ادامه پارت
✨ ادامه پارت 4 ✨
ا،ت : جونگکوک به نظرت وقتی ازدواج کردیم بچه دار میشیم
جونگکوک هم با خنده جوابش رو داد
جونگکوک : من که عاشق بچم هرچی بیشتر بهتر
با صدای جونگکوک از افکارش بیرون اومد
جونگکوک : یور خاله رو به من قرض میدی
با خودش فکر کردم شوهرش حتماً نگرانش شده که اومد
یور : اره ببرش ولی زود بیارش ماله خودمه
لبخندی به یور زد...که جونگکوک با چشم هاش اشاره کرد ...که همسرش بلند شد و سمتش رفت و جلوش ایستاد و آروم زمزمه کرد
جونگکوک : عشقم من خسته شدم بریم خونه ؟
میدونستم این حرف جونگکوک بهانهای الکی بود و بخاطر اون میگه برای همین اعصابش حتا بیشتر بهم ریخت نه از عشقش از خودش
از اینکه بخاطر اون از دوستاش دور شده بود برای همین با اخم گفت
ا،ت : عشقم ولی من میخوام بمونم ... میشه
جونگکوک لبخند زد
جونگکوک: واقعا دوست داری
ا،ت : اره
جونگکوک : باش پس میمونیم
لبخندی زد و چون جلوی یور بودن فقد بوسه روی گونش گذاشت
......
بعد از خوردن شام با یور مشغول بازی بود که لونا گفت
لونا : یور بسه خاله رو زیاد اذیت نکن ...ا،ت .تو که انقدر بچه دوست داری
خب یکی بیار
فورا خشکش زد که جونگکوک با عجله گفت
جونگکوک : من بچه دوست ندارم....ا،ت دیر وقت بریم خونه ؟
لونا : نبابا کجا برین هنوز سر شبه
دختر از جاش بلند شد و گفت
ا،ت : اره دیگه به اندازه کافی موندیم
لونا با تعجب نگاهش میکرد که جونگکوک از جاش بلند شد و بعد از خداحافظی از خونه خارج شدن
ا،ت : جونگکوک به نظرت وقتی ازدواج کردیم بچه دار میشیم
جونگکوک هم با خنده جوابش رو داد
جونگکوک : من که عاشق بچم هرچی بیشتر بهتر
با صدای جونگکوک از افکارش بیرون اومد
جونگکوک : یور خاله رو به من قرض میدی
با خودش فکر کردم شوهرش حتماً نگرانش شده که اومد
یور : اره ببرش ولی زود بیارش ماله خودمه
لبخندی به یور زد...که جونگکوک با چشم هاش اشاره کرد ...که همسرش بلند شد و سمتش رفت و جلوش ایستاد و آروم زمزمه کرد
جونگکوک : عشقم من خسته شدم بریم خونه ؟
میدونستم این حرف جونگکوک بهانهای الکی بود و بخاطر اون میگه برای همین اعصابش حتا بیشتر بهم ریخت نه از عشقش از خودش
از اینکه بخاطر اون از دوستاش دور شده بود برای همین با اخم گفت
ا،ت : عشقم ولی من میخوام بمونم ... میشه
جونگکوک لبخند زد
جونگکوک: واقعا دوست داری
ا،ت : اره
جونگکوک : باش پس میمونیم
لبخندی زد و چون جلوی یور بودن فقد بوسه روی گونش گذاشت
......
بعد از خوردن شام با یور مشغول بازی بود که لونا گفت
لونا : یور بسه خاله رو زیاد اذیت نکن ...ا،ت .تو که انقدر بچه دوست داری
خب یکی بیار
فورا خشکش زد که جونگکوک با عجله گفت
جونگکوک : من بچه دوست ندارم....ا،ت دیر وقت بریم خونه ؟
لونا : نبابا کجا برین هنوز سر شبه
دختر از جاش بلند شد و گفت
ا،ت : اره دیگه به اندازه کافی موندیم
لونا با تعجب نگاهش میکرد که جونگکوک از جاش بلند شد و بعد از خداحافظی از خونه خارج شدن
- ۱۵.۷k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط