{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

FATE

FATE
Part 1۳

سری تکون دادم و رفتم پیشش و باهم وارد پاساژ شدیم
واییی پاساژ بهم حس تولد دوباره رو میده
مطمئنم برعکس دیروز، امروز خیلی خوبه
داشتیم چند تا مغازه رو می‌دیدیم که چشمم خورد به یه لباس خواب خیلی خوشگل

با ذوق گفتم:
وایییی اینا چقدر قشنگن

جدی به اون لباس خوابا نگاه کرد و پوزخندی زد:
میخوای لباس خواب بخری؟

با اشتیاق گفتم:
آره... خوابیدن راحت برای من مهم ترین چیزه

پوزخندش پر رنگ تر شد:
آها ! پس میتونی هر چند تا که میخوای برداری و توی اتاق پرو عوض کنی و ببینی که کدوم رو میخوای

ته دلم می‌دونم که قرار نیس اتفاق های خوبی بیوفته ولی خب من با لباس و خرید کردن خر میشم!

سریع چند تا برداشتم و رفتم اتاق پرو
یکی رو پوشیدم و خودم رو توی آینه دیدم:
دختررر فوق العاده شدی!!!

در رو خیلی آروم باز کردم که دیدم جئون جلوشه و داره نگام می‌کنه

خواستم در رو ببندم که نذاشت:
بیا اینارم برات آوردم بپوششون

بعد این جمله همه اون لباسا رو بهم داد و در رو بست

چرا اینا انقدر بازن؟
هیچی نپوشم سنگین ترم!!!
واقعا امنیت ندارم که پیش جئون این لباسا رو بپوشم
هعی ولی ناچارم
دیر یا زود اون کارشو باهام می‌کنه!!

بعد گذشت نیم ساعت همه اون لباسا رو پوشیدم و بهش نشون دادم و با ریکشن های خجالت آوری ازش مواجه شدم
البته شاید برای من که خجالتیم اینطوریه...

بالاخره لباسای خودم رو پوشیدم از از اتاق پرو اومدم بیرون و باهاش رفتیم دم صندوق تا حساب کنیم
خیلی دو دل بودم کدوم رو بردارم که جئون به فروشنده گفت همه اش رو میخره
یه لحظه تعجب کردم ولی خب منطقیه... اون خیلی پولداره
مثل من بی کس و کار نیس!

ولی بازم ازش پرسیدم:
همشو؟؟؟ من فوقش از بین اینا فقط دو تاشون رو بپوشم!!!

با طعنه گفت:
اشکالی نداره مهم اینه که قراره همون دوتا هم توی بدنت ببینم خانم کوچولو

قضیه خانم کوچولو چیه؟؟؟
چرا همش اینو تکرار میکنه و چرا برام خیلی آشناست این لقب...؟

بالاخره بعد گذشت دو ساعت و نیم از پاساژ اومدیم بیرون با کلی خرید!
اونا رو توی صندق عقب گذاشت و اومد توی ماشین نشست و راه افتادیم که بریم سمت عمارت

ساعت ۱۲ بود
داشتیم از کنار یه پارک رد می‌شدیم که یه دکه بستنی فروشی دیدم و بهش گفتم تا نگه داره

جئون ازم پرسید:
چرا گفتی وایسم ؟

با مظلومیت گفتم:
میشه بریم توی پارک قدم بزنیم و بستنی بخوریم؟ لطفاااا

نگاهی به من و نگاهی به دکه بستنی فروشی کرد و پیاده شد
منم وقتی دیدم پیاده شده ، پیاده شدم
به سمت دکه بستنی فروشی رفتیم
یه بستنی شکلاتی انتخاب کردم و اون نعنایی
فکر کنم طمع نعنایی رو دوست داره...

از دکه دور شدیم و رفتیم بین درختای پارک قدم می‌زدیم
واقعا قدم زدن توی فضای باز حال میده
اینکه میتونی طبیعت رو حس کنی حس فوق العاده خوبی میده
احساس میکنم توی زندگی قبلیم یه درخت بودم چون واقعا عاشقم طبیعتم

به جئون نگاه کردم.‌..
بدون هیچ حسی و با یه صورت خنثی داشت بستنی اش رو میخورد و قدم میزد
یعنی الان وقت خوبی هست که ازش بپرسم چرا بهم میگه خانم کوچولو؟

با تردید گفتم:
ببخشید اینو میگم ولی چرا منو خانم کوچولو صدا می‌کنی؟؟

جدی گفت:
دوست دارم اینجوری صدات کنم!

«دوست دارم اینجوری صدات کنم»
چرا این جمله اینقدر آشناست و بهم حس گذشته رو میده؟
یعنی من قبلاً هم جئون رو دیدم؟

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲)

لباسایی که کریستینا انتخاب کرد

لباسایی که جونگ کوک انتخاب کرد

استایل کریستینا برای پاساژ

استایل جونگ کوک برای پاساژ

بیب من برمیگردمپارت : 75همه فروشگاه هارو زیر نظر داشتم که چش...

پارت ³...........شروع :لباسمو پوشیدم و رفتم پایین دقیقا ۵ دق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط