صبح ساعت
𝐦𝐢𝐧𝐞
#𝐦𝐢𝐧𝐞
𝐩𝐚𝐫𝐭 ³⁹
( صبح ساعت ۲۷ : ۹ )
( ویو کاترینا )
صدای زنگ گوشیم اومد
وای سرم چرا اینقدر درد میکنه ؟!!
بدون اینکه چشمامو باز کنم گوشیم رو پیدا کرد و جوابش دادم
گذاشتم روی گوشم
کاترینا : الو ؟ ( خوابآلود )
🗣️ : خودتو مرده فرض کن ( عصبی )
این ..
این همون فرد ناشناس بود
بلند شدم و روی تخت نشستم
کاترینا : چته صبح زنگ زدی؟؟.... چی میخوای ؟
🗣️ : تو با چه جرعتی میخوای با یکی دیگه ازدواج کردی ( داد ، عصبی ) ....... با چه جرعتی ؟ ... تو .. تو مال من..
کاترینا : خفه ( داد )
سریع قطع کردم و شماره شو بلاک کردم
سرم خیلی درد میکنه ...
این احمق چشه این ساعت زنگ میزنه
اَه لعنتی ....
یهو اتفاقای شب مثل فیلم ۲ ثانیه ای جلو چشمم زد
به دستم نگاه کردم
انگشتر هنوز دستم بود
این اتفاقا خیلی سریع افتاد و اصلا انتظار نداشتم بیفته
الان می فهمم که با اومدن به کره اشتباه بزرگی کردم
ولی احتمالا بتونم با این ازدواج کنار بیام چون به نفعم هست
ولی از مردا متنفرم !
اففففففففف..
الان چه غل...............طی کنم
از شب لباسم تنم بود
کلافه از روی تخت بلند شدم و حموم رفتم
بعد حموم کردن یه لباس راحتی پوشیدم و به طبقه پایین رفتم
به طرف سالن غذاخوری رفتم همه روی سفره بودن
جنا
مامانم
پدربزرگ..... ولی ..
تهیونگ کجاست !؟
بدون اینکه به کسی نگاه کنم یا صبح بخیر بگم روی صندلی نشستم و مشغول خوردن صبحونه شدم
پدربزرگ : صبحونتو بخور برو آماده شو ...... امروز عروسیته
با این حرفش غذا پرید گلوم و شروع کردم به سرفه کردن
مادر کاترینا : دخترم خوبی ؟!
یک قلپ آب نوشیدم و لیوان رو روی میز گذاشتم که صدای بلندی داد
با چشمایی که از کاسه در میومد به پدربزرگ نگاه کردم
کاترینا : به همین زودی من هنوز اسمشو نمیدونم
پدربزرگ : اسمشو برو از خودش بپرس حالا هم زود غذاتو بخور
الان میاد
کاترینا : اما........
پدربزرگ : ساکت ! ( داد )
وقتی یه چیزی میگم باید قبول کنی
نفسمو کلافه بیرون دادم
و دوباره مشغول خوردن صبحونه شدم
بعد تموم شدن غذا بدون گفتن چیزی با قدم های محکم به طبقه بالا رفتم
درو محکم بستم و روی تخت نشستم
الان چیشد مثلا
من قراره ازدواج کنم
همین امروززز....😵💫
هم لباس بخرم هم عروسی بگیرم
اصلا چجوری قراره با یه مرد غریبه ازدواج کنم ؟!؟!
روی تخت با خودم جنگیدم
ولی فکر یه چیزی منو یه متر پروند
شب عروسی چه اتفاقی قراره بیفته
با یادآوریش هینی کشیدم و دستمو جلوی دهنم گذاشتم
اون قراره منو مال خودش کنه؟
تو فکر و خیال الکی بودم که صدای تقه در اومد
خدمتکار درو باز کرد
خدمتکار : خانم ...... آقای جونگ کوک اومدن
کاترینا : جونگ کوک کیه ؟!؟ ( تعجب )
خدمتکار : شوهرتون
کاترینا : شوهرم ...... ؟
با یاد آوری چیزی ضایع گفتم
کاترینا : عااااا..... درسته.. ممنون میتونی بری
بعد تعظیم رفت
منم بدون فکر کردن به چیزی بلند شدم و لباسی پوشیدم
موهامو باز گذاشتم و میکاپ ملایمی کرد
اکسسور هامو گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم
کفشمامو پوشیدم و از خونه خارج شدم
یه مردی با بهتره بگم ( جونگ کوک ) آشنا به ماشینش تکیه داده بود و سرش توی گوشی بود
با قدم های صدادار به طرفش رفتم و گفتم
کاترینا : منتظر کسی بودین ؟؟
سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد
ادامه دارد...
اسلاید ۲ : لباس کاترینا
اسلاید ۳ : لباس کوک
اسلاید ۴ : ماشین کوک
#مال_من
#𝐦𝐢𝐧𝐞
𝐩𝐚𝐫𝐭 ³⁹
( صبح ساعت ۲۷ : ۹ )
( ویو کاترینا )
صدای زنگ گوشیم اومد
وای سرم چرا اینقدر درد میکنه ؟!!
بدون اینکه چشمامو باز کنم گوشیم رو پیدا کرد و جوابش دادم
گذاشتم روی گوشم
کاترینا : الو ؟ ( خوابآلود )
🗣️ : خودتو مرده فرض کن ( عصبی )
این ..
این همون فرد ناشناس بود
بلند شدم و روی تخت نشستم
کاترینا : چته صبح زنگ زدی؟؟.... چی میخوای ؟
🗣️ : تو با چه جرعتی میخوای با یکی دیگه ازدواج کردی ( داد ، عصبی ) ....... با چه جرعتی ؟ ... تو .. تو مال من..
کاترینا : خفه ( داد )
سریع قطع کردم و شماره شو بلاک کردم
سرم خیلی درد میکنه ...
این احمق چشه این ساعت زنگ میزنه
اَه لعنتی ....
یهو اتفاقای شب مثل فیلم ۲ ثانیه ای جلو چشمم زد
به دستم نگاه کردم
انگشتر هنوز دستم بود
این اتفاقا خیلی سریع افتاد و اصلا انتظار نداشتم بیفته
الان می فهمم که با اومدن به کره اشتباه بزرگی کردم
ولی احتمالا بتونم با این ازدواج کنار بیام چون به نفعم هست
ولی از مردا متنفرم !
اففففففففف..
الان چه غل...............طی کنم
از شب لباسم تنم بود
کلافه از روی تخت بلند شدم و حموم رفتم
بعد حموم کردن یه لباس راحتی پوشیدم و به طبقه پایین رفتم
به طرف سالن غذاخوری رفتم همه روی سفره بودن
جنا
مامانم
پدربزرگ..... ولی ..
تهیونگ کجاست !؟
بدون اینکه به کسی نگاه کنم یا صبح بخیر بگم روی صندلی نشستم و مشغول خوردن صبحونه شدم
پدربزرگ : صبحونتو بخور برو آماده شو ...... امروز عروسیته
با این حرفش غذا پرید گلوم و شروع کردم به سرفه کردن
مادر کاترینا : دخترم خوبی ؟!
یک قلپ آب نوشیدم و لیوان رو روی میز گذاشتم که صدای بلندی داد
با چشمایی که از کاسه در میومد به پدربزرگ نگاه کردم
کاترینا : به همین زودی من هنوز اسمشو نمیدونم
پدربزرگ : اسمشو برو از خودش بپرس حالا هم زود غذاتو بخور
الان میاد
کاترینا : اما........
پدربزرگ : ساکت ! ( داد )
وقتی یه چیزی میگم باید قبول کنی
نفسمو کلافه بیرون دادم
و دوباره مشغول خوردن صبحونه شدم
بعد تموم شدن غذا بدون گفتن چیزی با قدم های محکم به طبقه بالا رفتم
درو محکم بستم و روی تخت نشستم
الان چیشد مثلا
من قراره ازدواج کنم
همین امروززز....😵💫
هم لباس بخرم هم عروسی بگیرم
اصلا چجوری قراره با یه مرد غریبه ازدواج کنم ؟!؟!
روی تخت با خودم جنگیدم
ولی فکر یه چیزی منو یه متر پروند
شب عروسی چه اتفاقی قراره بیفته
با یادآوریش هینی کشیدم و دستمو جلوی دهنم گذاشتم
اون قراره منو مال خودش کنه؟
تو فکر و خیال الکی بودم که صدای تقه در اومد
خدمتکار درو باز کرد
خدمتکار : خانم ...... آقای جونگ کوک اومدن
کاترینا : جونگ کوک کیه ؟!؟ ( تعجب )
خدمتکار : شوهرتون
کاترینا : شوهرم ...... ؟
با یاد آوری چیزی ضایع گفتم
کاترینا : عااااا..... درسته.. ممنون میتونی بری
بعد تعظیم رفت
منم بدون فکر کردن به چیزی بلند شدم و لباسی پوشیدم
موهامو باز گذاشتم و میکاپ ملایمی کرد
اکسسور هامو گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم
کفشمامو پوشیدم و از خونه خارج شدم
یه مردی با بهتره بگم ( جونگ کوک ) آشنا به ماشینش تکیه داده بود و سرش توی گوشی بود
با قدم های صدادار به طرفش رفتم و گفتم
کاترینا : منتظر کسی بودین ؟؟
سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد
ادامه دارد...
اسلاید ۲ : لباس کاترینا
اسلاید ۳ : لباس کوک
اسلاید ۴ : ماشین کوک
#مال_من
- ۴.۹k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط