Dark Blood p6

شکارچی : به جان خودم نمی دونستم آشنای شماست
یک مشت محکم به صورتش زدم ( راوی : بچم اونقدر قویه که یارو پخش زمین شد 😌 )
× آشنای منم نبود بازم نباید این غل~ط رو می کردی
شکارچی : غل~ط کردم دیگه تکرار نمیشه اصلا هر چی که شما امر می کنین
بادیگارد : چه تنبیهی براشون در نظر میگیرین قربان
شکارچی : ارباب خواهش می کنم به پاتون میوفتم خواهش میکنم منو نکشید
× من کی گفتم که می خوام بکشمت یا تنبیهت کنم
شکارچی : خیلی خیلی ممنونم قربان ، دیگه تکرار نمیشه
یقه اش رو ول کردم و تا می خواست فرار کنه که از پشت لباستشو گرفتم
× وایسا هنوز تموم نشده
× از خانم معذرت خواهی کن
× اگه معذرت خواهیت رو قبول کنن که میزارم بری ولی اگه نکنن اون تصمیمم که راجب تنبیه نکردنت بود رو تغییر میدم
+ واقعا نیازی بهش هست ( زیر لب )
ا/ت : اومد به سمتم که خیلی ناخودآگاه عقب عقب رفتم به پام افتاد و شروع کرد به معذرت خواهی و غل~ط کردم گفتن
+ باشه باشه
تا این حرفم رو شنید با خوشحالی و عجله به همراه بقیه ی شکارچی ها پا به فرار گذاشتن ، نمی دونم چرا هنوز اونجا وایساده بودم و از فرصت استفاده نمی کردم تا فرار کنم که یک دفعه به سمتم اومد ( جهیون رو میگه )
× ببینم تو حالت خوبه دیگه
بهش اهمیتی ندادم و میخواستم در برم که دستم رو گرفت
× چرا فرار می‌کنی من که فقط از دست اون عو~ضی نجاتت دادم ( منظورش آقای لی هست )
+ ببین آقای محترم می‌دونم که نجاتم دادی خیلی خیلی هم ازت ممنونم ولی چرا دیگه ولم نمیکنی تا برم تو که دیگه کمکت رو کردی
جیک : نمی‌دونستم که بهش چی بگم پس بدون هیچ حرفی جلوتر شروع به حرکت کردم
ا/ت : فکر کردم میخواد ولم کنه تا برم پس داشتم می رفتم که
× دوست نداری که دوباره مثل اون موقع زوری بیارمت
میخواستم بهش بی اهمیتی کنم که این دفعه خودش اومد و براید استایل بغلم کرد
هی ولم کنننن ( با داد )
× من کن نباید همیشه بهت هشدار بدم پس برای یک بارم که شده یاد بگیر که خودت بیای
من دارم ازت می پرسم که چرا هنوز منو نگه داشتی و چرا نمیزاری برم بعد اون وقت تو بهم میگی خودم بیام
ا/ت : با مشت به بازو هاش ضربه زدم
ولم کنننننن ( با داد )
× خانم کیم اگه زیاد داد و بی داد کنی یک جور دیگه میارمت ها
ولم کن بزارم زمینننن ( با داد )
× باشه قبول
جیک : زوری انداختمش روی شونه هام ( خودتون تصور کنید دیگه باور کنید نمیتونم توضیحش بدم )
هی میگم ولم کنننننن ( با داد )
ا/ت : شروع کردم با مشت به کمرش ضربه زدن اما اصلا جواب نمی داد پس دیگه ساکت شدم و همون جوری تا اتاق منو برد ، وقتی به اتاق رسیدیم آروم منو گذاشت روی تخت منم نشستم
× خب حالا مثلـ
برده
آروم جلوم نشست
× میدونی که من الان با تو مثل یک برده رفتار نمی کنم پس هیچوقت خودتو برده ندون
پس چرا هنوز نگه ام داشتی
× میدونی که این ربطی به برده بودن تو نداره ، داره ؟
سکوت کردم و پاشد
× حالا دیگه بخواب و به فرار فکر نکن
× شبت بخیر خانم کیم
از اتاق بیرون رفت
ای خدااااااا ( با داد و عصبانیت )
وای لعن~تی چرا میخواستم اسمم رو بهش بگم جوری که انگار از اینجا موندن راضیم ( با حرص )
روی تخت ولو شدم
حالا چطوری فرار کنم ، حتما بعد این فرارم تجهیزات محافظتی رو بیشتر می‌کنه ........ مگه اینکه ( با نیشخند )
اگه خودکشی ....... نه نه مگه دیوونه شدم همینمم مونده
( بچه ها به سر ا/ت زده که خودکشی کنه ولی نه خودکشی خیلی خطرناک در حدی که ببرنش بیمارستان تا از اونجا فرار کنه )
ولی انگاری که مجبورم .......
نمی‌دونم چرا می خوام این کار خطرناک رو انجام بدم ولی الان فقط هدفم اینکه از اینجا فرار کنم
خب چه مدلی خودکشی کنم
وای خداااا ببین به چه روزی افتادم که دارم به اینکه چه مدلی خودکشی کنم فکر می کنم
فهمیدم
اتاق رو گشتم تا حموم رو پیدا کنم و پیدا کردم
وای اونقدر حواسم پرت اینکه یک سوراخ موشی برای فرار پیدا کنم بود اصلا حموم رو ندیده بودم
وارد حموم شدم و وان رو پر از آب کردم و با لباس واردش شدم
وای نمی‌دونم چرا دارم اینکار رو میکنم ولی مجبورم امیدوارم جواب بده
سرمو داخل آب کردم جوری که داشتم خفه می شدم .......

اگه پارت بعد رو می خواین با ۸ تا لایک میزارم 🥰❤️✨

درخواستی = کامنت 😁✨
دیدگاه ها (۴)

هم اکنون سونوون ( سونو و جونگوون ) کیوت مون لایو توی ویورس گ...

هم اکنون جی هم به لایو سونوون ( سونو و جونگوون ) اضافه شد 😭❤...

Dark Blood p5

Dark Blood p4

سناریو هنتای از زوهاکوتنپارت ۱زوهاکوتن در راه رفتن به خونه ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط