رفتم..
من..
داشتن درباره من حرف میزدن
وی اشفته :گفت یه چیزي درباره این دختر وجود داره..این دختر.. یه دفعه مارگارت دستش رو روی دهنم وی گذاشت و جلوي حرف زدنش رو گرفت..
- ۷۱۲
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط