🎭 آخرین نقش
🎭 آخرین نقش
پارت دهم
لیانا از استودیو بیرون آمد و با عصبانیت در ماشینش را بست.
— چرا هیچوقت نمیتونه یه جواب ساده بده؟
گوشیاش زنگ خورد.
تهیونگ.
تماس را رد کرد.
چند ثانیه بعد دوباره زنگ خورد.
— اه، تهیونگ!
این بار جواب داد.
— چیه؟
صدای تهیونگ جدی بود.
— کجایی؟
— به تو ربطی نداره.
— لیانا، گوش کن. الان وقت دعوا نیست.
— پس کی قراره وقتش باشه؟ وقتی دوباره چند سال منو توی یه دروغ نگه داشتی؟
— من دروغ نگفتم.
— حقیقت رو هم نگفتی!
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
— فقط امشب تنها جایی نرو.
لیانا با تعجب گفت:
— چرا؟
— چون ممکنه برات دردسر درست بشه.
— چه دردسری؟
— نمیتونم تلفنی توضیح بدم.
— تهیونگ، من دیگه از این جمله خسته شدم!
تماس قطع شد.
لیانا با عصبانیت گوشی را روی صندلی انداخت.
اما چند دقیقه بعد، وقتی ماشینش را روشن کرد، متوجه یک پاکت سفید روی صندلی کنارش شد.
با تعجب آن را برداشت.
روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر میخواهی حقیقت را بدانی، امشب ساعت یازده بیا.»
لیانا چند ثانیه خیره ماند.
همان لحظه پیام دیگری آمد.
تهیونگ:
«به هر چیزی که برات میفرستن اعتماد نکن.»
لیانا به صفحه خیره شد.
— پس از کجا بفهمم به کی اعتماد کنم؟
---
ساعت یازده شب.
لیانا جلوی یک ساختمان قدیمی ایستاد.
با تردید وارد شد.
راهرو تاریک بود.
— کسی اینجاست؟
صدایی از انتهای راهرو آمد:
— لیانا...
او یک قدم جلو رفت.
— کی هستی؟
مردی از تاریکی بیرون آمد.
— کسی که حقیقت رو دربارهی اون سال میدونه.
لیانا با ترس گفت:
— دربارهی تهیونگ؟
مرد لبخند زد.
— دربارهی تهیونگ... و تو.
— چی؟
— فکر کردی تهیونگ تنها کسی بود که حقیقت رو ازت پنهان کرد؟
لیانا چیزی نگفت.
مرد یک پوشه به سمتش گرفت.
— اینو بخون.
لیانا پوشه را گرفت.
صفحهی اول را باز کرد.
چشمهایش روی یک اسم ثابت ماند.
نام خودش.
— این... یعنی چی؟
مرد گفت:
— یعنی چیزی که تهیونگ ازش میترسه، خیلی بزرگتر از چیزیه که فکر میکنی.
صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
لیانا برگشت.
تهیونگ با عجله وارد راهرو شد.
— لیانا!
مرد ناشناس لبخند زد و در تاریکی ناپدید شد.
لیانا پوشه را محکم در دستش گرفت.
تهیونگ نفسنفسزنان به سمتش آمد.
— گفتم تنها نیا!
لیانا با عصبانیت پوشه را جلوی صورتش گرفت.
— این چیه، تهیونگ؟
تهیونگ به پوشه نگاه کرد.
رنگ صورتش پرید.
— از کجا آوردیش؟
— جواب بده!
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
— تو نباید اینو میدیدی...
ادامه دارد... 🎭🖤
پارت دهم
لیانا از استودیو بیرون آمد و با عصبانیت در ماشینش را بست.
— چرا هیچوقت نمیتونه یه جواب ساده بده؟
گوشیاش زنگ خورد.
تهیونگ.
تماس را رد کرد.
چند ثانیه بعد دوباره زنگ خورد.
— اه، تهیونگ!
این بار جواب داد.
— چیه؟
صدای تهیونگ جدی بود.
— کجایی؟
— به تو ربطی نداره.
— لیانا، گوش کن. الان وقت دعوا نیست.
— پس کی قراره وقتش باشه؟ وقتی دوباره چند سال منو توی یه دروغ نگه داشتی؟
— من دروغ نگفتم.
— حقیقت رو هم نگفتی!
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
— فقط امشب تنها جایی نرو.
لیانا با تعجب گفت:
— چرا؟
— چون ممکنه برات دردسر درست بشه.
— چه دردسری؟
— نمیتونم تلفنی توضیح بدم.
— تهیونگ، من دیگه از این جمله خسته شدم!
تماس قطع شد.
لیانا با عصبانیت گوشی را روی صندلی انداخت.
اما چند دقیقه بعد، وقتی ماشینش را روشن کرد، متوجه یک پاکت سفید روی صندلی کنارش شد.
با تعجب آن را برداشت.
روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر میخواهی حقیقت را بدانی، امشب ساعت یازده بیا.»
لیانا چند ثانیه خیره ماند.
همان لحظه پیام دیگری آمد.
تهیونگ:
«به هر چیزی که برات میفرستن اعتماد نکن.»
لیانا به صفحه خیره شد.
— پس از کجا بفهمم به کی اعتماد کنم؟
---
ساعت یازده شب.
لیانا جلوی یک ساختمان قدیمی ایستاد.
با تردید وارد شد.
راهرو تاریک بود.
— کسی اینجاست؟
صدایی از انتهای راهرو آمد:
— لیانا...
او یک قدم جلو رفت.
— کی هستی؟
مردی از تاریکی بیرون آمد.
— کسی که حقیقت رو دربارهی اون سال میدونه.
لیانا با ترس گفت:
— دربارهی تهیونگ؟
مرد لبخند زد.
— دربارهی تهیونگ... و تو.
— چی؟
— فکر کردی تهیونگ تنها کسی بود که حقیقت رو ازت پنهان کرد؟
لیانا چیزی نگفت.
مرد یک پوشه به سمتش گرفت.
— اینو بخون.
لیانا پوشه را گرفت.
صفحهی اول را باز کرد.
چشمهایش روی یک اسم ثابت ماند.
نام خودش.
— این... یعنی چی؟
مرد گفت:
— یعنی چیزی که تهیونگ ازش میترسه، خیلی بزرگتر از چیزیه که فکر میکنی.
صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
لیانا برگشت.
تهیونگ با عجله وارد راهرو شد.
— لیانا!
مرد ناشناس لبخند زد و در تاریکی ناپدید شد.
لیانا پوشه را محکم در دستش گرفت.
تهیونگ نفسنفسزنان به سمتش آمد.
— گفتم تنها نیا!
لیانا با عصبانیت پوشه را جلوی صورتش گرفت.
— این چیه، تهیونگ؟
تهیونگ به پوشه نگاه کرد.
رنگ صورتش پرید.
— از کجا آوردیش؟
— جواب بده!
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
— تو نباید اینو میدیدی...
ادامه دارد... 🎭🖤
- ۲.۷k
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط