_«فرعون به دست معشوق خودش مورد خیانت قرار گرفت و کشته شد.
_«فرعون به دست معشوق خودش مورد خیانت قرار گرفت و کشته شد.»
کلمات از لبهای دختر جاری شد. کلمات متعلق به زمان دیگری بودند، اما مردانی که اطراف دختر بودند این را نمیدانستند.
دستانشان به سمت سلاحهایشان پرواز کرد و چشمانشان پر از سوءظن بود.
باد صحرا زوزه میکشید در حالی که دختر در برابر خورشید کورکننده پلک میزد.
لحظاتی پیش، در سال ۲۰۲۶ در مقابل ویرانههای یک معبد باستانی ایستاده بود و اکنون، معبد کاملاً سالم بود و جنگجویانی با لباسهای صحرا او را احاطه کرده بودند.
مردی با زبانی نیمه آشنا صحبت کرد و سایهای برروی دختر افتاد.
مردی سوار بر شتر، که صورتش زیر پارچهای نیمه پنهان بود.
سربازی به دختر نزدیکتر شد.
_«جاسوس خارجی؟»
مرد، که هنوز سوار بر شتر بود، دستش را بالا برد.
صورتش پشت پارچه پنهان بود، اما چشمان طلاییاش به چشمان دختر دوخته شده بود.
_«شمشیرهارو غلاف کنید.» به مردها دستور داد و سربازها، عقبنشینی کردند.
مرد در سکوت دختر را بررسی کرد.
و دختر، به عنوان یک باستانشناس، به اندازهی کافی مجسمه و نقاشی دیده بود که او را بشناسد.
فرعون...
و دختر همین الان مرگ او را با صدای بلند پیشگویی کرد.
مـــتــن رو به پــیوی بفرستید.
میتونید هر ویرایشی به متن بدهید.
این فقط ایدهی اولیه ، زادهی ذهن حقیر بندهست.
کلمات از لبهای دختر جاری شد. کلمات متعلق به زمان دیگری بودند، اما مردانی که اطراف دختر بودند این را نمیدانستند.
دستانشان به سمت سلاحهایشان پرواز کرد و چشمانشان پر از سوءظن بود.
باد صحرا زوزه میکشید در حالی که دختر در برابر خورشید کورکننده پلک میزد.
لحظاتی پیش، در سال ۲۰۲۶ در مقابل ویرانههای یک معبد باستانی ایستاده بود و اکنون، معبد کاملاً سالم بود و جنگجویانی با لباسهای صحرا او را احاطه کرده بودند.
مردی با زبانی نیمه آشنا صحبت کرد و سایهای برروی دختر افتاد.
مردی سوار بر شتر، که صورتش زیر پارچهای نیمه پنهان بود.
سربازی به دختر نزدیکتر شد.
_«جاسوس خارجی؟»
مرد، که هنوز سوار بر شتر بود، دستش را بالا برد.
صورتش پشت پارچه پنهان بود، اما چشمان طلاییاش به چشمان دختر دوخته شده بود.
_«شمشیرهارو غلاف کنید.» به مردها دستور داد و سربازها، عقبنشینی کردند.
مرد در سکوت دختر را بررسی کرد.
و دختر، به عنوان یک باستانشناس، به اندازهی کافی مجسمه و نقاشی دیده بود که او را بشناسد.
فرعون...
و دختر همین الان مرگ او را با صدای بلند پیشگویی کرد.
مـــتــن رو به پــیوی بفرستید.
میتونید هر ویرایشی به متن بدهید.
این فقط ایدهی اولیه ، زادهی ذهن حقیر بندهست.
- ۱۸۷
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط