ردپای هزارساله part 5

صدای در، ساکت اما محکم کوبیده شد.

ندیمه‌ای جوان با چهره‌ای مضطرب داخل آمد:
— «شاهدخت نایا، وقتشه... باید آماده بشید.»

نایا آرام از جلوی آیینه کنار رفت.
لباس بلند یشمی را مرتب کرد، بی‌آنکه به ندیمه نگاه کند:
— «قرار نبود تا اطلاع ثانوی توی ضیافت‌ها باشم.»

ندیمه در را بست و جلوتر آمد.
با صدایی پایین‌تر:
— «اما شاهزاده برگشته. و پادشاه دستور داده که شما هم حتماً حضور داشته باشید.»

نایا با اخم چرخید:
— «کدوم شاهزاده؟»

ندیمه کمی مکث کرد.
انگار نمی‌خواست چیزی بگه، اما ناچار بود:
— «همون که… یک سال پیش در مرز شرقی ناپدید شده بود. می‌گن زنده مونده. با زخم‌هایی شدید برگشته. حالش... هنوز پایدار نیست. ولی همین که برگشته، کافی بوده.»

نایا ابرو بالا انداخت:
— «چرا کافی بوده؟»

ندیمه سرش را پایین انداخت. صدایش آهسته شد:
— «به گوشش رسوندن که… شما همون موقع درست یک روز قبل از حمله، قصر رو ترک کرده بودید.»

نفس نایا برای لحظه‌ای برید.

— «می‌خوای بگی... دارن می‌گن من خبر داشتم؟»

ندیمه با عجله:
— «نه من نمی‌گم، فقط شنیدم. بین بعضی‌ها حرف شده.»

سکوت سنگینی بین‌شان افتاد.

نایا آهسته گفت:
— «اسمش رو می‌دونی؟»

ندیمه سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد.

نایا نگاهش کرد:
— «نگو. هنوز نمی‌خوام بدونم.»

ندیمه فقط سر تکان داد و عقب رفت:
— «کالسکه آماده‌ست.»

نایا شنل سبک یشمی‌اش را برداشت و به سمت در رفت.
در آستانه‌ی در مکث کرد.
انگار چیزی را حس کرده باشد، با صدای آرام گفت:

— «وقتی رسیدم… اگه نگاهم کرد، نذارم بفهمه که شک دارم. نذارم بفهمه که هنوز نفهمیدم کیه.»

ندیمه سر تکان داد، اما جرئت پاسخ دادن نداشت.

در بسته شد.
صدای چرخ‌های کالسکه در راهروی مرمری قصر پیچید...

زمزمه‌هایی بیرون قصر در جریان بود.
اتهاماتی آرام، مثل بادی خنک در پشت گوش.
و شاهزاده‌ای که زنده برگشته بود…
اما نه با همان چشمان قبل.




#رمان_جدید #ردپای_هزار_ساله #تناسخ #درام_تخیلی #غزل_مینویسه
دیدگاه ها (۰)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_21فصل یازدهم | ...

ادامه‌ی پارت قبل درحالیکه موهایش خیس و حوله سانتی بلندی پوشی...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 21عصر همان روز، ویولت تصمیم گرفت برا...

پارت ۲۷ — «چیزی که باید رسمی می‌شد»صبح روز بعد، خبر ازدواج ه...

👑 پارت پنجم | شام در قصرغروب همان روز، کالسکه‌ی خانواده‌ی کی...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️تمام پنجره‌هایش یکی‌یکی روشن می‌شدند.و سپس...

𝖕𝖆𝖗𝖙10آن شب، مارال تا ساعت‌ها بیدار ماند. توی اتاقش قدم می‌ز...

جنگل نفرین شده پارت ۱۸

.....پارت هفدهم.....

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط