{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
بخونید حتمن خیلی قشنگه ،...)))))((((وقتی خدا له مهمانی برود
پیرزنی در خواب , خدا رو دید و به او گفت :
))خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ ((خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.سپس نشست و منتظر ماند
.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .
پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .
پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد
پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .
پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .
این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد .
پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .
پیرزن با ناراحتی گفت:
« خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟ »
خدا جواب داد :
« بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی »
.
#اللهم_صل_علی_محمدﷺو_آل_محمدﷺو_عجل_فرجهم
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#نزدیک_خدا
دیدگاه ها (۲)

سلام مولایمدلتنگم آقا ؛ دلتنگ دیدنت ؛ دلتنگ شنیدن صدای انا ا...

امریکا با نیرو و قدرت شیران دلیر ایرانی امروز صبح به خود لر...

......ای آل سعود ترک تازی نکنید!با غیرت ما دوباره بازی نکنید...

نسیم صبح، سلامم ببر به محضر دوست بگوی حال دل خسته ام تو در ب...

خواب رویاییpart : 1ا.ت همیشه فکر میکرد بعضی خواب ها فقط خو...

﴿ فصل 1قسمت 15﴾ سه ساعت بعد=16:30باربد با نامجون رفتند که آن...

کودک ناخواسته/<the end part> part15

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط