{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چندین سال پیش، دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابین

چندین سال پیش، دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود. او از همه نفرت داشت الا نامزدش. روزی، دختر به پسر گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند، آن روز، روز ازدواجشان خواهد بود. تا این که سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند. آن گاه بود که توانست همه چیز، از جمله نامزدش را ببیند. پسر شادمانه از دختر پرسید: آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده؟ دختر وقتی که دید پسر نابیناست، شوکه شد! بنابراین در پاسخ گفت: «متاسفم، نمی توانم با تو ازدواج کنم، چون تو نابینایی».

پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت، سرش را پایین انداخت و از کنار دختر دور شد. بعد رو به سوی دختر کرد و گفت: «بسیار خوب، فقط ازت خواهش می کنم مراقب چشمان من باشی».
دیدگاه ها (۲)

مردی تمام عمر خود رو صرف پول درآوردن و پس انداز کردن نموده و...

عقاب و مرغ مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذ...

پدر ناشناخته رضاخان به عکس قاتل ناصرالدین شاه یعنی میرزا رضا...

دلارهای نفتی گفت: روزنامه انگلیسی گاردین با انتشار یک گزارش...

هاناهاکی

یادگاری از عشق

خـیــانـــت دروغــیـن𝔓𝔞𝔯𝔱²¹/فرصتی دوبارهدختر خیلی خشک و سرد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط