{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}




»»»»»»»سلام این مطلب قشنگ است لطفا اینو بخوانید«««««

خداوند ازعزرائیل پرسید:
تابحال گریه نکردی زمانی که جان بنی آدمی را میگرفتی؟
عزرائیل جواب داد:
یک بارخندیدم،
یک بارگریه کردم
و یک بارترسیدم..
"خنده ام" زمانی بود که به من فرمان دادی جان مردی را بگیرم، او را در کنار کفاشی یافتم که به کفاش می گفت: کفشم را طوری بدوز که یک سال دوام بیاورد! به حالش خندیدم و جانش را گرفتم..
"گریه ام" زمانی بود که به من دستور دادی جان زنی را بگیرم، او را در بیابانی گرم و بی درخت و آب یافتم که در حال زایمان بود.. منتظرماندم تا نوزادش به دنیا آمد سپس جانش را گرفتم.. دلم به حال آن نوزاد بی سرپناه در آن بیابان گرم سوخت و گریه کردم..
"ترسم" زمانی بود که به من امر کردی جان فقیهی را بگیرم نوری از اتاقش می آمد هر چه نزدیکتر می شدم نور بیشتر می شد و زمانی که جانش را می‌گرفتم از درخشش چهره اش وحشت زده شدم..
در این هنگام خدا به عزرائیل گفت:
میدانی آن عالم نورانی کیست؟..
او همان نوزادی ست که جان مادرش را گرفتی.
من مسئولیت حمایتش را عهده دار بودم هرگز گمان مکن که با وجود من، موجودی درجهان بی سر پناه خواهد بود
دیدگاه ها (۱)

ریا نباشه دادیم بچه ها برن تا آبادان دوری بزنن و بیان .

چه زیباست عاشقی وقتی تو کنارم نشستی .چه عاشقانه اس قطره های ...

: انواع مرد: اروپایی:یه زن داره یه دوست دختر(زنشو بیشتر از د...

چه ناز خوابیده

هم اتاقی قدیمی -پارت-۳۶

سفیر کبیر Grand Ambassador

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۱۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط