پارت من جونگ کوک خودت میدونی که فقط واسه خودت میگم ت
پارت 48: من: جونگ کوک خودت میدونی که فقط واسه خودت میگم تالا خوندی که مشروب چه بلاهایی سر ادم میاره؟؟مگه الکی به دستت اوردم که راحت از دست بدم..
لبخند زیبا و شیکی بهم زدو کمرمو گرفتو به خودش نزدیکم کرد. کوکی: چقد شیرین حرف میزنی عسلم.. بایدم شیرین حرف بزنی این حرفا از لبایی به شیرینی عسل بیرون میاد.
بعدم چونمو گرفتو لبای مدل دارشو روی لبام گذاشتو بوسید. چشامونو که باز کردیم دیدم تهیونگ یه سانتیمون داره نگا میکنه. من: وای خدا ...ترسوندی منوو.
وی: نچ نچ در ملأ عام؟؟ کوکی: اره مشکل داری نگا نکن . گائول مال منه هر جا و هر وقتم که بخوام میبوسمش.
وی: اییش حالا نخور منو. جین سونبه توی یه لیوان شامپاین ریختو اونو روی اوپن اشپز خونه گذاشت.
حواسم بهش بود. کوکی: اووف چقد گرمه تشنمه.
رفتو اون لیوانی که توش شامپاین بود رو برداشت سفید بود معلوم نمیشد که شرابه . لیوانو برداشتو با سرعت نور رفت بالا. اون موقع داشتم با تهیونگ حرف میزدم . برگشتم یهو دیدم سرشو گذاشته روی اوپن . نزدیکش رفتم.
من: هعی آقای جون...مستر جون... هعی جونگ کوک با تو اما. یهو با چشای خمار نگام کردو بیخودی زد زیر خنده.
من: تو چتهه. دوباره زد زیر خنده. کوکی: هیچیی..خوب خوبم ... اینقدم خوبم کههه دلم میخواااد... دلم میخواد..
پاشم باهات برقصم هههه. از بوی دهنش فهمیدم که خورده.
من: جونگ کوک مگه بهت نگفتم نخووور اه چه بویی.
کوکی: اِ گائول من نخوردم من حتی دست به لیوان نزدم ولی یهو کلی شراب رفت توی معدم هه چه باحال.
من: تهیوووونگ بیااا. وی: چی شده گائول.
من: جونگ کوک مشروب خورده احتمالا نفهمیده که مشروبه
من نمیدونم الان باید چیکار کنم میشه کمکم کنی.
لبخندی زدو گفت: نمیخواد کاری کنی فقط بسپرش به من.
چون زیاد نمیخوره تأثیرش روش زیاده احتمالا خوابش میببره. من: خوب چیکار کنم ... وی: گفتم که هیچ کاری نمیخواد بکنی اعتماد کن فقط کمک کن بزارمش روی شونم.
من: اوم باشه . جونگ کوکم پاشو بریم روی تخت بخواب.
کوکی: اوهوووو امشب قراره با هام بیای روی تخت ولی..
امشب خستم. من: هعی چرتو پرت نگوووو. بلند شو.
بزور بلندش کردم. بعد تهیونگ اومدو گذاشتش روی شونش
و بردش توی اتاق گذاشتش روی تخت. کوکی: گائوووول
من: چی؟؟ کوکی: من گرممه.. یه کاری کن.
من: چیکار کنم؟؟ میخوای شوفاژو کم کنم ها؟؟
کوکی: نهههه لباسموو ...میخوام دربیارم.
من: بله؟؟؟ آه طوری نیس مستی.. کوکی: گرمهه لباسمو در بیااار. من خلاصه بسکه غر زد مجبور شدم بلوزشو در بیارم.
آروم دکمه هاشو باز کردم با خودم زیر لب غرغر میکردم.
من: ایش به جای اینکه خوش بگذرونم الان دارم غرغراشو
میشنوم شانسمو. بلوزشو در اوردم. همین که لباسشو در اوردم منو گرفتو کشید روی خودش. من: یا چیکار میکنی تو ولم کن وای دهنت بو میده همین بو برای گلوت بده.
چشاشو بسته بود دساشو دور کمرم پیچید.
کوکی: گائول من مست نیستم هعی هعی.
من: چیزی نگی و فقط بخوابی. یهو تهیونگ اومد تو.
وی: گائول اوضاع چطوره. من: میبینی که خوب نیس.
کوکی: منو نگاه پاک گائول وای لباشو بخورم هاها بیا بخورمت. من: یااا حرف نزن. کوکی: بیا دیگه میدونم تو ام دلت میخواد دیگه فقط اراده کن .
من: داری آبرومو میبری. وی: فکر کنم اوضاع خرابه من برم. من: هعی منو با این تنها نزااار. رفتو درو بست.
کوکی: هعی مگه ما روی تخت نیستیم تو چرا لباسات تنته.
انگشتمو روی لبش گذاشتم. من: خواهش میکنم دیگه هیچی نگو حالت خوب نیس. کوکی: گائول من خوبم فقط کی قراره ازدواج کنیم ها؟؟ امشب نبود ؟؟؟
پا شدم. اعصابمو خورد کرده بود دیگه. من: یا منو نگا دیگه داری از حد میگذری. کوکی: حد؟حد کی؟منو حد نداریم شیطون یادت که نرفته؟؟ من: هان؟چیو یادم نرفته؟
کوکی: هووو خیلی گائول اون شبو یادت رفته؟خیلی خوب بود گائول ممنون. دیگه خونم به جوش اومده بووود.
من: هعیییی چرا چرتو پرت میگییی کودوم شب ؟؟؟یاا تو چیکار کردییی چی میگی اخه؟؟؟
کوکی: خودت خوب میدونی. دیگه نمیتونستم تحمل کنم از تخت پا شدم و رفتم بیرون. وی:چی شد چرا اومدی بیرون؟
من: ایش با من حرف نزن تو منو با اون تنها گذاشتی.
وی: آ من فکر میکردم تنها بودن با عشقت خوشحالت میکنه.
من: هعییی اون چرتو پرت میگه ... اگه بدونی.. میگه..اصلا ولش کن.
لبخند زیبا و شیکی بهم زدو کمرمو گرفتو به خودش نزدیکم کرد. کوکی: چقد شیرین حرف میزنی عسلم.. بایدم شیرین حرف بزنی این حرفا از لبایی به شیرینی عسل بیرون میاد.
بعدم چونمو گرفتو لبای مدل دارشو روی لبام گذاشتو بوسید. چشامونو که باز کردیم دیدم تهیونگ یه سانتیمون داره نگا میکنه. من: وای خدا ...ترسوندی منوو.
وی: نچ نچ در ملأ عام؟؟ کوکی: اره مشکل داری نگا نکن . گائول مال منه هر جا و هر وقتم که بخوام میبوسمش.
وی: اییش حالا نخور منو. جین سونبه توی یه لیوان شامپاین ریختو اونو روی اوپن اشپز خونه گذاشت.
حواسم بهش بود. کوکی: اووف چقد گرمه تشنمه.
رفتو اون لیوانی که توش شامپاین بود رو برداشت سفید بود معلوم نمیشد که شرابه . لیوانو برداشتو با سرعت نور رفت بالا. اون موقع داشتم با تهیونگ حرف میزدم . برگشتم یهو دیدم سرشو گذاشته روی اوپن . نزدیکش رفتم.
من: هعی آقای جون...مستر جون... هعی جونگ کوک با تو اما. یهو با چشای خمار نگام کردو بیخودی زد زیر خنده.
من: تو چتهه. دوباره زد زیر خنده. کوکی: هیچیی..خوب خوبم ... اینقدم خوبم کههه دلم میخواااد... دلم میخواد..
پاشم باهات برقصم هههه. از بوی دهنش فهمیدم که خورده.
من: جونگ کوک مگه بهت نگفتم نخووور اه چه بویی.
کوکی: اِ گائول من نخوردم من حتی دست به لیوان نزدم ولی یهو کلی شراب رفت توی معدم هه چه باحال.
من: تهیوووونگ بیااا. وی: چی شده گائول.
من: جونگ کوک مشروب خورده احتمالا نفهمیده که مشروبه
من نمیدونم الان باید چیکار کنم میشه کمکم کنی.
لبخندی زدو گفت: نمیخواد کاری کنی فقط بسپرش به من.
چون زیاد نمیخوره تأثیرش روش زیاده احتمالا خوابش میببره. من: خوب چیکار کنم ... وی: گفتم که هیچ کاری نمیخواد بکنی اعتماد کن فقط کمک کن بزارمش روی شونم.
من: اوم باشه . جونگ کوکم پاشو بریم روی تخت بخواب.
کوکی: اوهوووو امشب قراره با هام بیای روی تخت ولی..
امشب خستم. من: هعی چرتو پرت نگوووو. بلند شو.
بزور بلندش کردم. بعد تهیونگ اومدو گذاشتش روی شونش
و بردش توی اتاق گذاشتش روی تخت. کوکی: گائوووول
من: چی؟؟ کوکی: من گرممه.. یه کاری کن.
من: چیکار کنم؟؟ میخوای شوفاژو کم کنم ها؟؟
کوکی: نهههه لباسموو ...میخوام دربیارم.
من: بله؟؟؟ آه طوری نیس مستی.. کوکی: گرمهه لباسمو در بیااار. من خلاصه بسکه غر زد مجبور شدم بلوزشو در بیارم.
آروم دکمه هاشو باز کردم با خودم زیر لب غرغر میکردم.
من: ایش به جای اینکه خوش بگذرونم الان دارم غرغراشو
میشنوم شانسمو. بلوزشو در اوردم. همین که لباسشو در اوردم منو گرفتو کشید روی خودش. من: یا چیکار میکنی تو ولم کن وای دهنت بو میده همین بو برای گلوت بده.
چشاشو بسته بود دساشو دور کمرم پیچید.
کوکی: گائول من مست نیستم هعی هعی.
من: چیزی نگی و فقط بخوابی. یهو تهیونگ اومد تو.
وی: گائول اوضاع چطوره. من: میبینی که خوب نیس.
کوکی: منو نگاه پاک گائول وای لباشو بخورم هاها بیا بخورمت. من: یااا حرف نزن. کوکی: بیا دیگه میدونم تو ام دلت میخواد دیگه فقط اراده کن .
من: داری آبرومو میبری. وی: فکر کنم اوضاع خرابه من برم. من: هعی منو با این تنها نزااار. رفتو درو بست.
کوکی: هعی مگه ما روی تخت نیستیم تو چرا لباسات تنته.
انگشتمو روی لبش گذاشتم. من: خواهش میکنم دیگه هیچی نگو حالت خوب نیس. کوکی: گائول من خوبم فقط کی قراره ازدواج کنیم ها؟؟ امشب نبود ؟؟؟
پا شدم. اعصابمو خورد کرده بود دیگه. من: یا منو نگا دیگه داری از حد میگذری. کوکی: حد؟حد کی؟منو حد نداریم شیطون یادت که نرفته؟؟ من: هان؟چیو یادم نرفته؟
کوکی: هووو خیلی گائول اون شبو یادت رفته؟خیلی خوب بود گائول ممنون. دیگه خونم به جوش اومده بووود.
من: هعیییی چرا چرتو پرت میگییی کودوم شب ؟؟؟یاا تو چیکار کردییی چی میگی اخه؟؟؟
کوکی: خودت خوب میدونی. دیگه نمیتونستم تحمل کنم از تخت پا شدم و رفتم بیرون. وی:چی شد چرا اومدی بیرون؟
من: ایش با من حرف نزن تو منو با اون تنها گذاشتی.
وی: آ من فکر میکردم تنها بودن با عشقت خوشحالت میکنه.
من: هعییی اون چرتو پرت میگه ... اگه بدونی.. میگه..اصلا ولش کن.
- ۳۲.۱k
- ۲۰ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط