「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 150
✦.................................
نیکی فوراً جلو رفت
+ حالت خوبه؟
جونگکوک دستش را پایین آورد
_ خوبم
نیکی: رنگت پریده
_ گفتم خوبم.
این بار نیکی دیگر حرفش را باور نکرد
سولی که هنوز کنار در ایستاده بود، با کلافگی به هر سه نفر نگاه کرد
سولی: بس کنید دیگه!
هر سه نفر ساکت شدند. سولی دستش را بالا آورد
سولی: یکی بهم بگه دقیقاً چه اتفاقی افتاده که شما دوتا از وقتی چشمتون به هم افتاده میخواید همدیگرو بکشید؟
نیکان با اخم به جونگکوک نگاه کرد...
جونگکوک هم بدون اینکه نگاهش را از او بگیرد، نفس سنگینی کشید
سولی ادامه داد:
سولی: نیکی هشت ساله برادرشو ندیده، الان بالاخره پیداش کرده، شما هم به جای اینکه بذارید این دو نفر نفس بکشن افتادید به جون هم!
نیکان با حرص گفت:
نیکان: از این بپرس چرا من نباید خواهر خودمو ببینم...
نیکی برگشت سمت جونگکوک. جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
نیکان با طعنه گفت:
نیکان: بگو دیگه، رئیس.
_ چون فکر میکردم... بعدش نیکی دیگه نخاد با من بمونه.
نیکی برای چند ثانیه مات ماند، نیکان هم اخمش کمی جمع شد
سولی آهسته گفت:
سولی: یعنی تمام این دعوا سر این بوده که جونگکوک نمیخواسته نیکی بفهمه تو زندهای؟
نیکان: فقط این نیست
نیکی با ناباوری برگشت سمت جونگکوک
+ تو... قبل از اینکه من بفهمم، با داداشم درگیر شده بودی؟
نیکان: درگیر؟! این یارو بهم گفت نزدیک نیکی نشم.
نیکی آرامتر پرسید:
+ چرا؟
جونگکوک این بار مستقیم نگاهش کرد
_ چون میترسیدم پیدات کنه و تورو ازم بگیره.
نیکی چیزی نگفت. جونگکوک برای چند ثانیه همانطور ایستاد، اما درد سینهاش دوباره برگشت و این بار مجبور شد نفسش را آهستهتر کند.
+ بشین.
جونگکوک فوراً گفت:
_ نیکی، چیزی نیست.
+ گفتم بشین.
نیکان با تعجب نگاهشان کرد
+ تو از صبح حالت خوب نیست.
جونگکوک نگاه کوتاهی به دست نیکی روی دستش انداخت.
نیکان اخمش عمیقتر شد. سولی آهسته نفسش را بیرون داد
سولی: عالیه... فقط مونده جونگکوک از حال بره
نیکی با اخم به سولی نگاه کرد.
+ تو خفه شو.
سولی فوراً ساکت شد نیکان هنوز به دست نیکی و جونگکوک نگاه میکرد بعد نگاهش را به صورت خواهرش رساند؛ نیکی دیگر آن دختر کوچکی نبود که آخرین بار دیده بود و مردی که دستش را گرفته بود، همان مردی بود که نیکان از او متنفر بود.
نیکان: نیکی...
نیکی نگاهش کرد
نیکان: باید باهات حرف بزنم
جونگکوک همان لحظه نگاهش را به نیکان دوخت؛ نیکان نگاهش را پس نداد.
نیکی چند ثانیه به نگاه نیکان خیره ماند. از یک طرف دلش میخواست بعد از هشت سال فقط کنار برادرش بماند، از طرف دیگر میدانست این گفتوگو بالاخره باید اتفاق میافتاد.
نفسش را با صدای آهستهای بیرون داد
+ باشه... بیا بریم.
نیکان بدون اینکه چیزی بگوید، کنار رفت تا نیکی وارد اتاق شود. نیکی آخرین نگاه را به جونگکوک انداخت و بعد همراه نیکان از راهرو دور شد.
در اتاق که بسته شد، سکوت عجیبی بین جونگکوک و سولی افتاد.
سولی هنوز چشمش به در بود
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد، بعد یک سوت کوتاه زد؛ سولی برگشت.
سولی: چیشد؟
جونگکوک دستهایش را داخل جیب شلوارش برد
_ نگفتی اینجا چیکار میکنی؟!
سولی برای یک لحظه مکث کرد
سولی: من؟ هیچی...
جونگکوک ابرویش را بالا انداخت
_ هیچی؟
سولی: خب... من از قدیم نیکان رو میشناسم.
جونگکوک خندهی کوتاه و بیصدایی کرد
_ ادامه بده.
سولی: خب راستش...
_ فیلم بازی کردن خوبه، سولی
سولی آرام ناخنش را جوید دقیقا همانجا فهمید که خراب کرده.
جونگکوک یک قدم جلو رفت
_ اما نه جلوی کارگردان.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 150
✦.................................
نیکی فوراً جلو رفت
+ حالت خوبه؟
جونگکوک دستش را پایین آورد
_ خوبم
نیکی: رنگت پریده
_ گفتم خوبم.
این بار نیکی دیگر حرفش را باور نکرد
سولی که هنوز کنار در ایستاده بود، با کلافگی به هر سه نفر نگاه کرد
سولی: بس کنید دیگه!
هر سه نفر ساکت شدند. سولی دستش را بالا آورد
سولی: یکی بهم بگه دقیقاً چه اتفاقی افتاده که شما دوتا از وقتی چشمتون به هم افتاده میخواید همدیگرو بکشید؟
نیکان با اخم به جونگکوک نگاه کرد...
جونگکوک هم بدون اینکه نگاهش را از او بگیرد، نفس سنگینی کشید
سولی ادامه داد:
سولی: نیکی هشت ساله برادرشو ندیده، الان بالاخره پیداش کرده، شما هم به جای اینکه بذارید این دو نفر نفس بکشن افتادید به جون هم!
نیکان با حرص گفت:
نیکان: از این بپرس چرا من نباید خواهر خودمو ببینم...
نیکی برگشت سمت جونگکوک. جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
نیکان با طعنه گفت:
نیکان: بگو دیگه، رئیس.
_ چون فکر میکردم... بعدش نیکی دیگه نخاد با من بمونه.
نیکی برای چند ثانیه مات ماند، نیکان هم اخمش کمی جمع شد
سولی آهسته گفت:
سولی: یعنی تمام این دعوا سر این بوده که جونگکوک نمیخواسته نیکی بفهمه تو زندهای؟
نیکان: فقط این نیست
نیکی با ناباوری برگشت سمت جونگکوک
+ تو... قبل از اینکه من بفهمم، با داداشم درگیر شده بودی؟
نیکان: درگیر؟! این یارو بهم گفت نزدیک نیکی نشم.
نیکی آرامتر پرسید:
+ چرا؟
جونگکوک این بار مستقیم نگاهش کرد
_ چون میترسیدم پیدات کنه و تورو ازم بگیره.
نیکی چیزی نگفت. جونگکوک برای چند ثانیه همانطور ایستاد، اما درد سینهاش دوباره برگشت و این بار مجبور شد نفسش را آهستهتر کند.
+ بشین.
جونگکوک فوراً گفت:
_ نیکی، چیزی نیست.
+ گفتم بشین.
نیکان با تعجب نگاهشان کرد
+ تو از صبح حالت خوب نیست.
جونگکوک نگاه کوتاهی به دست نیکی روی دستش انداخت.
نیکان اخمش عمیقتر شد. سولی آهسته نفسش را بیرون داد
سولی: عالیه... فقط مونده جونگکوک از حال بره
نیکی با اخم به سولی نگاه کرد.
+ تو خفه شو.
سولی فوراً ساکت شد نیکان هنوز به دست نیکی و جونگکوک نگاه میکرد بعد نگاهش را به صورت خواهرش رساند؛ نیکی دیگر آن دختر کوچکی نبود که آخرین بار دیده بود و مردی که دستش را گرفته بود، همان مردی بود که نیکان از او متنفر بود.
نیکان: نیکی...
نیکی نگاهش کرد
نیکان: باید باهات حرف بزنم
جونگکوک همان لحظه نگاهش را به نیکان دوخت؛ نیکان نگاهش را پس نداد.
نیکی چند ثانیه به نگاه نیکان خیره ماند. از یک طرف دلش میخواست بعد از هشت سال فقط کنار برادرش بماند، از طرف دیگر میدانست این گفتوگو بالاخره باید اتفاق میافتاد.
نفسش را با صدای آهستهای بیرون داد
+ باشه... بیا بریم.
نیکان بدون اینکه چیزی بگوید، کنار رفت تا نیکی وارد اتاق شود. نیکی آخرین نگاه را به جونگکوک انداخت و بعد همراه نیکان از راهرو دور شد.
در اتاق که بسته شد، سکوت عجیبی بین جونگکوک و سولی افتاد.
سولی هنوز چشمش به در بود
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد، بعد یک سوت کوتاه زد؛ سولی برگشت.
سولی: چیشد؟
جونگکوک دستهایش را داخل جیب شلوارش برد
_ نگفتی اینجا چیکار میکنی؟!
سولی برای یک لحظه مکث کرد
سولی: من؟ هیچی...
جونگکوک ابرویش را بالا انداخت
_ هیچی؟
سولی: خب... من از قدیم نیکان رو میشناسم.
جونگکوک خندهی کوتاه و بیصدایی کرد
_ ادامه بده.
سولی: خب راستش...
_ فیلم بازی کردن خوبه، سولی
سولی آرام ناخنش را جوید دقیقا همانجا فهمید که خراب کرده.
جونگکوک یک قدم جلو رفت
_ اما نه جلوی کارگردان.
- ۹۳۲
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط