رومان عشق بی نھایت پارت 16
رومان عشق بی نھایت پارت 16
از زبان ملیسا
باھم اوکی شدن خیلی براشون خوشحالم و خوب رابطہ بین ماھم خیلی بھتر شدہ بود ما الان دیگہ باھم دوست بودیم و زنگ تفریح ھا باھم بہ حیات میرفتیم راستش من خیلی بیشتر از قبل عاشق کوک شدم و نمیدونم الان اون ھم ھمون حسیو دارہ کہ من دارم اما واقعا با من خیلی مھربونہ و بہ من اھمیت میدہ زنگ خونہ خورد و من ھم رفتم خونہ کلہ شب بیدارا بودم چون باید برایہ امتحان فردا آمادہ میشدم
فردا صبح
امروز خیلی استرس دارم امید وارم خوب امتحانو بدم وقت امتحان شود من امتحانمو داشتم مینوشتم و بہ خواطر اینکہ خوب خوندہ بودم ھمشو جواب دادم و امتحان تموم شد راستش راضی بودم چون اسون بود اما شب شدہ بود بہ خواطر امتحان تو مدرسہ موندیم و ھوا بارونی بود بارون خیلی زیادی میومد حنا رفتن خونہ من ھم منتظر بودم تا رارندم بیاد اما نیومد بھم زنگ زد گفت نمیتونہ بیاد بارون خیلی خیلی شدید بود و ھوا خیلی سرد بود داشتم یخ میکردم کہ کوک رو دیدم و بھم گفت: تو نمیری خونہ بھش گفتم:رارندم نیومدہ و اون گفت:خوب میخوای من برسونمت اون خودش ماشین داشت و رارندگی میکرد من ھم قبول کردم سوارہ ماشین شدم اون داخل ماشین یہ کت داشت کت رو بھم داد خیلی گرم بود میخواست منو برسونہ خونہ اما راہ خونم بستہ شدہ بود بہ خواطر بارون شدید راھشو کج کرد بھش گفتم:داری کجا میری گفت:راہ خونت بستہ شدہ تورو میبرم خونہ خودم بعد من ھم چون چارہ ای نداشتم قبول کردم و۔۔۔
از زبان ملیسا
باھم اوکی شدن خیلی براشون خوشحالم و خوب رابطہ بین ماھم خیلی بھتر شدہ بود ما الان دیگہ باھم دوست بودیم و زنگ تفریح ھا باھم بہ حیات میرفتیم راستش من خیلی بیشتر از قبل عاشق کوک شدم و نمیدونم الان اون ھم ھمون حسیو دارہ کہ من دارم اما واقعا با من خیلی مھربونہ و بہ من اھمیت میدہ زنگ خونہ خورد و من ھم رفتم خونہ کلہ شب بیدارا بودم چون باید برایہ امتحان فردا آمادہ میشدم
فردا صبح
امروز خیلی استرس دارم امید وارم خوب امتحانو بدم وقت امتحان شود من امتحانمو داشتم مینوشتم و بہ خواطر اینکہ خوب خوندہ بودم ھمشو جواب دادم و امتحان تموم شد راستش راضی بودم چون اسون بود اما شب شدہ بود بہ خواطر امتحان تو مدرسہ موندیم و ھوا بارونی بود بارون خیلی زیادی میومد حنا رفتن خونہ من ھم منتظر بودم تا رارندم بیاد اما نیومد بھم زنگ زد گفت نمیتونہ بیاد بارون خیلی خیلی شدید بود و ھوا خیلی سرد بود داشتم یخ میکردم کہ کوک رو دیدم و بھم گفت: تو نمیری خونہ بھش گفتم:رارندم نیومدہ و اون گفت:خوب میخوای من برسونمت اون خودش ماشین داشت و رارندگی میکرد من ھم قبول کردم سوارہ ماشین شدم اون داخل ماشین یہ کت داشت کت رو بھم داد خیلی گرم بود میخواست منو برسونہ خونہ اما راہ خونم بستہ شدہ بود بہ خواطر بارون شدید راھشو کج کرد بھش گفتم:داری کجا میری گفت:راہ خونت بستہ شدہ تورو میبرم خونہ خودم بعد من ھم چون چارہ ای نداشتم قبول کردم و۔۔۔
- ۳۵۹
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط