part
part⁴
(بچهها ببخشید چند روز پارت جدید نزاشتم اصلا وقتشو نداشتم بنویسم)
یادتونه گفته بودیم که به اصرار زن عموی تهیونگ بوده که تهیونگ بره سر قرار با اون دختره.. حالا این وسط توی همون رستوران زنعمو تهیونگ به صورت نامحسوس داشته تهیونگ رو میدیده که چطور با دختره رفتار میکنه و وقتی تهیونگ ات رو میبوسه زنعمو تهیونگ میبینه و با خودش میگه که این که تاحالا به هیچ دختری دست نزده چه برسه که ببوستش .. پس ادرس و همه چیز ات رو در اورد فردای اون روز رفت سراغ ات تا بهش پیشنهاد کار بده و گویا از اینکه ات پول زیادی نیاز داشت بهش پیشنهاد کار میده میره باهاش بحرفه...
ویو ات صبح
ات: از خواب پاشدم و دیدم هنوز زوده خب عادت کرده بودم که زود بیدار بشم ولی دیگه اخراج شده بودم میخواستم بخوابم دوباره که دیدم اصلا خواب به چشمام نمیاد، ساعت رو نگاه کردم.. ای خدا تازه ۷ صبحه، پس رفتم یه دوش گرفتم و کارای شخصی رو انجام دادم و رفتم پایین تا صبحونه بخورم... صبحونم رو خوردم و دیدم ساعت ۸و خورده ای نزدیک به ۹ هست پس تصمیم گرفتم برم به ساحل نزدیک خونمون...
ویو زنعمو تهیونگ *اسمشو میزاریم هالی*
هالی: با استفاده از پول از صاحب رستوران کنجو *اسم رستورانی که ات توش کار میکرد*
مشخصات و ادرس خونه اون دختره رو گرفتم *منظورش اته*رفتم سمت خونش و زنگ خونه رو زدم یه دختر ۱۴، ۱۵ ساله باز کرد
اسرا: سلام میتونم کمکتون کنم؟
هالی: سلام کوچولو کسی به اسم ات میشناسی؟
اسرا: ات؟ منظورت خواهرمه؟
هالی: نمیدونم ولی اومدم دنبال لی ات میشناسیش؟
اسرا : ها بله بله خواهرمه دیگه الان خونه نیستش میاید داخل تا بیاد؟
هالی: عا کجاست؟
اسرا: رفته ساحل بیاید داخل تا بیاد
هالی: نه میرم پیشش .. فعلا بای کوچولو...
*از زبون نویسنده خودم*
هالی رفت سنت ساحل پیشه ات.. در واقع هالی میخواست ات رو ببره محل کار تهیونگ میخواست دستیار شخصیش بکنه تا از اون طریق تهیونگ رو عاشق خودش بکنه..
هالی: خب ببین دختر جون، تو به عنوان دستیار شخصیش میری هر صبح باید زودتر بری خونش تا براش صبحونه حاضر کنی و بعد باهم میاید شرکت... خب ببین تو باید کاری کنی اون عاشق تو بشه و باهات ازدواج کنه.. فردای عروسی میتونی طلاق بگیری و راهتو بکشی و بری فهمیدی؟
ات: اما چرا باید با احساسات یه نفر بازی کنم؟ من اینکارو نمیکنم نه نمیشه
هالی: اوفف دختر جون تو کاری به احساساتش نداشته باش فقط باید اون ازدواج انجام بشه
ات: نه نه من اینکارو نمیکنم خانم محترم.. ات بلند شد که بره وسط های راه اون زن یا هالی گفت
یک میلیون هزار بهت پول میدم.
ات که به این پول خیلی نیاز داشت یه فکری به سرش زد با خودش گفت من که به این پول خیلی نیاز دارم و برادرمو باید نجات بدم، فقط بخاطر برادرم..
ات: یه شرطی داره.
هالی: هر شرطی باشه قبوله
ات: پول رو الان میگیرم چون بهش نیاز دارم
هالی: قبوله.
*شاید براتون سوال باشه که چرا ات باید تهیونگ رو عاشق خودش کنه و باهاش ازدواج کنه و بعد طلاق بگیره بره اصلا چرا باید این ازدواج انجام بشه.. پدربزرگ تهیونگ میونش با تهیونگ شکر ابه و میخواد قبل مرگش عروسی نوه اش رو ببینه و به هالی و شوهر یعنی همون زنعمو و عمو تهیونگ گفته که اگه کاری کنن که تهیونگ ازدواج کنه بهشون کلید اون ویلای بزرگ که ارث خانوادگیشون هست رو میده به اونا «حالا این یه چیز مهمه که ات نمیدونه همون پسری که قراره عاشقش کنه تهیونگه»*
پارت بعد...
(بچهها ببخشید چند روز پارت جدید نزاشتم اصلا وقتشو نداشتم بنویسم)
یادتونه گفته بودیم که به اصرار زن عموی تهیونگ بوده که تهیونگ بره سر قرار با اون دختره.. حالا این وسط توی همون رستوران زنعمو تهیونگ به صورت نامحسوس داشته تهیونگ رو میدیده که چطور با دختره رفتار میکنه و وقتی تهیونگ ات رو میبوسه زنعمو تهیونگ میبینه و با خودش میگه که این که تاحالا به هیچ دختری دست نزده چه برسه که ببوستش .. پس ادرس و همه چیز ات رو در اورد فردای اون روز رفت سراغ ات تا بهش پیشنهاد کار بده و گویا از اینکه ات پول زیادی نیاز داشت بهش پیشنهاد کار میده میره باهاش بحرفه...
ویو ات صبح
ات: از خواب پاشدم و دیدم هنوز زوده خب عادت کرده بودم که زود بیدار بشم ولی دیگه اخراج شده بودم میخواستم بخوابم دوباره که دیدم اصلا خواب به چشمام نمیاد، ساعت رو نگاه کردم.. ای خدا تازه ۷ صبحه، پس رفتم یه دوش گرفتم و کارای شخصی رو انجام دادم و رفتم پایین تا صبحونه بخورم... صبحونم رو خوردم و دیدم ساعت ۸و خورده ای نزدیک به ۹ هست پس تصمیم گرفتم برم به ساحل نزدیک خونمون...
ویو زنعمو تهیونگ *اسمشو میزاریم هالی*
هالی: با استفاده از پول از صاحب رستوران کنجو *اسم رستورانی که ات توش کار میکرد*
مشخصات و ادرس خونه اون دختره رو گرفتم *منظورش اته*رفتم سمت خونش و زنگ خونه رو زدم یه دختر ۱۴، ۱۵ ساله باز کرد
اسرا: سلام میتونم کمکتون کنم؟
هالی: سلام کوچولو کسی به اسم ات میشناسی؟
اسرا: ات؟ منظورت خواهرمه؟
هالی: نمیدونم ولی اومدم دنبال لی ات میشناسیش؟
اسرا : ها بله بله خواهرمه دیگه الان خونه نیستش میاید داخل تا بیاد؟
هالی: عا کجاست؟
اسرا: رفته ساحل بیاید داخل تا بیاد
هالی: نه میرم پیشش .. فعلا بای کوچولو...
*از زبون نویسنده خودم*
هالی رفت سنت ساحل پیشه ات.. در واقع هالی میخواست ات رو ببره محل کار تهیونگ میخواست دستیار شخصیش بکنه تا از اون طریق تهیونگ رو عاشق خودش بکنه..
هالی: خب ببین دختر جون، تو به عنوان دستیار شخصیش میری هر صبح باید زودتر بری خونش تا براش صبحونه حاضر کنی و بعد باهم میاید شرکت... خب ببین تو باید کاری کنی اون عاشق تو بشه و باهات ازدواج کنه.. فردای عروسی میتونی طلاق بگیری و راهتو بکشی و بری فهمیدی؟
ات: اما چرا باید با احساسات یه نفر بازی کنم؟ من اینکارو نمیکنم نه نمیشه
هالی: اوفف دختر جون تو کاری به احساساتش نداشته باش فقط باید اون ازدواج انجام بشه
ات: نه نه من اینکارو نمیکنم خانم محترم.. ات بلند شد که بره وسط های راه اون زن یا هالی گفت
یک میلیون هزار بهت پول میدم.
ات که به این پول خیلی نیاز داشت یه فکری به سرش زد با خودش گفت من که به این پول خیلی نیاز دارم و برادرمو باید نجات بدم، فقط بخاطر برادرم..
ات: یه شرطی داره.
هالی: هر شرطی باشه قبوله
ات: پول رو الان میگیرم چون بهش نیاز دارم
هالی: قبوله.
*شاید براتون سوال باشه که چرا ات باید تهیونگ رو عاشق خودش کنه و باهاش ازدواج کنه و بعد طلاق بگیره بره اصلا چرا باید این ازدواج انجام بشه.. پدربزرگ تهیونگ میونش با تهیونگ شکر ابه و میخواد قبل مرگش عروسی نوه اش رو ببینه و به هالی و شوهر یعنی همون زنعمو و عمو تهیونگ گفته که اگه کاری کنن که تهیونگ ازدواج کنه بهشون کلید اون ویلای بزرگ که ارث خانوادگیشون هست رو میده به اونا «حالا این یه چیز مهمه که ات نمیدونه همون پسری که قراره عاشقش کنه تهیونگه»*
پارت بعد...
- ۱۴.۳k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط