{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من وتنهایی و شمعی که سو سو میزند هر دم

من وتنهایی و شمعی که سو سو میزند هر دم
نمیدانی که غم دارم ،نمیبینی پر از دردم

نه یاری تا به او گویم چو گل بر شاخه پژمردم
نه دلداری که بگزینم دل خود را به او بندم

شبم کابوس و روزم یأس ،از این تنهایی افسردم
بیا جانی به من بخش و شفایی بر رخ زردم

بگو با من ز راز خود از این بی همدمی مردم
اگر همراز میخواهی بگو من با تو همدردم
دیدگاه ها (۴)

یک قدم مانده به شکنجه گاه منوعده ی ما همانجاستمن سقوط می کنم...

قد وبالای تورا ماه ندارد گل مناینقدر چانه نزن راه ندارد گل م...

از شب نهراسیم... که مهتاب تویی توما را چه غم از غصه!؟ می ن...

دل تا خورده که دل نیست ، کتاب است رفیقاتش افتاده به دل ، مثل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط