{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غذا آماده بود

غذا آماده بود،
چیز خاصی نبود .. تنها چند تکه ساندویچ
اما ذره ذره اش با عشق پخته شده بود
منتظرش بودم،
کم کم دلواپس شدم
آخر ساعت کمی از نیمه شب گذشته بود
چند بار تماس برقرار کردم تنها یک چیز را شنیدم
"مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد"
پشت این تماس ها یک هو صدای بوق گوشم را نوازش داد،
جواب داد
تنها جمله ای که شنیدم این بود
"امشب دیر میایم تو شامت رو بخور" و سپس خنده های عشوه گر یک زن و چند بوق ممتد...
آن شب بود که فهمیدم،
کاخ آرزوهایم را وسط دریای طوفانی ساخته ام.
دیدگاه ها (۱)

صدای پای تو که می رویو صدای پای مرگ که می آید…دیگر چیزی را ن...

همه یهویی ها خوبن :یهویی بغل کردنیهویی بوسیدنیهویی دیدنیهویی...

تو ذهنت فکر کردی میشه همه چیزو با حرف تموم کرد؟!فکر کردی خیل...

ﺗﻨﻬﺎﯾــــــﯽ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍطــــــﺮﺍﻓﺖ ﻧﺒﺎﺷﻪ!ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط