{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت رفاقت

حکایت رفاقت،
حکایت سنگهای کنار ساحله،
اول یکی یکی جمعشون میکنی تو بغلت،

بعدشم یکی یکی پرتشون میکنی تو آب،
اما بعضی وقتا یه سنگهای قیمتی گیرت میاد،
که هیچ وقت نمیتونی پرتشون کنی!
دیدگاه ها (۱)

تنِ تو آهنگی استو تن من کلمه‌ای استکه در آن می‌نشیندتا نغمه‌...

آمدی در خواب من دیشب چه کاری داشتیای عجب از این طرف‌ها هم گذ...

ثروت واقعی به مال آدم نیستبه حال آدمه!

آدم های این زمانه مثل صدای دهل می مانندهر چه دورتر خوش تر......

‍ حکایت رفاقت،😊حکایت سنگهای کنار ساحله اول یکی یکی جمعشون می...

اگه بهت سیلی زده باشنسوکونا:خیلی خیلی عذاب وجدان میگیره و می...

سناریو بلولاک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط