داستان مترسک:
داستان مترسک:
رو به رويش ايستاد و به چشمانش نگاه کرد ....گونه اش را بوسيد و گفت راه ما از هم جداست، براي هميشه خدا نگهدار...
رفت ولي او سر جايش خشکش زد... آغوشش را باز کرد و گفت: اجازه هست فقط يک بار ديگر در اغوشت بگيرم؟؟
اما او حتي به پشت سرش هم نگاه نکرد...!
و او سالهاست که با آغوش باز سر جايش خشکش زده،
انقدر که از علفهاي زير پايش گندم زاري به پا شده...
يکي نبود بگويد آخر مترسک تا کي به اميدش آغوشت را ميخواهي باز نگه داري...او براي هميشه رفت....
رو به رويش ايستاد و به چشمانش نگاه کرد ....گونه اش را بوسيد و گفت راه ما از هم جداست، براي هميشه خدا نگهدار...
رفت ولي او سر جايش خشکش زد... آغوشش را باز کرد و گفت: اجازه هست فقط يک بار ديگر در اغوشت بگيرم؟؟
اما او حتي به پشت سرش هم نگاه نکرد...!
و او سالهاست که با آغوش باز سر جايش خشکش زده،
انقدر که از علفهاي زير پايش گندم زاري به پا شده...
يکي نبود بگويد آخر مترسک تا کي به اميدش آغوشت را ميخواهي باز نگه داري...او براي هميشه رفت....
- ۱۴۱
- ۱۱ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط