رمان سوکوکو پارت ۱
رمان سوکوکو پارت ۱
چشم ها دروغ نمیگویند
پرتوی افتاب که از شیشه های مغازه به مژه های بلند و موهای نارنجی چویا می تابد و باعث چند برابر شدن زیبایی او میشد!
زنگوله ی در به صدا درامد و حواس چویا را به خود جلب کرد:: خوش امدین!
مرد قد بلندی با موهای قهوه ای با لبخند جواب خوش امد گویی چویارو داد.
دازای فقط یک لحظه نگاهش رو به فروشنده ان مغازه داد و در ان زمان میتوانست قسم بخورد تابحال هیچ مردی رو به زیبایی چویا ندیده بود همانطور که نگاهش روی چویا خیره مانده بود با صدای ضعیفی لعنت فرستاد.
چویا متوجه نگاها و صدای مرد روبه رویش شد:بله؟ دنبال گل خاصی میگردید؟
دازای با صدای چویا به خودش امد و کمی دستپاچه و بریده بریده جواب داد: اهه... نه من یک دسته گل ساده می خوام نه نه منظورم گل ژیپسوفیلاست !
درواقع دازای اصلا قصد خرید گل را نداشت فقط امده بود تا فروشنده ی همیشگی یعنی هم دانشگاهی اش را ببیند!
چویا لبخندی زد و توی ذهنش گفت:: حتما برای پارتنرش می خواد چه رمانتیک !
دازای سریع جواب داد:: نه من پارتنر ندارم
چویا که متوجه شده ود که حرف هایش را باخودش نگفته و ان هارا بلند بازگو کرده کمی خجالت میکشد.
چویا: یادداشتی می خواین تا بنویسم ؟
شاید اینطور میتوانست بفهمد که این مرد این دسته گل را برای کی میخواهد
دازای دست هایش رو در جیبش فرو برد و کمی هول کرد: نه نیازی نیست
چویا کمی گیج شده بود اما سریع خودش رو جمع کرد: حتما!
دازای خودش رو به پیشخوان نزدیک تر کرد و تازه متوجه جثه ی بانمک چویا شده بود قد کوتاهی داشت و بدنی نسبتا لاغر با فرومون هایی که بوی ارامش داشت..........
☆☆☆☆☆☆
خب...امیدوارم خوشتون اومده باشه...
هرچند که زیاد خوب نبود....
شرط پارت بعد:: ۶ تا لایک و ۵ تا کامنت
دوستون دارم بایی♡
چشم ها دروغ نمیگویند
پرتوی افتاب که از شیشه های مغازه به مژه های بلند و موهای نارنجی چویا می تابد و باعث چند برابر شدن زیبایی او میشد!
زنگوله ی در به صدا درامد و حواس چویا را به خود جلب کرد:: خوش امدین!
مرد قد بلندی با موهای قهوه ای با لبخند جواب خوش امد گویی چویارو داد.
دازای فقط یک لحظه نگاهش رو به فروشنده ان مغازه داد و در ان زمان میتوانست قسم بخورد تابحال هیچ مردی رو به زیبایی چویا ندیده بود همانطور که نگاهش روی چویا خیره مانده بود با صدای ضعیفی لعنت فرستاد.
چویا متوجه نگاها و صدای مرد روبه رویش شد:بله؟ دنبال گل خاصی میگردید؟
دازای با صدای چویا به خودش امد و کمی دستپاچه و بریده بریده جواب داد: اهه... نه من یک دسته گل ساده می خوام نه نه منظورم گل ژیپسوفیلاست !
درواقع دازای اصلا قصد خرید گل را نداشت فقط امده بود تا فروشنده ی همیشگی یعنی هم دانشگاهی اش را ببیند!
چویا لبخندی زد و توی ذهنش گفت:: حتما برای پارتنرش می خواد چه رمانتیک !
دازای سریع جواب داد:: نه من پارتنر ندارم
چویا که متوجه شده ود که حرف هایش را باخودش نگفته و ان هارا بلند بازگو کرده کمی خجالت میکشد.
چویا: یادداشتی می خواین تا بنویسم ؟
شاید اینطور میتوانست بفهمد که این مرد این دسته گل را برای کی میخواهد
دازای دست هایش رو در جیبش فرو برد و کمی هول کرد: نه نیازی نیست
چویا کمی گیج شده بود اما سریع خودش رو جمع کرد: حتما!
دازای خودش رو به پیشخوان نزدیک تر کرد و تازه متوجه جثه ی بانمک چویا شده بود قد کوتاهی داشت و بدنی نسبتا لاغر با فرومون هایی که بوی ارامش داشت..........
☆☆☆☆☆☆
خب...امیدوارم خوشتون اومده باشه...
هرچند که زیاد خوب نبود....
شرط پارت بعد:: ۶ تا لایک و ۵ تا کامنت
دوستون دارم بایی♡
- ۳۶۳
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط