نمی توانم این آشنایی را فراموش کنم
نمی توانم این آشنایی را فراموش کنم.
چرا زندگی انقدرباید سخت باشد که نتوانم برای اولین بار فقط به یه چیز دل ببندم..
نمی خواهم دلم در استانه ی بزرگ شدن فراموشی بگیرد.
آیا قبل از به اتمام رسیدن او من به اتمام رسیده ام؟
چرا لجبازی میکنم...چرا هنوز امیدی دارم..؟ برای چه و به چه دلیل..؟
چه کسی من را به دنیای کودکی بر می گرداند و یا قبل از به اتمام رسیدن او
من به آنجا می روم.
اگر کسی افکارات من را بداند و بخواند نمی داند که من درباره ی چه صحبت میکنم.
شاید آن زمانی که من آشنای زندگی ام را دیدم بچه بودم و زود تحت تاثیر قرار گرفتم..چون ذهنیت آسوده ای داشتم و به این حد نرسیده بودم احتمالا برایم دوران خوبی بوده..اگر الان برای اولین بار آشنایم را می دیدم انقدر به او دل نمی بستم
چون انگار ان زمان تمام شده.ذهن ارام و فارغ از مشکلی جز مشکل اشنایم داشتم.
ولی الان ذهنیت بزرگ سالی بیش نیستم.و نمی خواهم قبولش کنم..
چرا نمیشود آرام به زندگی عادی گذشته با اشنایم برگردم.
همان موقع که برای هر چیز او گریه ی شوق و ناراحتی میریختم.
برای انکه چرا انقد زمان زود میگذرد.
برای اولین بار در زندگی این آدم..
فقط یک نگاه..
یک صحنه..
و یک دقیقه..
من لحظه ای نزدیک به تغییر را تجربه کردم.
میشود گفت برای اولین بار دلم را ازاد و گذاشتم کسی من را در بر بگیرد..
اخر مگر میشود فقط با یک نگاه تا به اینجا ادامه دار باشد و تغییری تازیخی در پی داشته باشد..
به دیگران میگویم "این نیز بگذرد"اما در حالی که حتی برای خودم رها هم نشده..چه برسد به گذشتن.
زندگی متفاوتی دارم.درکی جدا.و مشکلاتی جدا..
تمام مردم این را میگویند چون فقد زندگی خود را با دیگران مقایسه می کنند و فقط به خود فکر میکنند.
اما چیزی که باعث میشود انسان ها از هم جدا و متفاوت باشند نوع زندگی آنها نیست.
به افکارات انها و چیزی که در زندگی به قول خودشان متفاوت به دست میارند و به آن اهمیتی نمی دهند است..
کاش من هم می توانستم انقدر عادی فراموش کنم.چون حالا در بین گول زدن خود گیر افتاده ام.
نمی خواهم و نمی دانم که چگونه باید بدون گول زدن خود و بزرگ شدن به آن زمان و با او بازگردم...
چرا زندگی انقدرباید سخت باشد که نتوانم برای اولین بار فقط به یه چیز دل ببندم..
نمی خواهم دلم در استانه ی بزرگ شدن فراموشی بگیرد.
آیا قبل از به اتمام رسیدن او من به اتمام رسیده ام؟
چرا لجبازی میکنم...چرا هنوز امیدی دارم..؟ برای چه و به چه دلیل..؟
چه کسی من را به دنیای کودکی بر می گرداند و یا قبل از به اتمام رسیدن او
من به آنجا می روم.
اگر کسی افکارات من را بداند و بخواند نمی داند که من درباره ی چه صحبت میکنم.
شاید آن زمانی که من آشنای زندگی ام را دیدم بچه بودم و زود تحت تاثیر قرار گرفتم..چون ذهنیت آسوده ای داشتم و به این حد نرسیده بودم احتمالا برایم دوران خوبی بوده..اگر الان برای اولین بار آشنایم را می دیدم انقدر به او دل نمی بستم
چون انگار ان زمان تمام شده.ذهن ارام و فارغ از مشکلی جز مشکل اشنایم داشتم.
ولی الان ذهنیت بزرگ سالی بیش نیستم.و نمی خواهم قبولش کنم..
چرا نمیشود آرام به زندگی عادی گذشته با اشنایم برگردم.
همان موقع که برای هر چیز او گریه ی شوق و ناراحتی میریختم.
برای انکه چرا انقد زمان زود میگذرد.
برای اولین بار در زندگی این آدم..
فقط یک نگاه..
یک صحنه..
و یک دقیقه..
من لحظه ای نزدیک به تغییر را تجربه کردم.
میشود گفت برای اولین بار دلم را ازاد و گذاشتم کسی من را در بر بگیرد..
اخر مگر میشود فقط با یک نگاه تا به اینجا ادامه دار باشد و تغییری تازیخی در پی داشته باشد..
به دیگران میگویم "این نیز بگذرد"اما در حالی که حتی برای خودم رها هم نشده..چه برسد به گذشتن.
زندگی متفاوتی دارم.درکی جدا.و مشکلاتی جدا..
تمام مردم این را میگویند چون فقد زندگی خود را با دیگران مقایسه می کنند و فقط به خود فکر میکنند.
اما چیزی که باعث میشود انسان ها از هم جدا و متفاوت باشند نوع زندگی آنها نیست.
به افکارات انها و چیزی که در زندگی به قول خودشان متفاوت به دست میارند و به آن اهمیتی نمی دهند است..
کاش من هم می توانستم انقدر عادی فراموش کنم.چون حالا در بین گول زدن خود گیر افتاده ام.
نمی خواهم و نمی دانم که چگونه باید بدون گول زدن خود و بزرگ شدن به آن زمان و با او بازگردم...
- ۳.۴k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط