{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی از خاطره های بامزه ی ایون تو دوران خردسالی از زبون خو

یکی از خاطره های بامزه ی ایون تو دوران خردسالی از زبون خودش :
بابام دیشب از دبی اومده بهش میگم چی آوردی برام؟ میگه چشمتو ببند. داشتم ذوق مرگ میشدم. حدس بزنید چی آورده بود؟


















آفرین، شامپو کوچولوهای هتلشو. 😒 😒 😂
دیدگاه ها (۱)

بابام دیشب از دبی اومدهبهش میگم چی آوردی براممیگه چشمتو ببند...

بابا دیشب از دبی اومدبهش میگم چه آوردی برام میگه چشماتو ببند...

سوهو:لی سوزن و گذاشته رو دسته مبل افتاده گم شده همه بسیج شدی...

فصل:دومپارت:هفتماز دید جیمین همن جور داشتم به ات فکر میکردم ...

..love or lust.. Part 3

پارت ۱۲۷ ☆جاذبه ی چشمات ☆......از زبون بیتا ....شیدا :چشم حو...

قلبمــو پــ ـس بـدہ❤ قسمت بیست و دوم❤ کامنت اجبارےجی یون:تو ...

عشقی از نوع اجبار

کامنت فراموش نشهمهم نیس...داشتم دیوونه میشدم! مانی خیلی نارا...

قلب تپنده پارت ۶ویو اتبه کوک گفتم بریم خرید و اونم موافقت کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط