{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Chapter:2
Part:116

خیر به دلبخند هام دستشو روی موهام کشیدم و گفت:

جونگ‌کوک:بیا بریم تو...هوا سرده قشنگ من

هیزل: جونگ‌کوک..

جونگ‌کوک:جانم؟

هیزل:هنوزم فکر میکنم دارم خواب میبینم

لبخند کوچیکی روی لبش نشست

جونگ‌کوک:پس بیدار نشو

"یک هفته بعد "
ساعت ۱۵:۴۸

خیابون ها سفید پوش شده بودن و صدای شهر،زیر اون همه سفیدی آروم تر از همیشه به گوش می‌رسید

شیشه ی ماشین از سرما بخار گرفته بود
انگار زمستون بالاخره تصمیم گرفته بود همه چیز رو برای چند ساعت هم که شده ساکت و سفید کنه

.......

هیزل:پس چیشد؟

جونگ‌کوک:وقتی رفتیم تو کافه برای سلام کردن اول خودم پیش قدم میشم...بعدش کم کم خودمو به داداشت معرفی میکنم

هیزل:یه وقت بهش نگی من تونی مونتانا بودم و فلان و بیسار

جونگ‌کوک:دیوونه ام مگه...نگران نباش بله رو از داداشت میگیرم،کاری میکنم کمتر از یک ربع راضی بشه...

هیزل:تو حتی نمیدونی داداشم چقدر حساسه

جونگ‌کوک:اگر راضی نشد....

نگاهشو از خیابون گرفت
و به من داد
چشماشو تنگ کرد و گفت:

جونگ‌کوک:میام و میدزدمت

هیزل:کور خوندی جئون جونگ‌کوک... اولین معیار من رضایت برادرمه،بدون قبولی اون هیچ کاری نمی‌کنم

جونگ‌کوک:هر کاری برای گرفتن اون «بله»لعنتی میکنم

هیزل:افرین...

ادامه دارد...
لایک فراموش نشه🪻
(اگر تعداد لایکا زیاد تر از همیشه باشه براتون کلی چند پارتی آپلود میکنم)

نارنگیا شب سه یا چهار پارت اخرو آپلود میکنم

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۱۴۵)

🖤 عروس مافیا | پارت اولژانر: مافیا، ازدواج اجباری، کل‌کلساعت...

پسر بد (65)

𝐎𝐧𝐞 𝐃𝐚𝐲 𝐌𝐢𝐬𝐬𝐢𝐧𝐠 | یک روز گمشده𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑چند ثانیه فقط به دستبند...

معامله p20چند دقیقه بعد، جونگ‌کوک آرام از آغوش تهیونگ بیرون ...

پارت ۱۳: رئیس، لبخند بزن! 📸😂ساعت ده صبح بود و شرکت مثل همیشه...

پارت ۲۶

ᴘᴀʀᴛ ۲۶ | یه حس عجیبچند هفته از شروع مدرسه گذشته بود.آرا کم‌...

𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔                                𝑷𝒂𝒓𝒕: 4       ...

شب تولدم فصل3پارت18جیمین: چیشده پرنسس چرا گریه میکنیات: جیمی...

شب تولدم فصل 3پارت 8جونگ کوک: نچ ات: عا باز شروع شد کلی: خود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط