🍒🌱دست مرا بگیر، که آب از سرم گذشت

🍒🌱دست مرا بگیر، که آب از سرم گذشت
خون از رُخم بشوی، که تیر از پَرم گذشت.
‌‌‌
سر بر کشیدم از دلِ این دود، شعله‌وار
تا این شب از برابر چشمِ ترم گذشت.
‌‌‌
شوق رهایی‌ام درِ زندانِ غم شکست
بوی خوش ِ سپیده‌دم از سنگرم گذشت.
‌‌
با همرهان بگوی: «سراغ وطن گرفت
هر جا که ذره ذره‌ی خاکسترم گذشت.»
‌‌
خورشیدها شکفت ز هر قطره خون من
هر جا که پاره‌های دل‌ِ پرپرم گذشت.
‌‌
در پرده‌های دیده‌ی من، باغ گل دمید
نام وطن چو بر ورقِ دفترم گذشت.🍒🌱
‌‌
#فریدون_مشیری
دیدگاه ها (۰)

چون خواب ناز بود که باز از سرم گذشتنامهربان من که به ناز از ...

🌱🍒نه لب گشایدم از گل ، نه دل کشد به نبیدچه بی نشاط بهاری که ...

شب‌ که توفان جوشی چشم ترم آمد به یادفکر دل‌ کردم بلای دیگرم ...

سپیده رشنو

بهروز پیری شاعر کوهدشتی

یاد تو .....نیمه شب آواره و بی حس و حالدر سرم سودای جامی بی ...

نیمه شب آواره و بی حس و حال        در سرم سودای جامی بی زوال...

نیمه شب آواره و بی حس وحالدر سرم سودای جامی بی زوالپرسه ای آ...

p³²قسمت ۳۲ : صدای دیوارهاویو ا/تمه صبح، روی پایگاه سنگینی می...

سپیده کاشانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط