رویاست یا واقعیت
رویـاسـتـ یـا واقـعـیـتـ ؟
𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹⁷
آنیا از عصبانیت سرخ میشه و بلند داد میزنه:
عوضــــــــــــــــــــــــــــــــی
و همینطور با عصبانیت به راهش ادامه میده
و کنار بکی میشینه
بکی: هی دختر کجا بودی مدرسه رو گشتم البته گفتن با دامیان رفتی یه گوشه ای ولی نفهمیدم چکار داری... اووووووو نکنه؟...
انیا: خفه شو بکی...
بکی: تو قرمزییی
آنیا: از رو عصبانیتههه
بکی: البته اینم میشه چون شما همیشه خدا درحال دعوا گرفتنید...
بکی: راستییی فردا میریم بلاخره اردوگاهههه
آنیا: جدی؟ چقدر زود......
بکی : با جون و دل منتظر فردام...
حیف... هان سو نمیتونه بیاد سال ۱۲ رو نمیبرن اردو...
آنیا: هه...نباید هم ببرن اونا دیگه ۲۰ سالشونه نباید به تن لش شون تکونی بدن؟ واقعا که
بکی نگاه ترسناکی به آنیا میکنه و میگه: تو زندگی قابلیت توسط یه سال۱۲ کشته شدی؟
آنیا: شاید....
⟨فلش بک به فردا صبح⟩
بکی: انیـــــــــــــــــــــــــا.....صبح بـــــخیر...
آنیا: سلام بکی این همه هیجان.....برا چیه؟
بکی با نفس نفس میگه: واقعا هیجان دارم
انیا: معلومه.
بکی: هی دختر موهات چرا بازه باید دامیان کش باشه ها
آنیا: بکی خفه شو....
بکی: نه نه بیا اینجا
آنیا: ولم کننن
بکی: عععع
-ده دقیقه بعد-
بکی: عین ماه شدی
آنیا: مرسی...حالا آینه بده.
آنیا خودش رو تو اینه مبینه
آنیا: واو....واقعا خوب شده ها...مرسی.
بکی: قابلت هم نداره خانمم
هندرسون: خانم و آقایون لطفا سکوت رو رعایت کنید بقیه سالن ها کلاس دارن....
ما ۲ تا اتوبوس میآوریم که شما رو ببرن.
اما مشکل اینجاست چند نفر اضافی میمونن.
و ممکنه اونا رو با وَن کلاس سه یا چهار بفرستیم. مشکلی نیست؟
هم یکصدا میگن: نه سنـــــسی.
هندرسون: خوبه.... حرکت میکنیم.
همه به نوبت سوار میشن.
و دامیان تازه از دستشویی میاد بیرون
دامیان: چه خبره امیل تو گفتی به این زودی حرکت نمیکنیم که...
امیل: ارباب من رفتم ببخشید بای......هه هه هه
دامیان: دیو.....
هندرسون: آقای دزموند متاسفانه باید با ون چهارم برید...
دامیان: چی؟؟؟؟ امکان ندارم من نمیام
هندرسون: میدونم سخته براتون نگران نباشید خانم فورجر هم همراه شماست.
دامیان سرخ میشه و میگه: چییی ؟؟؟؟؟؟؟ معلومع چی دارید میگید؟ مگه اینجا ادن نیستتتت؟؟؟؟؟ هی خداااا
و دامیان رو وارد ون میکنن
بچه ها: وای..چه کراشی..من میخوام پیشش بشینم ... نه من.....مننننن ... من اول گفتم
دامیان: ساکت شید من پیش هیچکدوم از این فسقلی ها نمیشینم
آنیا وارد میشه
بچه ها: چه نازه....کلاس ۱۱؟ ناناصی من پیش اون میشنیم ..نهههه من... من من
انیا: ساکت باشید من پیش این آقا خوشگله میشینم...
دامیان سرخ میشود....
یهو یه دختر میاد و سد راه آنیا میشه
دختره: هی من پیش این آقا میشینم...
آنیا : هی خانم کوچولو تو نمیشناسیش که.
دختره: دامیان دزمونده
آنیا: من میخوام بشینم.....
دختره: من...
دامیان: بسه دیگه چرا دارین بحث میکنید
آنیا از تو انتظار نمیره با یه فنچول بحث کنی
آنیا: دامیان .... من باید پیش تو .....بشیییینممممممممم
دختره: مننننن
آنیا یکهو منفجر از خشم میشه
آنیا: هییییییی دختر کوچولووووو ببگووو ببینم تو این آقا خوشگله رو بوسیدییی!!؟؟؟؟؟ معلومه که نهههع من بوسیدمشششش چند بار هم بوسیدم پس برنده منممم برو کنار میخوام بشنیمممممممنم
همه بچه ها راننده و حتی دامیان چشماشون از حدقه زده بیرون
دامیان از سرخی زیاد نمیدونه باید چیکار کنه
آنیا: اخیش.....
دامیان: مجبور بودی .....جلو همه خاص و عام کنی منو ؟
آنیا: میدونی هنوز عصبانیم ... مجبور نمیشدم نمیگفتم....مجبورم کرد
دامیان: ای خدا......
𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹⁷
آنیا از عصبانیت سرخ میشه و بلند داد میزنه:
عوضــــــــــــــــــــــــــــــــی
و همینطور با عصبانیت به راهش ادامه میده
و کنار بکی میشینه
بکی: هی دختر کجا بودی مدرسه رو گشتم البته گفتن با دامیان رفتی یه گوشه ای ولی نفهمیدم چکار داری... اووووووو نکنه؟...
انیا: خفه شو بکی...
بکی: تو قرمزییی
آنیا: از رو عصبانیتههه
بکی: البته اینم میشه چون شما همیشه خدا درحال دعوا گرفتنید...
بکی: راستییی فردا میریم بلاخره اردوگاهههه
آنیا: جدی؟ چقدر زود......
بکی : با جون و دل منتظر فردام...
حیف... هان سو نمیتونه بیاد سال ۱۲ رو نمیبرن اردو...
آنیا: هه...نباید هم ببرن اونا دیگه ۲۰ سالشونه نباید به تن لش شون تکونی بدن؟ واقعا که
بکی نگاه ترسناکی به آنیا میکنه و میگه: تو زندگی قابلیت توسط یه سال۱۲ کشته شدی؟
آنیا: شاید....
⟨فلش بک به فردا صبح⟩
بکی: انیـــــــــــــــــــــــــا.....صبح بـــــخیر...
آنیا: سلام بکی این همه هیجان.....برا چیه؟
بکی با نفس نفس میگه: واقعا هیجان دارم
انیا: معلومه.
بکی: هی دختر موهات چرا بازه باید دامیان کش باشه ها
آنیا: بکی خفه شو....
بکی: نه نه بیا اینجا
آنیا: ولم کننن
بکی: عععع
-ده دقیقه بعد-
بکی: عین ماه شدی
آنیا: مرسی...حالا آینه بده.
آنیا خودش رو تو اینه مبینه
آنیا: واو....واقعا خوب شده ها...مرسی.
بکی: قابلت هم نداره خانمم
هندرسون: خانم و آقایون لطفا سکوت رو رعایت کنید بقیه سالن ها کلاس دارن....
ما ۲ تا اتوبوس میآوریم که شما رو ببرن.
اما مشکل اینجاست چند نفر اضافی میمونن.
و ممکنه اونا رو با وَن کلاس سه یا چهار بفرستیم. مشکلی نیست؟
هم یکصدا میگن: نه سنـــــسی.
هندرسون: خوبه.... حرکت میکنیم.
همه به نوبت سوار میشن.
و دامیان تازه از دستشویی میاد بیرون
دامیان: چه خبره امیل تو گفتی به این زودی حرکت نمیکنیم که...
امیل: ارباب من رفتم ببخشید بای......هه هه هه
دامیان: دیو.....
هندرسون: آقای دزموند متاسفانه باید با ون چهارم برید...
دامیان: چی؟؟؟؟ امکان ندارم من نمیام
هندرسون: میدونم سخته براتون نگران نباشید خانم فورجر هم همراه شماست.
دامیان سرخ میشه و میگه: چییی ؟؟؟؟؟؟؟ معلومع چی دارید میگید؟ مگه اینجا ادن نیستتتت؟؟؟؟؟ هی خداااا
و دامیان رو وارد ون میکنن
بچه ها: وای..چه کراشی..من میخوام پیشش بشینم ... نه من.....مننننن ... من اول گفتم
دامیان: ساکت شید من پیش هیچکدوم از این فسقلی ها نمیشینم
آنیا وارد میشه
بچه ها: چه نازه....کلاس ۱۱؟ ناناصی من پیش اون میشنیم ..نهههه من... من من
انیا: ساکت باشید من پیش این آقا خوشگله میشینم...
دامیان سرخ میشود....
یهو یه دختر میاد و سد راه آنیا میشه
دختره: هی من پیش این آقا میشینم...
آنیا : هی خانم کوچولو تو نمیشناسیش که.
دختره: دامیان دزمونده
آنیا: من میخوام بشینم.....
دختره: من...
دامیان: بسه دیگه چرا دارین بحث میکنید
آنیا از تو انتظار نمیره با یه فنچول بحث کنی
آنیا: دامیان .... من باید پیش تو .....بشیییینممممممممم
دختره: مننننن
آنیا یکهو منفجر از خشم میشه
آنیا: هییییییی دختر کوچولووووو ببگووو ببینم تو این آقا خوشگله رو بوسیدییی!!؟؟؟؟؟ معلومه که نهههع من بوسیدمشششش چند بار هم بوسیدم پس برنده منممم برو کنار میخوام بشنیمممممممنم
همه بچه ها راننده و حتی دامیان چشماشون از حدقه زده بیرون
دامیان از سرخی زیاد نمیدونه باید چیکار کنه
آنیا: اخیش.....
دامیان: مجبور بودی .....جلو همه خاص و عام کنی منو ؟
آنیا: میدونی هنوز عصبانیم ... مجبور نمیشدم نمیگفتم....مجبورم کرد
دامیان: ای خدا......
- ۳.۰k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط