#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۰: بازی خطرناک
سوآ هنوز به جونگکوک خیره بود.
— «آدم سادهای نیست» یعنی چی دقیقاً؟
جونگکوک نگاهش را از او گرفت و دوباره شروع به راه رفتن کرد.
— یعنی بهتره زیادی بهش نزدیک نشی.
سوآ پشت سرش راه افتاد.
— اینجا همهتون همینطوری حرف میزنین؟ نصف جمله، نصف تهدید؟
جونگکوک بیتفاوت گفت:
— تو زیادی سؤال میپرسی.
سوآ زیر لب غر زد:
— و شما زیادی اعصاب خوردکنین.
جونگکوک خیلی کوتاه لبخند زد.
آنقدر کوتاه که سوآ شک کرد واقعاً دیده یا نه.
راهرو طولانی و ساکت بود.
نور غروب از پنجرهها داخل میریخت و فضای قصر را نارنجی کرده بود.
سوآ بالاخره پرسید:
— شما و جین… از قبل همدیگه رو میشناختین؟
چند ثانیه سکوت.
بعد جونگکوک گفت:
— قدیمیتر از چیزی که فکر میکنی.
— دوستین؟
جونگکوک این بار مستقیم نگاهش کرد.
— به نظر تو شبیه دوست بودیم؟
سوآ چند لحظه فکر کرد.
— بیشتر شبیه دو نفر بودین که هر لحظه ممکنه همدیگه رو خفه کنن
— تحلیل بدی نبود.
سوآ خندهاش گرفت.
اما درست همان موقع صدای زنانهای از روبهرو آمد.
— جونگکوک.
یهجین.
با لباس سفید بلندش وسط راهرو ایستاده بود.
و نگاهش مستقیم روی سوآ قفل شد.
آخ. باز شروع شد، سوآ در ذهنش گفت.
یهجین آرام جلو آمد.
— دنبالت میگشتم.
جونگکوک سرد جواب داد:
— پیدا کردی.
یهجین نگاه کوتاهی به سوآ انداخت.
— میشه تنها صحبت کنیم؟
جونگکوک بدون مکث گفت:
— نه.
سوآ تقریباً خفه شد.
«واو. مستقیم. بدون فیلتر. این مرد حتی برای رد کردن آدما هم سلطنتی رفتار میکنه»
یهجین لبخندش را حفظ کرد، اما عصبانیت در چشمهایش واضح بود.
— موضوع مهمیه.
جونگکوک:
— پس همینجا بگو.
چند ثانیه سکوت سنگینی ماند.
بعد یهجین آرام گفت:
— پدرم درباره نمایشگاه سؤال داشت.
جونگکوک:
— جوابش بعداً داده میشه.
یهجین نفس عمیقی کشید.
و بعد ناگهان رو به سوآ کرد.
— امیدوارم از اقامتت در قصر لذت ببری.
سوآ لبخند مصنوعی زد.
— سعی خودمو میکنم زنده بمونم.
یهجین برای لحظهای ساکت ماند.
بعد برگشت و رفت.
اما قبل از پیچیدن در راهرو، نگاه آخرش را به سوآ انداخت.
نگاهی که اصلاً خوب نبود.
سوآ آه کشید.
— اون واقعاً ازم متنفره.
جونگکوک خیلی آرام گفت:
— یهجین فقط وقتی چیزی براش مهم باشه اینطوری رفتار میکنه.
سوآ اخم کرد.
— و اون چیز… شمایین؟
جونگکوک جواب نداد.
و همین سکوت کافی بود.
***
آن شب
سوآ بالاخره توانست چند دقیقه تنها بماند.
روی تخت افتاده بود و به سقف خیره شده بود.
— من فقط میخواستم پروژه دانشگاهمو تحویل بدم…
الان وسط مثلث عشقی سلطنتی گیر افتادم. عالیه واقعاً.
صدای تقهای به پنجره آمد.
سوآ سریع نشست.
— نه نه نه… اگه روح باشه من استعفا میدم.
دوباره صدا آمد.
سوآ آرام نزدیک پنجره رفت و پرده را کنار زد.
و تقریباً جیغ کشید.
تهیونگ آن بیرون ایستاده بود.
روی لبه بالکن.
— سوپرایز
سوآ در را باز کرد.
— تو روانی هستی؟! طبقه دومه!
تهیونگ وارد اتاق شد و با خونسردی گفت:
— جزئیات مهم نیستن.
بعد چشمش به صورت سوآ افتاد.
— اوه… قیافهت میگه امروز روز جالبی داشتی.
سوآ دست به سینه شد.
— دوست عجیب برادرتو دیدم.
تهیونگ ناگهان ساکت شد.
— جینو دیدی؟
— آره.
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
— و هنوز زندهای؟خوبه.
سوآ بالش را سمتش پرت کرد.
— شماها مشکل دارین قسم میخورم.
تهیونگ خندید.
اما بعد آرام گفت:
— فقط حواست باشه، سوآ.
لحنش این بار جدی بود.
— وقتی جین وارد بازی میشه… همهچیز پیچیدهتر میشه.
سوآ خواست چیزی بگوید که ناگهان صدای باز شدن در آمد.
هر دو خشکشان زد.
جونگکوک پشت در ایستاده بود.
نگاهش اول روی تهیونگ افتاد.
بعد روی پنجره باز.
و در آخر…
روی سوآ.
سکوت مرگباری اتاق را گرفت.
تهیونگ زیر لب گفت:
— اوه.
من امشب قطعاً میمیرم.
「ادامه دارد…」
شرایط پارت بعد:
۲۰ لایک
۱۰ کامنت
۳ بازنشر
پارت ۱۰: بازی خطرناک
سوآ هنوز به جونگکوک خیره بود.
— «آدم سادهای نیست» یعنی چی دقیقاً؟
جونگکوک نگاهش را از او گرفت و دوباره شروع به راه رفتن کرد.
— یعنی بهتره زیادی بهش نزدیک نشی.
سوآ پشت سرش راه افتاد.
— اینجا همهتون همینطوری حرف میزنین؟ نصف جمله، نصف تهدید؟
جونگکوک بیتفاوت گفت:
— تو زیادی سؤال میپرسی.
سوآ زیر لب غر زد:
— و شما زیادی اعصاب خوردکنین.
جونگکوک خیلی کوتاه لبخند زد.
آنقدر کوتاه که سوآ شک کرد واقعاً دیده یا نه.
راهرو طولانی و ساکت بود.
نور غروب از پنجرهها داخل میریخت و فضای قصر را نارنجی کرده بود.
سوآ بالاخره پرسید:
— شما و جین… از قبل همدیگه رو میشناختین؟
چند ثانیه سکوت.
بعد جونگکوک گفت:
— قدیمیتر از چیزی که فکر میکنی.
— دوستین؟
جونگکوک این بار مستقیم نگاهش کرد.
— به نظر تو شبیه دوست بودیم؟
سوآ چند لحظه فکر کرد.
— بیشتر شبیه دو نفر بودین که هر لحظه ممکنه همدیگه رو خفه کنن
— تحلیل بدی نبود.
سوآ خندهاش گرفت.
اما درست همان موقع صدای زنانهای از روبهرو آمد.
— جونگکوک.
یهجین.
با لباس سفید بلندش وسط راهرو ایستاده بود.
و نگاهش مستقیم روی سوآ قفل شد.
آخ. باز شروع شد، سوآ در ذهنش گفت.
یهجین آرام جلو آمد.
— دنبالت میگشتم.
جونگکوک سرد جواب داد:
— پیدا کردی.
یهجین نگاه کوتاهی به سوآ انداخت.
— میشه تنها صحبت کنیم؟
جونگکوک بدون مکث گفت:
— نه.
سوآ تقریباً خفه شد.
«واو. مستقیم. بدون فیلتر. این مرد حتی برای رد کردن آدما هم سلطنتی رفتار میکنه»
یهجین لبخندش را حفظ کرد، اما عصبانیت در چشمهایش واضح بود.
— موضوع مهمیه.
جونگکوک:
— پس همینجا بگو.
چند ثانیه سکوت سنگینی ماند.
بعد یهجین آرام گفت:
— پدرم درباره نمایشگاه سؤال داشت.
جونگکوک:
— جوابش بعداً داده میشه.
یهجین نفس عمیقی کشید.
و بعد ناگهان رو به سوآ کرد.
— امیدوارم از اقامتت در قصر لذت ببری.
سوآ لبخند مصنوعی زد.
— سعی خودمو میکنم زنده بمونم.
یهجین برای لحظهای ساکت ماند.
بعد برگشت و رفت.
اما قبل از پیچیدن در راهرو، نگاه آخرش را به سوآ انداخت.
نگاهی که اصلاً خوب نبود.
سوآ آه کشید.
— اون واقعاً ازم متنفره.
جونگکوک خیلی آرام گفت:
— یهجین فقط وقتی چیزی براش مهم باشه اینطوری رفتار میکنه.
سوآ اخم کرد.
— و اون چیز… شمایین؟
جونگکوک جواب نداد.
و همین سکوت کافی بود.
***
آن شب
سوآ بالاخره توانست چند دقیقه تنها بماند.
روی تخت افتاده بود و به سقف خیره شده بود.
— من فقط میخواستم پروژه دانشگاهمو تحویل بدم…
الان وسط مثلث عشقی سلطنتی گیر افتادم. عالیه واقعاً.
صدای تقهای به پنجره آمد.
سوآ سریع نشست.
— نه نه نه… اگه روح باشه من استعفا میدم.
دوباره صدا آمد.
سوآ آرام نزدیک پنجره رفت و پرده را کنار زد.
و تقریباً جیغ کشید.
تهیونگ آن بیرون ایستاده بود.
روی لبه بالکن.
— سوپرایز
سوآ در را باز کرد.
— تو روانی هستی؟! طبقه دومه!
تهیونگ وارد اتاق شد و با خونسردی گفت:
— جزئیات مهم نیستن.
بعد چشمش به صورت سوآ افتاد.
— اوه… قیافهت میگه امروز روز جالبی داشتی.
سوآ دست به سینه شد.
— دوست عجیب برادرتو دیدم.
تهیونگ ناگهان ساکت شد.
— جینو دیدی؟
— آره.
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
— و هنوز زندهای؟خوبه.
سوآ بالش را سمتش پرت کرد.
— شماها مشکل دارین قسم میخورم.
تهیونگ خندید.
اما بعد آرام گفت:
— فقط حواست باشه، سوآ.
لحنش این بار جدی بود.
— وقتی جین وارد بازی میشه… همهچیز پیچیدهتر میشه.
سوآ خواست چیزی بگوید که ناگهان صدای باز شدن در آمد.
هر دو خشکشان زد.
جونگکوک پشت در ایستاده بود.
نگاهش اول روی تهیونگ افتاد.
بعد روی پنجره باز.
و در آخر…
روی سوآ.
سکوت مرگباری اتاق را گرفت.
تهیونگ زیر لب گفت:
— اوه.
من امشب قطعاً میمیرم.
「ادامه دارد…」
شرایط پارت بعد:
۲۰ لایک
۱۰ کامنت
۳ بازنشر
- ۷۳۲
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط