فیک
*پارت دوازدهم خرگـــ🐰ــوشِمافیا*
علامت آجوما:√
(بچه ها آجوما توی این پارت و چند پارت دیگه،یه زن ۴۶ سالس،مهربون و خوش قلبه که نقش مدیر خدمتکار های زن رو داره؛اگه میخوایید کامل بفهمید پارت ۴ رو بخونید💗)
√اوه...سلام ارباب؛
+سلام...به بادیگارد ها بگو طبقهی بالا کنار اتاق من رو آماده کنن بعدش ا.ت رو ببرید اونجا.
√چشم ارباب،الان آماده میکنیم.
+زود باشید...!!
*آجوما رفت،بادیگارد ها رو خبر کرد و توی کمتر از ۵ دقیقه اتاق رو آماده کردن و ا.ت رو به اونجا بردن؛آجوما هم دکتر شخصی کوک رو خبر کرد که بیاد و ا.ت رو درمان کنه...*
علامت دکتر: $
$سلام ارباب....با من کاری داشتید؟!
+آره...ا.ت حالش خوب نیست،فکر کنم فقط از هوش رفته...کاری کن حالش خوب بشه وگرنــ
&چ...چشم ارباب اجازه میدید...؟!
+آره...زود باش؛!
*۶مین بعد؛(مین:دقیقه)*
&آ.آقای جئون خانم ا.تـــ
+ا.ت چی؟!
&ا..ا.خانم ا.ت....ح.حالشون خوبه فقط از ترس و تنگی نفس بیهوش شدن،ب..بهشون دارو دادم؛تا نیم ساعت دیگه به هوش میان.اگه نیومدن خبرم کنید چ..چون شاید مشکل جدی باشه...
+باشه...دیگه حالا کارت تموم شد،برو...!
&چ.چشم من دیگه میرم خدا نگهدار.
*دکتر رفت بیرون و در رو پشت سرش بست*
۴۰ دقیقه بعد:
بعد از رفتن دکتر،عمارت کمی آروم گرفت؛تا حالا کسی ندیده بود کوک به خاطر کسی انقدر آشفته بشه.مخصوصا یه دختر...!!
ولی کی جرعت فضولی توی کار های کوک داشت...؟!
هیچ کس!
〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰
ا.ت کمکم داشت بههوش میومد و تا اون موقع هم کوک پیشش مونده بود.
+ا.ت؟
+ا.ت صدای منو میشنوی؟!
-ا..ا.اینجا..ک.کجاس...؟
+اینجا خونهی منه دیگه جات امنه نگران نباش.
-چ.چرا منو آوردی اینجا؟!
+چون....
-هوم...؟!چرا...؟
+نمیدونم...خب،وقتی یهدفعه رفتی،نگرانت شدم و،دنبالت اومدم...بعدش....
-آااا...خب؛
*ویو ا.ت:*
بعد از اینکه از توی حصار دست های اون مرد آزاد شدم،دیگه چیزی حس نکردم تا الان که توی عمارت....
-راستی...چی صدات کنم؟؟
+اسمم جئونجونگکوک هست،تو میتونی کوک صدام کنی یا هر چی که دوست داری.
-باشه.
خب داشتم چی میگفتمممم؟!
آها آره الانم که توی عمارت کوک بههوش اومدمُ،حالم بهتره.
نمیدونم چرا انقدر نگرانمه(🗿)ولی خب...اگه اون نبود،وایییی اصلا نمیخوام بهش فکر کنممم.
*پایان ویو ا.ت*
-مرسی که جونمو نجات دادیییی🎀
*بعد از اینکه ازش تشکر کردم بغلش کردم،راستش نمیدونم چرا اینکارو کردم انگار بدنم خودش این کارو کرد...*
*ویو کوک:
بعد از اینکه ا.ت بههوش اومد خیلی خوشحال شدم،دیگه از حسم مطمئنم؛خیلی واسم عجیبه که ا.ت ازم نمیترسه...البته بهتر اگه ازم میترسید چی کار میکردمممم
بعدشم که،ازم تشكر کردُ بغلم کرد،تعجب کردم ولی بغلشو واقعا دوست داشتم*
-ا.اوه ببخشید...نباید بغلت میکردم.
+نه...اشکالی نداره(لبخند)
-(لبخند)
+حالا...!
باید یه چیزی بخوری،از ساعت ۵ تا حالا هیچی نخوردی.
-نوچچچچ
باید برم خونه.
+هن؟!🤨
همین جا میمونی...!
-ایشششش
خرگوش بددددد.
+حالا من شدم خرگوش بددد؟!
-اوهوم
+حیف که دلم برات میسوزه...
بازیگوشی بسه دیگه باید بریم یه چیزی بخوری.
-نوموخورم.
[دیگه داریم به پارت آخر نزدیک میشیمممم
ببخشيد اگه بد شد ولی امید وارم خوشتون بیادددد🍄🖇🌱]
علامت آجوما:√
(بچه ها آجوما توی این پارت و چند پارت دیگه،یه زن ۴۶ سالس،مهربون و خوش قلبه که نقش مدیر خدمتکار های زن رو داره؛اگه میخوایید کامل بفهمید پارت ۴ رو بخونید💗)
√اوه...سلام ارباب؛
+سلام...به بادیگارد ها بگو طبقهی بالا کنار اتاق من رو آماده کنن بعدش ا.ت رو ببرید اونجا.
√چشم ارباب،الان آماده میکنیم.
+زود باشید...!!
*آجوما رفت،بادیگارد ها رو خبر کرد و توی کمتر از ۵ دقیقه اتاق رو آماده کردن و ا.ت رو به اونجا بردن؛آجوما هم دکتر شخصی کوک رو خبر کرد که بیاد و ا.ت رو درمان کنه...*
علامت دکتر: $
$سلام ارباب....با من کاری داشتید؟!
+آره...ا.ت حالش خوب نیست،فکر کنم فقط از هوش رفته...کاری کن حالش خوب بشه وگرنــ
&چ...چشم ارباب اجازه میدید...؟!
+آره...زود باش؛!
*۶مین بعد؛(مین:دقیقه)*
&آ.آقای جئون خانم ا.تـــ
+ا.ت چی؟!
&ا..ا.خانم ا.ت....ح.حالشون خوبه فقط از ترس و تنگی نفس بیهوش شدن،ب..بهشون دارو دادم؛تا نیم ساعت دیگه به هوش میان.اگه نیومدن خبرم کنید چ..چون شاید مشکل جدی باشه...
+باشه...دیگه حالا کارت تموم شد،برو...!
&چ.چشم من دیگه میرم خدا نگهدار.
*دکتر رفت بیرون و در رو پشت سرش بست*
۴۰ دقیقه بعد:
بعد از رفتن دکتر،عمارت کمی آروم گرفت؛تا حالا کسی ندیده بود کوک به خاطر کسی انقدر آشفته بشه.مخصوصا یه دختر...!!
ولی کی جرعت فضولی توی کار های کوک داشت...؟!
هیچ کس!
〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰
ا.ت کمکم داشت بههوش میومد و تا اون موقع هم کوک پیشش مونده بود.
+ا.ت؟
+ا.ت صدای منو میشنوی؟!
-ا..ا.اینجا..ک.کجاس...؟
+اینجا خونهی منه دیگه جات امنه نگران نباش.
-چ.چرا منو آوردی اینجا؟!
+چون....
-هوم...؟!چرا...؟
+نمیدونم...خب،وقتی یهدفعه رفتی،نگرانت شدم و،دنبالت اومدم...بعدش....
-آااا...خب؛
*ویو ا.ت:*
بعد از اینکه از توی حصار دست های اون مرد آزاد شدم،دیگه چیزی حس نکردم تا الان که توی عمارت....
-راستی...چی صدات کنم؟؟
+اسمم جئونجونگکوک هست،تو میتونی کوک صدام کنی یا هر چی که دوست داری.
-باشه.
خب داشتم چی میگفتمممم؟!
آها آره الانم که توی عمارت کوک بههوش اومدمُ،حالم بهتره.
نمیدونم چرا انقدر نگرانمه(🗿)ولی خب...اگه اون نبود،وایییی اصلا نمیخوام بهش فکر کنممم.
*پایان ویو ا.ت*
-مرسی که جونمو نجات دادیییی🎀
*بعد از اینکه ازش تشکر کردم بغلش کردم،راستش نمیدونم چرا اینکارو کردم انگار بدنم خودش این کارو کرد...*
*ویو کوک:
بعد از اینکه ا.ت بههوش اومد خیلی خوشحال شدم،دیگه از حسم مطمئنم؛خیلی واسم عجیبه که ا.ت ازم نمیترسه...البته بهتر اگه ازم میترسید چی کار میکردمممم
بعدشم که،ازم تشكر کردُ بغلم کرد،تعجب کردم ولی بغلشو واقعا دوست داشتم*
-ا.اوه ببخشید...نباید بغلت میکردم.
+نه...اشکالی نداره(لبخند)
-(لبخند)
+حالا...!
باید یه چیزی بخوری،از ساعت ۵ تا حالا هیچی نخوردی.
-نوچچچچ
باید برم خونه.
+هن؟!🤨
همین جا میمونی...!
-ایشششش
خرگوش بددددد.
+حالا من شدم خرگوش بددد؟!
-اوهوم
+حیف که دلم برات میسوزه...
بازیگوشی بسه دیگه باید بریم یه چیزی بخوری.
-نوموخورم.
[دیگه داریم به پارت آخر نزدیک میشیمممم
ببخشيد اگه بد شد ولی امید وارم خوشتون بیادددد🍄🖇🌱]
- ۹۵
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط