{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان 🩷💚شروع تازه 🩷💚 پارت ۴

رمان 🩷💚شروع تازه 🩷💚 پارت ۴
انیا چشماش رو باز میکنه توی یک اتاق خیلی بزرگ حتی لباس هاش هم عوض شده
در اتاق بلز میشه و خدمتکار وارد میشه
خدمتکار: خانم بیدار شدید آقای دزموند منتظر شما هستند
انیا : من کجام ؟ تو کی هستی ؟ آقای دزموند کیه ؟
خدمتکار تو ذهنش : آقای دزموند گفتند که نامزدشون برای ادامه تحصیل رفته خارج ولی الان جرا آقای دامیان دزموند رو نمیشناسه
انیا ذهن خدمتکار رو می خونه و رنگش مثل گچ سفید میشه
انیا تو ذهنش : دامیان من فکر می کردم فراموشم کرده
انیا : منو ببر پیشش
خدمتکار : بیاید دنبالم
.
.
. دامیان تو اتاق مطالعه نشسته بود و به برگه هایی که جلوش بود نگاه می کرد و گاهی هم بعضی از اون ها رو امضا می کرد
خدمتکار در زد
دامیان : بیا تو
دامیان سرش رو بالا گرفت و وقتی انیا رو دید توی چشماش برق خاصی به وجود آمد ولی انیا وقتی دامیان رو دید درد توی قفسه سینه اش به وجود یاد خاطرات خوشی که باهم داشتند افتاد
.
دامیان : مرخصی برو بیرون
دامیان اضافه کرد : با تو نیستم انیا با خدمتکارم
خدمتکار تا رفت انیا رفت سمت دامیان و گفت
انیا: تو دیونه شدی چرا منو دزدیدی
دامیان : چیزی که مال منه رو نمی دزم فقط پسش میگیرم
انیا : اون حرف ها رو یادت رفته ها؟
دامیان : خیلی خوب یادمه چی گفتی اما برام مهم نیست چون تو برگشتی خونه و همینجا می مونی پس فکر فرار به سرت نزنه
انیا : چرا راحتم نمیزاری عشق ما تموم شده
دامیان از یکی از قفسه های کتاب آلبومی رو بر میداره و میده به انیا
دامیان : به عکس های این آلبوم نگاه کن شاید سر عقل بیای
انیا تو ذهنش: به آلبوم نگاه می کنم این آلبوم آلبومی بود که بکی برای سالگرد دوستی به همون داد بکی میگفت می خواست این آلبوم رو روز عروسیمون بهمون بده اما تحمل نکرده
انیا بدون هیچ حرفی میره بیرون
دامیان آروم میگه : یه روزی دوباره کنار هم هستم
انیا بر میگرده به اتاق میشینه روی تخت و چند صفحه رو رد میکنه و به اولین قرارش با دامیان میرسه
بستنی فروشی محبوبش
.
.
.
۱۰ سال قبل بستنی فروشی آندره
انیا : بدو دیگه دامیان الان بستنی بادوم زمینیش تموم میشه
دامیان : باشه باشه آروم تر
انیا : خیلی خوشمزست
دامیان : تو خیلی شکمویی
دامیان دساچتی روی سر انیا میکشه و بوسه کوتاهی روی پیشانی انیا میزنه
.
.
زمان حال :
انیا میره کنار پنجره
انیا به خودش میگه چرا این همه اتفاق سر ما افتاد چرا ...

اینم از پارت
تا پارت بعدی بای بای ❤️❤️❤️💖💖💖💖💝💝💝💝😍💗💗💗💗😁😁😁😁😁🤩🤩🤩🤩🤩
دیدگاه ها (۰)

رمان 💚🩷 شروع تازه 🩷💚خوب توی این ۱۰ سال کلی اتفاق افتاده دامی...

ممنون از حمایت های همه و ۱۰ تایی شدنمون مبارک البته الان ۱۲ ...

ازدواج با توپارت 7 هفتمذهن آنیااز روزی که اومدم به امارت 3 ر...

ازدواج با توپارت دوم 2از اون قضیه 5 یا 6 ماه گذشتهاز اتوبوس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط